برگزاری سمینار یادبود دکتر مارک اسموژینسکی


برگزاری سمینار یادبود دکتر مارک اسموژینسکی

ادبیات ایران: دیدگاه‌ها و رویکردها
توسط دپارتمان مطالعات ایرانی، موسسه‌ی مطالعات شرقی، دانشگاه یاگلونی و کمیسیون مطالعات شرقی آکادمی علوم لهستان در کراکوف

آکادمی علوم لهستان، سه‌شنبه و چهارشنیه 23 و 24 آوریل

 

Working Seminar

Commemorating dr Marek Smurzyński

"Iranian literatures:

Perspectives and Approaches"

 

organised by

Department of Iranian Studies,  Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University

with

The Commission of Oriental Studies of the Polish Academy of Sciences in Kraków

 

Venue: Polish Academy of Sciences, 28 Św. Jana Street, Krakow


23th April 2015, Thursday

8.30 – 9.00 Registration

9.00 – 9.30 Opening Addresses

 

Panel: Communication through literature I

Chairperson: Kinga Paraskiewicz

9.30 – 10.00 Roxane Haag-Higuchi (University of Bamberg), The poet and his art or: How Yaghma-i Jandaqi commented upon the redaction of his writings

10.00 – 10.30 Anna Krasnowolska (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University), Literature as a dialogue: on the example of three short stories (by Hedāyat, Āl-e Ahmad and Dāheshvar)

10.30 – 11.00 discussion

11.00 -11.30 Coffee break

Panel: In the regional perspective

Chairperson: Agnieszka Kuczkiewicz-Fraś

11.30 – 12.00 Cezary Galewicz(Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University),What difference does it take to speak of literary cultures instead of literature(s) in Asian Studies?

12.00 – 12.30  Renata Czekalska (Institute of Near and Far East, Jagiellonian University), Reading into the Magic of Words. A Sample Interpretation of Uṣā by Shamsher Bahadur Singh

12.30 – 12.45 Discussion

Panel: Communication through literature II

Chairperson: Anna Krasnowolska

12.45 – 13.15 Renata Rusek (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University), Intertextuality in Houshang Golshiri’s writings on the example of his novella “King of the Benighted”

13.15 – 13.45 Marcin Rzepka (The Pontifical University of John Paul II in Krakow), Graphic novels and graphic autobiography: Drawing the Iranian memories

13.45 – 14.00 Discussion

14.00 – 15.00 Lunch break

Panel: Cultural Encounters I

Chairperson: Marcin Rzepka

15.00 – 15.30  Agnieszka Kuczkiewicz-Fraś (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University), Persian tradition and Indian muharram celebrations

15.30 – 16.00Mateusz Kłagisz (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University),

The lanḍǝy – a womanʼs voice in the menʼs world. On Benedicte Grimaʼs fieldwork among the Pashtuns

Panel: Cultural Encounters II

Chairperson: Marcin Rzepka

16.00 – 16.30 Yana Kunitaskaya (Institute of African and Asian Studies, Moscow State University), Comparative research of Khuskhhal-khan Khattak’s (1613-1689) ghazals-censure on his sons as a bright example of Persian literature reception in Pashto poetry

16.30 – 17.00 Tea Shurgaia (Ivane Javakhishvili Tbilisi State University), A Glance through the Veil – A Snapshot of Comprehension of Modern Persian Literature in Iran and Abroad

17.00 – 17.30 Marcin Ciemniewski (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University), Dastan: A long hard road out of Persian literature to modern Urdu (and Hindi) prose

17.30 – 18.00 Discussion

18.00 – 18.30 Coffee

24th April 2015, Friday

Panel: Between cultural circles

Chairperson: Mateusz Kłagisz

9.00 – 9.30 Ali Mohammadi (Department of Persian Language and Literature Bu-Ali-Sina University, Hamadan), Zabān-e sevvom nazd-e Moulavi (in Persian)

9.30 – 10.00Karolina Rakowiecka-Asgari (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University), Different readings of the semantics of space in Kuli-ye kenār-e ātash by Moniru Ravānipour

10.00 – 10.30Ignacy Nasalski (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University), Unwanted Literature. Divergence in Perception of Literary Values exemplified by Mohamed Choukri’s Artistic Work

10.30 – 11.00 Discussion

11.00 -11.30 Coffee break

Panel: Methods of textual analysis

Chairperson: Renata Rusek-Kowalska

11.30 – 12.00 Fateme Mahvan (Faculty of Letters & Humanities, Ferdowsi University, Mashhad)

The Relationship between the Text and Image Based on "Hypertextualite" Theory (Case Study: Davari Shahnameh)

12.00 – 12.30 Katarzyna Wąsala (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University),

Analyzing poetry linguistically - Hallidayan transitivity in Forugh Farrokhzad's 'Delam gerefte ast'

12.30 – 13.00 Natalia Saferna(Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University),

Ahmad Shamlu – the poet who wrote not only about politics

13.00 – 13.30 Asgar Asgari (Khorazmi University, Tehran), Arezou Shabazi (Alzahra University, Tehran), Farāyand-e fardiyat dar hekāyat-e mard-e Baghdādi dar Masnavi-ye Moulānā

13.30 – 14.00 Discussion

14.00 – 15. 00 Lunch break

Panel: Old and new. Literary traditions and research methods (in Persian)

Chairperson: Karolina Rakowiecka-Asgari

15.00 – 15.30  Naghmeh Dadvar (Faculty of Letters & Humanities, Ferdowsi University, Mashhad), Shahnameh Contemporary Researchers and Avoidance of Previous Research Methods

 

15.30 – 16.00Yousef Mohammadnezhad (University of Sarajevo),

Sonnatgarāi-ye puyā va khallāghāne-ye Nimā Yushij - boniyāngozār va pishgām-e she'r-e āzād dar Irān

16.00 – 16.30  Paulina Czyżyk (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University),

Nemune-ye shakhsiyat-e Masih-gune dar dāstān-e Del-e kur az Esmā'il-e Fasih

16.30 – 17.00 Majid Hajihoseini (Institute of Oriental Studies, Jagiellonian University),

Sarnāme-hā dar dāstan-hā-ye Sādegh-e Hedāyat

17.00 – 17.30 Discussion

17.30 – 18.00  Coffee            

گزارش مجله بخارا از «شب مارک اسموژینسکی»

 صدوبیست‌ونهمین شب از شب‌های مجله‌ی بخارا به ایران‌شناس برجسته‌ی لهستانی «مارِک اسموژینسکی» اختصاص داشت که غروب دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲ با همکاری سفارت لهستان، مؤسسه‌ی فرهنگی هنری ملت، دایرة‎العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه‌ی پژوهشی ایرج افشار و انجمن دوستی ایران و لهستان در کانون زبان فارسی برگزار شد.

 علی دهباشی در آغاز این نشست به هایده وامبخش و الیاس همسر و فرزند مارِک اسموژینسکی و سخنرانان و بخش فرهنگی سفارت لهستان و دیگر حاضران خیر مقدم گفت و افزود: «وقتی چنین نهادهایی برای برپایی این شب با مجله‌ی بخارا همکاری می‎کنند، نشان‌دهند‌ه‌ی اهمیت موضوع جلسه است که همانا زنده نگه ‌داشتن یاد و خاطره‌ی دکتر اسموژینسکی است و آنچه برای ما اهمیت دارد این است که این ایران‌شناس برجسته تحصیلات عالی خود را در زبان فارسی، در دانشگاه تهران و در همین سرزمین طی کرد و در همین سرزمین ازدواج کرد و با عشق به ایران به لهستان رفت و با مراجعت به آنجا هم سخن از ایران و از فرهنگ ایران و زبان فارسی را پیشه کرد و این اهمیت خاصی دارد. در تاریخ روابط فرهنگی، ادبی، بین شخصیت‎های فرهنگی و نویسندگان ایران و لهستان همیشه شخصیت‎هایی برجسته‎ای داشته‎ایم که عشق و علاقه و نگاه خاصی به فرهنگ ایرانی داشتند و وقت خودشان را به ترجمه یا تفسیر یا گسترش فرهنگ ایران در لهستان اختصاص داده‎اند. ایشان هم در زمره‌ی آن شخصیت‎های بزرگی هستند که در تاریخ ایران‌شناسی در لهستان و حفظ و توسعه‌ و گسترش زبان فارسی جایگاه و اهمیت خاصی دارند.

 مارک اسموژینسکی سال ۱۹۵۴در شهر ووج لهستان به دنیا آمده و سال ۱۹۸۶ مدرک فوق‌لسیانس‌اش را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ورشو (لهستان) گرفته است. موضوع پایان‌نامه‌ی او «کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی» بود. اسموژینسکی پیشتر (۱۹۷۶) فوق‌لیسانس زبان و ادبیات لهستانی را هم از دانشگاه زادگاهش اخذ کرده و «جریان دگرگونی معنایی ـ زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگ تراکل (شاعر اتریشی)» را موضوع پایان‌نامه خود قرار داده بود.

او که از سال ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۹ به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج و مشارکت در کنگره‌های ادبیات تطبیقی و تألیف مقاله‌هایی در زمینه‌ی فرهنگ و ادبیات فارسی مشغول بود، سال  ۱۹۸۹پس از اخذ بورسیه، در دانشگاه تهران در سطح دکتری رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی به تحصیل پرداخت و سال ۱۹۹۷ از پایان‌نامه‌ی خود با نام «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعباد الی المعاد سنائی غزنوی» دفاع کرد. اسموژینسکی شعر بلند و معروف سهراب سپهری با نام «صدای پای آب» را هم به لهستانی ترجمه کرده که سال ۱۹۹۳ در لهستان به چاپ رسیده است.

شاید یکی از خوش‌شانسی‌های زبان فارسی بود که شعرهای ویسواوا شیمبورسکا (شاعر نامدار لهستانی و برنده نوبل ادبی در سال ۱۹۹۶) توسط یک ادبیات‌شناس لهستانی مسلط به زبان فارسی و با همراهی دو شاعر ایرانی دیگر، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد به این زبان ترجمه شد. اتفاقی نادر که خواننده‌ی ایرانی را هم از صحت ترجمه مطمئن می‌کند و هم وی را با متنی زیبا روبرو می‌سازد. کتاب «آدم‌ها روی پل» که چاپ نخست آن سال ۷۶ توسط نشر مرکز به بازار کتاب عرضه شد، یک سال بعد به چاپ دوم رسید و سال ۸۳ چاپ سوم آن در دسترس دوستداران شعر امروز جهان قرار گرفت.

البته تلاش‌های این ایران‌شناس لهستانی به دو کتاب یادشده محدود نمانده؛ چندانکه وی پس از برپایی نشست‌هایی متعدد با هدف معرفی فرهنگ، ادبیات و هنر ایرانی در لهستان (از شعر و موسیقی تا صنایع دستی و لباس‌ها و غذاهای ایرانی) و همچنین نه سال (۲۰۰۰-۲۰۰۹) ارائه‌ی آموزش در زمینه‌ی درس‌های تاریخ ادبیات (تئوری و تمرین)، عروض، ترجمه، اسلام در ایران و تاریخ ایران در دانشگاه «یاگلونی» شهر کراکوف، سال ۲۰۰۸ ترجمه‌ی لهستانی ۳۲ غزل از اشعار مولانا را هم منتشر ساخت.»

 سپس دکتر منصور ثروث از ویژگی‎های مارِک اسموژینسکی برای حاضران سخن گفت:

 «برای روشن شدن اهمیت مارِک اسموژینسکی که بعدها نیز نام حسین را بر خود گذاشت که پس از ازدواج با همسر ایرانی ایشان رخ داد، به ناچار باید به چند نکته‎ای اشاره بکنم. وقتی ما از کلمه‌ی ایران‌شناسی در کشورهای خارج صحبت می‎کنیم، مقوله‌ی بسیار گسترده‎ای است و شاید بتوان گفت تعریف‌ناپذیر است. ایران‌شناسان به چه چیزی اهمیت می‎دهند و چه کار می‎کنند؟ بعضی از ایران‌شناسان را دیده‎ام که اصلاً فارسی نمی‎توانند حرف بزنند. بعضی‎ها از طریق زبان‎های دیگر، ایران را می‎شناسند. افرادی هستند که با تکیه بر منابع عربی، ترکی، انگلیسی ، آلمانی یا فرانسه و روسی سعی می‎کنند ایران را بنشاسند و معرفی کنند. کما اینکه در خود لهستان نیز وقتی اساس و بنیان ایران‌شناسی گذاشته شده است این کار توسط یک استاد عربی‎دان بوده است و نه فارسی‎دان. ولی به مرور با زبان فارسی آشنایی پیدا کردند و آموختند و اکنون زبان اول در بخش‎های ایران‌شناسی چه در کراکف و چه در ورشو و به طور جزئی‎تر در بعضی از دیگر دانشگاه‎های لهستان، فارسی است و تصدیق می‎فرمایید که وقتی ما از زبان فارسی در این دپارتمان‎ها صحبت می‎کنیم، دانشجویانی که وارد می‎شوند در سال اول اصلاً فارسی نمی‎دانند و بیشتر دروس‌شان را به زبان بومی خود حالا هر چه که هست می‎آموزند، چند واحدی هم برای آموزش زبان فارسی گذاشته می‎شود که به مرور ایام طی دو یا سه سال مقداری با زبان فارسی آشنایی پیدا می‎کنند. طبیعی است که این مقدار آموزش زبان فارسی برای ورود به منابع و مآخذ دقیق زبان فارسی کفایت نمی‎کند و محتاج به آموختن‎های بیشتر و توسعه‌ی آموزش زبان فارسی دارد. گاهی اوقات این دانشجویانی که علاقمند می‎شوند، هم در حین تحصیل خود و هم بعد از اتمام تحصیلات خود به کشوری که قرار است زبان آن را به عنوان مجرای تحقیقاتی خودشان قرار بدهند سفر می‎کنند.

آقای کوزوفسکی که در اینجا تشریف دارند در طول تحصیل خود چندین بار به ایران آمدند و نمی‎دانم آن لهجه‎ای را که تحقیق می‎کردند در حاشیه‌ی دریای خزر به کجا رسید؟ شاید ورود به سیاست آن تحقیق را به دست فراموشی سپرده است. بنابراین من فکر می‎کنم ایران‌شناسی در کشورهای مختلف دنیا که وجود دارد شاید بتوان گفت که به سه چهار شاخه تقسیم می‎شود. یک شاخه‎اش بیشتر با اسلام‎شناسی آمیخته می‎شود. با توجه به منابع و مآخذ عظیمی که به زبان فارسی راجع به اسلام هم از حیث فلسفی، تاریخی نوشته شده است و هم به لحاظ آن که ایرانیان نیز مسلمان هستند ایجاب می‎کند که اسلام‎شناسان زبان فارسی را نیز بیاموزند. تمامی اسلام‎شناسان قدیمی یعنی شرق‎شناسان قدیمی برای ورود به تحقیقات اسلامی زبان ترکی و عربی را و زبان فارسی را مجبور بودند بیاموزند و می‎آموختند. برای مثال پروفسور «گیب» که ترک‌شناسی معروف بود و بنیاد موقوفات «گیب» اولین نسخه‎های ادب فارسی نظیر مثنوی معنوی و نظایرش در آنجا چاپ شد، ترک‎شناسی بزرگ بود که جوانمرگ هم شد و این مؤسسه اوقاف را که مادرش به خاطر نام او بنیاد گذاشت، عربی هم می‎دانست، فارسی هم می‎دانست ولی بیشتر ترکی می‌دانست.

 ادوارد براون که تاریخ ادب فارسی را نوشته است و می‎شود گفت که بعد از «اته» از قدیمی‎ترین‎هاست که به این کار مشغول شده، عربی‌دان بزرگی بود و فارسی را نیز به همین مقدار می‎دانست و کتاب معروف او با عنوان «یک سال در میان ایرانیان» نشان‌دهنده‌ی این است که چقدر در ایران سفر کرده، در مجامع مختلف، حتی در مجامع صوفیان راه پیدا کرد.

به هر صورت، می‎توان اینطور قضاوت کرد که وقتی از ایران‌شناسی صحبت می‎شود بخشی از این ایران‌شناسان فارسی را نمی‎دانند. دو استاد بزرگ که می‎توان گفت بنیانگذار بخش زبان فارسی در دانشگاه ورشو هستند، پروفسور اسوادانگ بوگدان و همسر ایشان آن طور که شاید و باید فارسی نمی‎دانند. من یادم هست زمانی که با دخترم به دیدن ایشان رفتم، وقتی می‎خواست به دخترم نصیحت بکند گفت: «احمق نشوی! حتما تحصیل بکن!» در حالی که منظورش این بود که غافل نشوی. در حالی که پروفسور بوگدان تاریخ ایران از آغاز تا دوران صفویه را تألیف کرده است و همسر ایشان «فهمیدن ایران از درون متون ادب فارسی» را. هر دو شیفته‌ی فردوسی هستند اما فارسی را آن طور که باید نمی‎توانند صحبت کنند. اما در بین این ایران‌شناسان بعضی‌ها هستند که فارسی را خیلی خوب بلدند. در مورد لهستان یک نکته هم گفتنی است. می‎دانیم که در دوران کمونیسم، لهستان چندان با ایران ارتباط نداشت و لهستانیانی که می‎خواستند فارسی یاد بگیرند یا باید به افغانستان می‎رفتند یا به تاجیکستان. ولی یک ایراد دیگری که به بعضی از این آموختگان زبان فارسی در ورشو گرفته شده، این است که به فارسی دری، آنچه در افغانستان معمول است، صحبت می‎کنند. به هر حال گرچه این نقص نیست و آن‌هم فارسی است و فارسی دری، ولی مقداری با آن فارسی که صحبت می‎کنیم، یعنی فارسی معیار، تفاوت‎هایی دارد. طبیعی است که وقتی استادی می‎خواهد زبان فارسی را به دانشجو منتقل بکند با لهجه‌ی دری منتقل می‎کند. می‎خواهم این نکته را عرض بکنم گرچه در میان ایران‌شناسانی که زیاد به ایران رفت‌وآمد کردند یا با زبان فارسی در همین دوران آشنایی پیدا کردند، حتی خیلی اوقات دقیقاً فارسی ادبی را صحبت می‎کنند. من سه نفر را در لهستان دیده‎ام که فارسی را مثل ایرانی‎ها، مثل همین بچه‎های تهران، با آن طنزها و شوخی‎ها و ظرایف پنهان زبان فارسی صحبت می‎کردند: یکی آقای منصور میخالاک که ایشان هم همسر ایرانی برگزیدند، مترجم رسمی سفارت ایران بودند، در آنجا تدریس هم می‎کردند و اکنون نیز استاد دانشگاه ورشو هستند، فارسی را فوق‎العاده می‎دانند. یعنی شما نمی‎توانید تشخیص بدهید وقتی ایشان فارسی صحبت می‎کنند غیرایرانی است. جلوتر از ایشان آقای اسموژینسکی است. اسموژینسکی بسیار فصیح، در مکالمه به معیار فارسی و در نوشتنی به نوشتن معیار زبان فارسی وارد بودند. البته اگر ایشان عمری طولانی‌تر پیدا می‎کردند، می‎توانست یکی از مترجمان بسیار مطرح متن‎های مهم زبان فارسی باشد. متأسفانه عمر کوتاهی و بیماری سرطان به ایشان مهلت نداد. ولی همین مقدار اندکی که بقیه‌ی دوستان سخنران درباره‎اش سخن خواهند گفت نشان‌دهنده‌ی این است که ایشان تا چه اندازه تبحر در زبان فارسی داشتند. برای خود ما هم فهمیدن شعر شاملو به این آسانی نیست، شعر فروغ به این راحتی نیست، ادبیات معاصر به ویژه در شعر، فهم و درکش به این راحتی نیست؛ ولی اسموژینسکی بسیار عالی اینها را درک می‎کرد و شعر شاملو را به زبان لهستانی ترجمه می‎کرد و همین نشان می‎داد که ایشان چقدر قوی است در این کار.

کمتر اتفاق افتاد که با ایشان از نزدیک دیدار داشته باشم. یکی دو بار رخ داد. یکی از این دفعات در ورشو بود، زمانی که یک هیئت ایرانی به ورشو آمده بود و قرار بود با تعدادی از رجال علمی و سیاسی آنجا گفتگو کنند، آقای اسموژینسکی نیز در مواردی خاص مترجم این هیئت بود. به دانشگاه ورشو آمدند که من هم در آن زمان در آنجا بودم و با ایشان از نزدیک دیدار کردم و با هم مفصل صحبت کردیم و دیدار با آقای اسموژینسکی یک بار دیگر هم تکرار شد. و من میزان وقوف و آگاهی ایشان را نسبت به ادب فارسی در همین یکی دو جلسه‎ای که در محضرشان بودم متوجه شدم.

به هر حال هر کس در هر جای دنیا، برای زبان فارسی که می‎توان گفت پلی است برای شناخت ایران‌زمین، برای شناخت فرهنگ ما کوشش می‎کند ولو یک بیت شعر ترجمه کرده باشد و از این مسیر فرنگی‎ها را متوجه ایران بکند برای ما غنیمت است چه برسد به یک استاد. البته ایشان استاد بخش زبان فارسی در دانشگاه کراکف هم بودند. شاگردان ایشان تا حدودی به زبان فارسی تسلط پیدا کرده‎اند، بعضی از آنها مدرس شده‎اند. و برای آنکه سخن را کوتاه کنم با یک شعری از ویلیام فالکنر به پایان می‎برم که حسن شهباز آن را به فارسی برگردانده است:

این فقط خفتن است
زیرا مرگ کجا تواند بود
وقتی من  در این کوهساران کبودفام،
خواب‌آلوده‌ی گرداگرد خویش
چون آن تک درختی هستم که در خاک ریشه دوانده‎ام
هر چند مرده‎ام اما
این خاکی که مرا در آغوش گرفته
حس می‎کند که من نفس می‎کشم.

 سپس علی دهباشی از پیوتر کوزوفسکی که خود دانش‌آموخته‌ی زبان فارسی در لهستان است و اکنون در سفارت لهستان در تهران مشغول به کار است برای سخنرانی دعوت کرد. پیوتر کوزوفسکی چنین گفت: «آقایان، خانم‎ها، سروران ارجمند، اساتید گرامی، دوستان گرامی! قبل از هر چیز از دست‌اندرکاران این برنامه و جمع دوستان تشکر می‎کنم که در برگزاری این نشست همت گماشتند. به ویژه از دوستان در انجمن دوستی ایران و لهستان که همیشه به صورت فعالانه در گسترش شناخت لهستان در ایران کوشش و تلاش می‎کنند و همینطور از جناب آقای دهباشی که یکی دو بار هم مهمان ما در لهستان بودند و امیدواریم که باز هم تشریف بیاورند و نیز مجله بخارا که در واقع باعث حسادت ما لهستانیان است چون که در لهستان در سال‌های اخیر فکر می‎کنم مجله‎ای فرهنگی ـ ادبی در این سطح منتشر نمی‌شود. چون بیشتر متمرکز شده‎ایم بر بازار. بر تمدن مصرف‌کننده و این هم ضرری است برای ما در حوزه‌ی هنر.

 همانطور که آقای دهباشی گفتند من در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده‎ام اما متأسفانه افتخار نداشته‌‎ام که شخصاً با زنده‌یاد مارِک اسموژینسکی از نزدیک دیدار داشته باشم فقط می‎توانستم از راه میراث‌شان کم‌وبیش با کارش، با شخصیتش، با روحیه‎اش آشنا شدم. با آثاری که ترجمه می‎کردند، از راه صبحت با دوستان، به خصوص با دوستان ایرانی‎اش. واقعاً تأثیرگذار بود. ما هیچ وقت یکدیکر را ندیدیم، ولی زندگی‎اش برای ما دانشجویان ایران‌شناسی در واقع هدفی را نشان می‎داد. اگر واقعاً با شوق و ذوق کار کنیم، در یادگیری زبان، در آموختن فرهنگ ایران، می‎توانیم شاید به حدی بالا برسیم. و به عنوان یک دیپلمات لهستانی می‎خواستم نکته‎ای دیگر را عرض کنم که نکته‎ای مهم است. ما دیپلمات‎ها نماینده‌ی یک کشور در یک کشور دیگر هستیم، ولی کسانی مثل زنده‎یاد مثل دکتر اسموژینسکی بیشتر از دیپلمات هستند. ایشان به گونه‎ای هم نماینده‌ی لهستان در ایران بودند که ما به گونه‌ی دیگر هستیم، ولی نماینده‌ی ایران در لهستان هم بودند. یعنی یک پل ارتباطی به اصطلاح وجود داشته و به همین دلیل ارزشش خیلی بیشتر از کار ماست.

قصد ندارم وقت زیادی را از شما بگیرم فقط به یک نکته‌ی دیگر می‎خواهم اشاره کنم و آن این است که در سفارت لهستان در ایران امیدوار هستیم که در آینده‌ی نه چندان دور بتوانیم با آموزش زبان لهستانی به تمام دوستداران لهستان، مشترکات جدید را معرفی کنیم که شاید کمکی باشد در پیدا کردن و پرورش یک اسموژینسکی جدید. این هم یکی از امیدهایی است که در آینده‌ی نزدیک قصد داریم به آن تحقق بخشیم. ازتوجه‎تان سپاسگزارم.»

سپس نوبت به دکتر محمد دهقانی رسید تا از آشنایی و دوستی با مارِک اسموژینسکی سخن بگوید: «در ابتدا می‎خواهم به خانم هایده وامبخش تسلیت بگویم چرا که وقتی خبر را شنیدم تنها ایمیلی که داشتم ایمیل مارِک بود و با همان تسلیتی فرستادم که نمی‎دانم اصلاً خانم وامبخش این تسلیت را دیدند یا نه. به هر تقدیر خیلی متأسف و متأثر بودم از این که دوستی خوب را از دست دادم.

آشنایی من با مارِک اسموژینسکی، و یا به تعبیر فارسی مارِکِ اسموژینسکی، همانطور که خودش آن را با کسره‌ی اضافی مثل ما ایرانی‎ها تلفظ می‎کرد وقتی می‎خواست خودش را به ایرانی‎ها معرفی کند، سال ۱۳۷۵ آغاز شد و واسطه‌ی آشنایی ما یک کار علمی بود .دوست عزیزم دکتر مصطفی موسوی که اکنون در دانشگاه تهران مشغول به کار هستند، استاد ادبیات، ایشان در آن موقع در سازمانی کار می‎کردند به نام «فهرست‎خوان» و کار این نهاد یا سازمان این بود که فهرست نسخ خطی فارسی را در سراسر کتابخانه‎های جهان جمع‎آوری بکنند و چون این فهرست‎ها به زبان‌های مادری آن کشورها و سرزمین‎ها بودند، باید به فارسی ترجمه می‎شدند و در اختیار همه قرار می‎گرفتند. البته من از حاصل کار با آن همه زحمتی که کشیده شد اطلاعی ندارم ولی می‎دانم که محققان، مترجمان و ویراستاران زحمت بسیاری متقبل شدند.

من ویراستار کار مارِک بودم. تصور می‎کنم سال‌های زیادی گذشته است. فهرست نسخ خطی فارسی در دانشگاه کراکف، دانشگاهی که وی بعدها به عنوان استاد زبان و ادبیات فارسی در آنجا مشغول خدمت شد. من که زبان لهستانی نمی‎دانستم در واقع ترجمه‌ی فارسی مارِک را می‎خواندم و سئوال‌هایی را برایم پیش می‎آمد یادداشت کردم و زیرش خط کشیدم و علامت زدم که طبعاً باید با خود او مطرح می‎کردم. این را هم بگویم که پیش از این یک‌ بار من مارِک را در دانشگاه تهران دیدم. یکی از دوستانم او را به من معرفی کرد و وقتی با ایشان حرف زدم اصلاً تصور نکردم که خارجی است. فکر کردم ایرانی است که حداکثر یک ته لهجه‎ای شبیه ارامنه داشت. ولی اصلاً تصور نمی‎کردم ایرانی نباشد. و وقتی با ایشان قرار گذاشتم تا با ایشان دربار‌ه‌ی متن و سؤال‌هایم گفت‌وگو کنیم بیشتر با هم آشنا شدیم و حقیقتاً صمیمیتی بین ما پا گرفت و متوجه شدم که یک نوع معصومیت کودکانه در او وجود دارد و همین مرا خیلی جذب کرد. و آشنایی ما از آن کار فراتر رفت و کم‌کم با هم دوست شدیم. و این دوستی بعد از برگشتن او به لهستان ادامه داشت و وقتی هم به ایران سفر می‎کرد، حتماً به دیدنم می‎آمد و رابطه‌ی خیلی گرمی داشتیم.»

دکتر دهقانی در ادامه افزود: «همانطور که دکتر ثروت اشاره کرد، ایران‌شناسان و به طور کلی شرق‌شناسان، دو دسته‌اند. یک دسته آن‌هایی که با زبان و فرهنگ روز یک ملت آشنا می‌شوند و عده‌ای که گذشته یک کشور و ملتی را بررسی می‌کنند. اسموژینسکی جزء دسته‌ی نخست بود. یعنی می‌کوشید که فرهنگ و زبان روز ایران را خوب یاد بگیرد. این است که درک بسیار خوبی از ادبیات معاصر ایران داشت. در این عرصه بارها با هم به بحث می‌پرداختیم و گاهی اوقات هم پیروز بحث او بود.»

دکتر دهقانی در بخشی دیگر به علاقه‌ی وافر اسموژینسکی اشاره نمود، «او سخت‌کوشی بسیاری در یادگیری زبان فارسی داشت و حتی برای این کار به قهوه‌خانه‌های تهران می‌رفت تا با مردم حرف بزند و زبان آن‌ها را بیاموزد. مارک زبان فارسی، موسیقی ایرانی و هنر و فرهنگ ایران را دوست ‌داشت و آن را دنبال می‌کرد. در حقیقت او یک ایران‌شناس زنده و فعال بود. اسموژینسکی عاشق ایران بود، ولی ندیدم ایرانی‌ها با او همکاری کنند و حتی به او اجازه ماندن ندادند و سرانجام او از ایران رفت. من در جریان هستم که در آن‌جا هم چقدر سختی کشید تا به او اجازه دادند که مدرس دانشگاه کراکوف باشد. چه کسی می‌توانست بهتر از او فارسی صحبت کند و فرهنگ روز ایران را بشناسد، چرا آدم‌ها باید بعد از مرگ عزیز شوند.»

او در توصیف علاقه‌ی خود به دکتر اسموژینسکی چنین حکایت می‎کند: «من این آدم را دوست داشتم، یکی به واسطه‌ی خودش. آدم بسیار صیمیمی بود و دوست داشتنی و یکی هم به واسطه‌ی این که اطلاعاتی راجع به لهستان داشتم و مردم لهستان و مقاومت‎های آن‌ها در مقابل هجوم‎ها و بلاهایی که بر سرشان آمد، لااقل از قرن هجدهم به بعد. مقاومت آن‌ها در جنگ اول و دوم و بعد هم در مقابل نظام شوروی و مارِک را به علت ملیتی که داشت دوست می‎داشتم. مارِک این اواخر به من تلفن زد، یکی دو ماه قبل از درگذشتش. به من تلفن زد و گفت دارم مطلبی می‎نویسم راجع به ادبیات عرفانی یا فقط آثار عطار، درست به خاطر ندارم. و از من یکی دو کتاب در ایران خواست. نسخه‌ی جدید مصیبت‌نامه بود تصحیح دکتر شفیعی کدکنی و یکی کتاب زبان حال در ادبیات فارسی نوشته‌ی دکتر نصرالله پورجوادی. من هر دو کتاب را تهیه کردم و قرار شد کتاب‌ها را توسط خواهر خانم  ایشان به لهستان بفرستم. منتظر تماس ایشان ماندم که خبری نشد و خبر بعدی متأسفانه خبر درگذشت ایشان بود و در واقع خیلی پیش از آن که من گمان می‎بردم، او از قفس پرید و این کتاب‌ها در کنج قفسه ماندند.»

 پس از آن پیام تصویری آنا کراسناولسکا، رئیس بخش ایران‌شناسی و زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه کراکف که استاد آن دانشگاه هم هست پخش شد. وی در پیامش چنین گفت: «سلام به دوستان عزیز و دوستداران مارِک اسموژینسکی که امشب، شب یادبود ایشان، شب تجلیل ایشان است. متأسفانه من نتوانستم در این مراسم باشم و به همین دلیل این پیام را از راه فیلم برای شما می‎فرستم.

 مارِک اسموژینسکی یک شخص استنثایی بود. ما چندین سال با هم همکار بودیم، در دانشگاه کراکف در لهستان. ایشان هم وقتی آمدند، بعد از سال‌های طولانی که در ایران بودند و با دکترایی که از دانشگاه تهران گرفته بودند به لهستان آمدند و با انبانی از دانسته‎ها و تجربه‎هایی که با خود آورده بودند. البته کار اول ایشان روی ادبیات کلاسیک ایران بود اما به ادبیات مدرن ایران هم علاقه‌ی خیلی زیادی داشتند و کم‌کم در نوشته‎هایشان، در پژوهش‎هایشان به کارهایی روی آوردند که در اواخر زندگی‎شان بود و متأسفانه زندگی کوتاهی بود اما پربار، به سوی ادبیات معاصر رفتند که همیشه به آن علاقه داشتند و خیلی با دقت دنبال می‎کردند. با دانشمندان و روشنفکران ایرانی در تماس مستقیم بودند، خیلی از آن‌ها را می‎شناختند و خیلی زیاد سلسله تحولات کار و اندیشه‎های ایران مدرن را دنبال می‎کردند و چیزی در کار ایشان به خصوص برای من اهمیت داشت، تحقیقات ایشان روی پست‌مدرنیسم در ادبیات ایران بود. متأسفانه این کار را ایشان شروع کردند با برخوردی خیلی خاصی و خیلی هم مبنی بر اساس تحقیق نظری و آشنایی نظری بر ادبیات لهستان و می‎توانستند از این زیربنای نظری برای تحلیل و بررسی و ارزیابی ادبیات مدرن ایران استفاده کنند. کار دیگری که ایشان کردند و خیلی هم ارزش داشت ترجمه‌ی اشعار لهستانی به زبان فارسی بود و به خصوص اولین ترجمه‌ی اشعار شیمبورسکا که با همکاری دو ایرانی انجام دادند آقای چوکا چکا و شهرام شیدایی که ایشان هم متأسفانه مرحوم شده‎اند و جایشان هم اینجا خیلی خالی است.

و چیزی هم که باید گفت این است که مارِک اسموژینسکی در دانشگاه مشغول تدریس بود، به عنوان استاد و در میان ایران‌شناسان هم کار عظیمی کرد، یعنی زبان فارسی زنده و فرهنگ معاصر و ادبیات معاصر را به بچه‎ها معرفی می‎کرد، به عنوان شخصی که شخصاً تجربه کرده است و قشنگ می‎شناسد و البته میزان آشنایی ایشان به زبان فارسی هم فوق‎العاده بود. یعنی مثل یک ایرانی، یک ایرانی اصیل فارسی صحبت می‎کرد. و فکر می‎کنم ایران، مردمش و فرهنگش را خیلی دوست داشت و همیشه باید در یادها بماند و به عنوان یک ایران‌شناس بزرگ شناخته بشود.»

سپس پیام صوتی ایونا نویسکا یکی دیگر از ایران‌شناسان و دانش‌آموختگان زبان فارسی که از دوستان نزدیک دکتر اسموژینسکی بود برای حاضران پخش شد. متن پیام چنین است: «سلام به همه‌ی دوستان و دوستدارانی که در این شب تبلور عشق به ایران، جمع شده‌اید. در ابتدا از جناب آقای دهباشی سپاسگزارم که از من دعوت کردند متن کوتاهی راجع به مارک برای امشب آماده کنم.

حتماً تعداد زیادی از حضار شخصاً مارک را می‌شناختید. اما آنانی از شما که فرصت آشنایی با او را نداشته، ناراحت نباشید. اگر دوستدار هنر هستید که هستید، انگار شما هم از جمع دوستان و آشنایان مارک باشید.

این شب، شب یک شخص بسیار خاصی است. یکی از بزرگترین ایران‌شناسان لهستانی و تا امروز هم تنها ایران‌شناسی که در خود ایران دکترا ادبیات را گرفته است. تازه، او نه فقط ایران‌شناسی بلکه ایران‌دوستی بوده است و به قدر یک میهن‌پرست ایرانی، عاشق ایران بود. هر چند زادگاهش لهستان بود، وطن معنوی مارک بدون شک سرزمین مولوی و سنایی و حافظ و… بوده است.

مثل هر ادیب بزرگ، مارک قبل از سفر به سوی فرهنگ دیگر، با پس‌زمینه‌ی فرهنگی زادبومش آشنایی خوبی پیدا کرده بود و ادبیات لهستانی را خوانده بود. همین آشنایی با زبان مادری و با ادبیات آن، به وی کمک کرد تا آنقدر زیبا و روان غزلیات مولوی را به زبان لهستانی برگرداند.

اما استعدادهای مارک در ایران‌شناس بودنش ختم نمی‌شود. او استعداد هنرپیشگی داشته، بسیار زیبا می‎خواند و می‌رقصید. هیچ وقت فراموش نمی‌کنم در سال ۱۳۷۵، در باغ یک دوست ایرانی، با چه احساسی ترانه‌های دهه‌ی ۶۰ یا ۷۰ میلادی لهستانی و ایرانی را خوانده بود، من جمله اِوا دِمارچیک که همانطور که همه لهستانیان درک می‌کنند، اجرای ترانه‌های این هنرمند، کار سهلی نیست.

تا وقتی‌که این گل زیبای معطر در این دنیا حضور داشت، دنیا رنگارنگ‌تر و جذاب‌تر بود. آدم هنوز امیدهایی به ملاقات و همنشینی در حضور مارک داشته. چهار سال گذشت و من هنوز رفتن مارک را قبول نکردم. آخر مگر کسی می‌تواند جای او را بگیرد؟

اما دوستانی مثل مارک، مانند گنجی هستند که باید قدر فرصت آشنایی با ایشان را دانست. در نتیجه، من از خداوند سپاسگزارم، که نوبت سر زدنم به این دنیای فانی، درست در همین قرنی و در همین دو تا سرزمینی افتاد، که مارک هم در آن زندگی می‌کرد. می‌توانستم هزار سال پیش یا دویست سال دیگر متولد شوم، در کشور چین یا در استرالیا و آن‌وقت هیچ وقت فرصت آشنایی با این بلور استعداد نصیبم نمی‌شد.

او زود رفت، اما. مثل یک نابغه‌ای که هنوز کاملاً شکوفایی نکرده بود. می‌توانست کارهای زیادی را در زمینه‌ی ترجمه و معرفی فرهنگ ایران را به لهستانیان انجام دهد.

جالب اینجاست که در سال ۱۳۸۸ اهل هنر زیاد بی‎نظیر ایرانی چشم به این جهان بسته بودند. نویسندگانی و یا مترجمینی، رضا سیدحسینی و اسماعیل فصیح و مهدی اذریزدی؛ نوازندگان سنتور:  پرویز مشکاتیان و فرامرز پایور؛ بازیگریان: پروین سلیمانی و خسرو شکیبایی؛ کارگردانان و عالمان دین و… مارک در همان سال به این کاروان هنرمندان ایرانی پیوست و همراه این قافله‌ی عشاق رفت، در جمع خوبان رفت، با فراموش‌نشدگان رفت.

یک شاعر کشیش لهستانی به نام «یان تواردووسکی»، شعری گفته است که بیتی از آن در لهستان بسیار معروف شده است:

Spieszcie sie kochać ludzi, tak szybko odchodzą…

یعنی: «در دوست‌داشتن مردم عجله کنید، چه زود است که می‌روند.»

به گمانم در رابطه با مارک خوشبختانه اینطور هم بوده است. افرادی که ایشان را می‌شناختند، تحت‌تأثیر شخصیتش قرار می‌گرفتند و شیفته‌ی هوش و هنر و دانش‌اش می‌شدند. مثل دوستان دیگر لهستانی‌ام، مثل خود بنده. این‌همه شب‌های یادبود از مارک که تا به حال در لهستان و در ایران برگزار شده است، این را ثابت می‌کند. با همدیگر نمی‌گذاریم مارک اسموژینسکی فراموش شود!

و در اینجا فرصتی شد تا از جناب آقای دهباشی از طرف خود و دیگر ایران‌شناسان لهستان و همه‌ی دوستان و دوستداران مارِک، تشکر کنم که یک شب بخارا را به وی اختصاص داده‎اند.

اما، مارک لایق این است که کتابی راجع به وی نوشته شود. داستان‌های زیبای زیادی در دل و ذهن دوستان ایرانی و نه فقط ایرانی او مانده است. امیدوارم کسی آنها را جمع‎آوری کند و روزی کتابی راجع به مارِک هم خاطره این شخص جبران‌نشدنی را ماندگارتر کند.
با سپاس، ایونا نویسکا/ ورشور، ۴ شهریور ۱۳۹۲»

 سپس نوبت به مریم مجردی به عنوان دبیر اجرایی انجمن دوستی ایران و لهستان رسید که لوح یادبودی را از طرف این انجمن به خانم هایده وامبخش اهدا کرد. وی ضمن قرائت متن لوح چنین گفت: «در ابتدای عقل سرخ شیخ اشراق از زبان مرغی رها یافته از بند آمده است: «دوستی از دوستان عزیز مرا صدا کرد که آیا مرغان زبان یکدیگر دانند گفتم بله دانند.»

 در بررسی زندگی دکتر مارِک اسموژینسکی و کارهایی که ایشان انجام دادند، دوستانی که در انجمن ایران و لهستان کارهای ایشان را بررسی کردند، نوشته‎ای را دیدند که روی سنگ مزار ایشان قرار گرفته و از مولاناست، همه این حدس را زدند که شاید الهام گرفته از این جمله‌ی رساله‌ی عقل سرخ شیخ اشراق باشد. نوشته‌ی روی سنگ قبر ایشان که از قول مولانا نقل شده چنین است: مرغان که کنون از قفس خویش جدایید/ رخ بازنمایند و بگویند کجایید.

من به عنوان نماینده‌ی انجمن ایران و لهستان و به نیابت از اعضای انجمن لوح یادبودی را تدارک دیدیم که امیدواریم خانم وامبخش این لوح را به یادبود و خاطره‌ی جمع دوستانی که در اینجا حضور دارند پیش خودشان و پسرشان الیاس نگه دارند و باز به نیابت از ما و جمیع دوستانی که اینجا هستند این چند شاخه گل را به نشانه‌ی ادب و احترام ایرانی‎ها چه ایشان را دیده و چه ندیده سر مزار ایشان بگذارند. متن لوح:
 به نام خداوند جان و خرد
فرهیخته‌ی گرامی، سرکار خانم هایده وامبخش، بی‎تردید تاریخ و هویت ملت‎ها بر اساس مثلث گذشته، حال و آینده در حال حرکت است و تلاش مجدانه و بی‎بدیل افرادی چند از این جوامع، میراث گران‌سنگ تاریخی و فرهنگی کشورها را پاسداری و معرفی می‎کند. دکتر مارِک اسموژینسکی از این دست بزرگانی است که ایران و لهستان به وجودش مفتخرند.

انجمن دوستی ایران و لهستان به پاس تلاش‎ها و کوشش‎های بی‎دریغ ایشان مراسمی را در حد مقدورات خود برای زنده نگه‌داشتن نام و خاطره‌ی او در بین دو کشور ایران و لهستان تدارک دیده است. بدین وسیله از حضور پرثمر جنابعالی در همایش بزرگداشت ایران‌شناس شهیر لهستانی، زنده‎یاد دکتر مارِک اسموژینسکی، که در تاریخ دوشنبه چهارم شهریور ماه  ۱۳۹۲ خورشیدی در محل ساختمان کانون زبان فارسی ـ موقوفات افشار به همت و همکاری این مجموعه‌ی وزین، مجله‌ی بخارا، انجمن دوستی ایران و لهستان و بنیاد فرهنگی هنری ملت برگزار گردید، کمال تشکر را داریم. بدون تردید جایگاه ادبی و فرهنگی مارِک اسموژینسکی در تاریخ روابط فرهنگی و ادبی بین دو ملت ایران و  لهستان باقی خواهد ماند.

با احترام ـ رضا نیکپور ـ مدیرعامل انجمن دوستی ایران و لهستان» 

 پس از آن هایده وامبخش با دوستداران همسر خود سخن گفت و ایشان ضمن تشکر از تمام برگزارکنندگان این مراسم و حاضران به بیان دیگر خصوصیات دکتر اسموژینسکی پرداخت:

«سه سال ‌و اندی می‎گذرد از رفتن مارِک. من با هیج کس در مورد مارِک صحبت نکردم و امروز هم برایم کمی سخت است و خصوصیاتش را که دوستان می‎دانند، کسانی که از نزدیک مارِک را می‎شناختند، اینجا فهرست‎وار نوشتم و اشاره می‎کنم.

بُعد علمی را که همه می‎دانند و در اینجا به آن اشاره شد. علاقه‌ی شدید مارِک به علم بود، به علم و هنر. یکی از اصلی‎ترین تخصص‎های او، همانطور که می‎دانید، شعر و علاقه به شعر فارسی بود، خواه شعر کلاسیک و خواه شعر معاصر. نمونه‎اش را آقای دهباشی گفتند. بعضی از نمونه‎هایش، ترجمه‌ی اشعار سهراب سپهری‌، ترجمه‌ی صدای پای آب این شاعر بود که سال‌ها پیش انجام شده است. در زمینه‌ی عرفان ایشان خیلی علاقمند بود و مارِک خیلی زیاد عرفان را می‎فهمید، چون هم آکادمیک خوانده بود و از نظر احساسی هم خیلی نزدیک بود، نمونه‎اش هم همان پایان‌نامه سنایی است و ترجمه‌ی اشعار مولاناست. ۳۲ غزل از مولانا که وقتی تمام شد مارِک در بیمارستان بود. من سعی می‎کنم به خودم مسلط باشم. من کتاب را برای مارِک وقتی بردم که روی تخت بیمارستان بود و خیلی خوشحال شد. از این می‎گذرم. به تاریخ علاقه داشت، بخشی از تاریخ ایران که نوشته شده بود، قسمتی که مربوط به دوره‌ی صفویه بود کار مارِک بود به زبان لهستانی. به تصوف خیلی علاقه داشت. ترجمه‌ی عقل سرخ سهروردی که البته هنوز چاپ نشده است که امیدوارم کارهایی انجام بشود.

به باستان‎شناسی علاقه داشت. وقتی مارِک در دانشگاه بود و گروه باستان‎شناسی برای حفاری می‎رفتند او هم با آنها همراه می‎شد. در ایران من جاهای دیدنی را با مارِک رفتم و شناختم. به روان‌شناسی علاقه داشت و تنها علاقه نبود بلکه کار هم می‎کرد. به تاریخ هنر علاقه داشت، به تاریخ معاصر و به نقاشی. در کنفرانس‎ها با علاقه خاصی شرکت می‎کرد. علاقه‌ی مارِک به هنر خیلی جالب بود و صدای خوبی داشت و دوستان هم به آن اشاره کردند و الان در این فیلم هم تکه‎ای از آن را می‎بینید. به تئاتر هم خیلی علاقه داشت و روی آثار بهرام بیضایی کار می‎کرد و فیلم مسافرانش را خیلی دوست داشت. و برای من کمی عجیب است که فیلم مسافران آقای بیضایی را خیلی دوست داشت و در موردش هم مطلبی نوشته بود. همین اواخر آخرین کاری که کرد، ترجمه‌ی شعر مسافر سهراب سپهری بود و این شباهت عجیبی که زندگی مارِک با زندگی سهراب سپهری داشت، بیماری مشترک‌شان، هر دو به بیماری سرطان از دنیا رفتند. علاقه‎ای که مارِک به زبان هندی داشت و اتفاقاً این شعر مسافر هم مربوط می‎شود به فرهنگ هند. این شباهت‎ها بسیار مرا متأثر کرد، یعنی این اواخر به این نکته رسیدم که فیلم مسافران بهرام بیضایی و این مسافر سهراب سپهری و همین سفری که خود مارِک داشت، شاید یک جاهایی یک جورایی با هم پیوند برقرار می‎کند.

به لحاظ اجتماعی، دوستانی که او را می‎شناختند می‎دانند خیلی صمیمی بود. کسانی به من گفتند که یکی دو بار او را دیده بودند و بسیار تأثیرگذار بود و واقعیت هم همین است، خیلی آدم تأثیرگذاری بود. نمی‎دانم چرا، شاید به خاطر معصومیتی باشد که آقای دهقانی به آن اشاره کردند. مارِک بسیار فعال بود. مارِک در آخرین ماه‎ها تصمیم گرفت که زبان ایتالیایی را یاد بگیرد و ثبت نام کرد برای یادگیری آن که برای من هم عجیب بود. کتاب و ترانه‎های ایتالیایی را همه جمع‎آوری کرده بود که ایتالیایی یاد بگیرد و برای من که می‎دانستم از بیماری‎اش باخبر است عجیب بود و درس بزرگی هم بود که همیشه در حال یادگرفتن بود.

 مارِک کلاً آدم‎ها را دوست داشت، با هر قشری حرف داشت برای گفتن. و خیلی دلش می‎خواست که دو فرهنگ ایران و لهستان به هم نزدیک بشوند. و تا آنجایی که توانست این کار را کرد. مارِک خیلی بذله‎گو و شوخ بود. آنقدر خوب جوک می‎گفت که آشنایی‎اش را با زبان و ظرافت‎های آن نشان می‎داد. خیلی خوش‌صحبت بود و خیلی منظم و مرتب. در کارهای علمی خیلی وسواس داشت. کتابخوان حرفه‎ای بود. عاشق زندگی بود و عاشق زندگی خودش. آدم خانواده‌دوستی بود و عاشق پسرش بود. همسر خوبی بود، همکار خوبی بود، همراه خوبی بود و همدم خوبی بود. و مارِک یک استثنا بود. و در پایان این بیت را از مولانا اضافه می‎کنم: بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم.»

 و در پایان الیاس فرزند مارِک اسموژینسکی سخن گفت که از همه برای برگزاری این برنامه تشکر کرد و از پدرش به عنوان فردی بزرگ یاد کرد که تلاش کرد به همه فرهنگ ایران را نشان بدهد و از مادرش برای تمام زحماتی که در نبود پدرش برای بزرگ‌کردن او کشیده است سپاسگزاری کرد.

 یکی دیگر از بخش‎‏های این مراسم، پخش قسمتی از فیلم مستندی بود که به دکتر مارِک اسموژینسکی می‎پرداخت و در پایان سروش قهرمان‎لو و سهراب فتحعلی‎زاده به اجرای موسیقی پرداختند.

عکس‌های مراسم: ژاله ستاری

منبع: مجله فرهنگی و هنری بخارا (اینجا)

نکوداشت مارک اسموژینسکی برگزار شد

گزارش خبرگزاری کتاب ایران از شب مارک اسموژینسکی

ثروت: اسموژینسکی فارسی را با طنزها و ظرایفش صحبت می‌کرد

کوثر سامانی: منصور ثروت در مراسم نکوداشت مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس شهیر لهستانی گفت: ایران‌شناسانی در لهستان بودند و هستند که تسلط‌‌‌‌شان بر فارسی شایان توجه است؛ یکی منصور میخالاب، مدرس دانشگاه ورشو و دیگری مارک اسموژینسکی که فارسی را مانند ایرانیان با همان طنزها و ظرایف پنهان صحبت می‌کرد.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مراسم نکوداشت مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس شهیر لهستانی دوشنبه (۴ شهریورماه) در ساختمان کانون زبان فارسی بنیاد موقوفات زنده‌یاد ایرج افشار برگزار شد. دکتر منصور ثروت، عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی، محمد دهقانی، مترجم و عضو سابق هیات علمی گروه ادبیات و زبان فارسی دانشگاه تهران، هایده وامبخش، همسر زنده‌یاد اسموژینسکی و علی دهباشی سردبیر مجله بخارا از سخنرانان اصلی این مراسم بودند.

ثروت، عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی درباره‌ی جایگاه مارک اسموژینسکی گفت: برای روشن‌شدن اهمیت اسموژینسکی که بعدها نام حسین را اختیار کرد، ناچارم چند نکته‌ای را بیان کنم. وقتی از کلمه‌ی ایران‌شناسی صحبت می‌کنیم یک مقوله بسیار گسترده‌ و تعریف‌ناپذیر است. بعضی از ایران‌شناسان حتی قادر به فارسی صحبت‌کردن هم نیستند، برخی از طریق زبان‌های دیگر ایران را می‌شناسند، افرادی هستند که با تکیه به منابع عربی، ترکی، انگلیسی یا آلمانی سعی می‌کنند ایران را بشناسند. در لهستان نیز اساس اول بنیاد ایران‌شناسی توسط یک استاد عربی‌دان  گذاشته شد اما به مرور زمان عده‌ای به زبان فارسی آشنایی پیدا کردند و اکنون زبان فارسی، زبان اول بخش‌های مربوط به ایران‌شناسی در ورشو و دانشگاه‌های دیگر است. 

نویسنده‌ی کتاب «تحریر نوین از تاریخ جهانگشای جوینی» افزود: به نظر من ایران‌شناسی در کشورهای مختلف به سه تا چهار شاخه تقسیم می‌شود که یک شاخه‌ آن با اسلام‌شناسی در می‌آمیزد. طبیعی است با توجه به مدارک عظیمی که به زبان فارسی درباره‌ی اسلام هم از حیث فلسفی، اخلاقی و تاریخی نوشته شده و هم به لحاظ این‌که ایرانیان نیز مسلمان هستند، ایجاب می‌کند که اسلام‌شناسان نیز زبان فارسی را بیاموزند. تمامی ایران‌شناسان و شرق‌شناسان قدیمی برای ورود به تحقیقات اسلامی زبان عربی، ترکی و فارسی را می‌آموختند. 

ثروت ادامه داد: مثلا ادوارد براون که «تاریخ ادبیات ایران» را نوشت، عربی‌دان بسیار بزرگی بود، فارسی را هم می‌دانست و کتاب معروف او «یک سال در میان ایرانیان» خود نشان‌دهنده این است که او تا چه اندازه در ایران سفر کرده و در مجامع مختلف حتی مجامع صوفیان راه پیدا کرده است. به هرصورت می‌توان این طور قضاوت کرد که وقتی از ایران‌شناسی صحبت می‌شود بخشی از آن‌ها فارسی را نمی‌دانند اما در بین آن‌ها بعضی پدید می‌آیند که فارسی را به خوبی می‌دانند، دو نفر را در لهستان می‌شناسم که فارسی را مانند ایرانیان با همان طنزها و ظرایف پنهان صحبت می‌کردند یا می‌کنند؛ یکی منصور میخالاب، مدرس دانشگاه ورشو و دیگری مارک اسموژینسکی. 

نویسنده‌ی کتاب «خردنامه: اثری از قرن ششم هجری» با اشاره به تبحر اسموژینسکی در زبان و ادبیات فارسی گفت: حتی برای خود ما ایرانیان هم اکنون فهمیدن شعر شاملو و ادبیات معاصر آسان نیست اما اسموژینسکی بسیار خوب این اشعار را درک و آن‌ها را به فارسی ترجمه می‌کرد. هرکس در هرجای دنیا برای زبان فارسی که پلی است برای شناخت ایران زمین و فرهنگ آن کوشش می‌کند حتی یک بیت شعر را ترجمه کند برای ما غنیمت است چه برسد به مارک که شاگردان بسیاری را در رشته ایران‌شناسی تربیت کرد. 

این عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی افزود: اگر اسموژینسکی عمر طولانی‌تری پیدا می‌کرد، می‌توانست یکی از مترجمان متن‌های مهم زبان فارسی باشد اما همین مقدار از آثار و کتاب‌های وی نشان می‌دهد که تا چه اندازه تبحر در زبان فارسی داشته است.

اسموژینسکی علاقه وافری به شعر فارسی داشت 

علی دهباشی، سردبیر مجله بخارا پس از سخنرانی دکتر ثروت پشت تریبون رفت و در تجلیل از مقام اسموژینسکی گفت: زنده‌یاد اسموژینسکی علاقه‌ی وافری به شعر فارسی داشت و نمونه‌های بسیاری از شعر شاعران معاصر و کلاسیک را ترجمه کرده بود. یک نمونه‌ی آن گزیده‌ای است که از غزلیات شمس توسط وی به لهستانی برگردان شده است. مجموعه اشعار شاعر بزرگ لهستانی شیمبورسکا که برنده‌ی جایزه‌ی نوبل هم شد به زبان فارسی در نشر مرکز منتشر شد و جزو کتاب‌های نایاب است و چندین کتاب و مجموع‌اشعاری که باید توسط همسر و فرزند وی مدون شود و به صورت کتاب درآید. 

سخنران بعدی این مراسم پیوتر کوزوفسکی، کاردار سفارت لهستان در ایران با تشکر از برگزارکنندگان مراسم نکوداشت مارک اسموژینسکی گفت: من از طریق کتاب‌ها و آثاری که اسموژینسکی ترجمه کرده بود و در حقیقت میراث وی محسوب می‌شوند با این ایران‌شناس بزرگ آشنا شدم. او فرد تاثیرگذاری برای دانشجویان ایران‌شناسی بود و به همه ما آموخت که اگر با عشق و شوق و ذوق در یادگیری زبان و فرهنگ ایرانی تلاش کنیم، می‌توانیم به درجات بالایی برسیم. 

وی که دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی ایران‌شناسی است، ادامه داد: ما دیپلمات‌ها نماینده یک کشور در کشور دیگریم ولی کسانی مانند اسموژینسکی نقشی فراتر از این دارند چون هم به ‌گونه‌ای نماینده‌ی ایران در لهستان هستند و هم نماینده‌ی لهستان در ایران و در واقع نقش پل ارتباطی بین فرهنگ دو کشور را ایفا می‌کنند. 

کوزوفسکی در پایان سخنان خود از راه‌اندازی کلاس‌های آموزش زبان لهستانی در سفارتخانه این کشور خبر داد و گفت: امیدواریم بتوانیم از این طریق مشترکات دو کشور را به دوستداران لهستان معرفی کنیم و شاید این امر به شناخت مارک اسموژینسکی برای نسل جدید کمک بسیاری کند. 

محمد دهقانی، مترجم کتاب‌های «اسطوره» و «چین و ژاپن» درباره‌ی آشنایی با مارک اسموژینسکی گفت: آشنایی ما از سال ۱۳۷۵ آغاز شد. در واقع واسطه این آشنایی هم یک کار علمی بود. دکتر مصطفی موسوی که هم اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است، در سازمانی به نام فهرست‌خوان کار می‌کرد، کار این نهاد این بود که فهرست نسخ فارسی را در سراسر کتابخانه‌های جهان جمع‌آوری و آن‌ها را به فارسی ترجمه کند و در اختیار همگان قرار دهد. البته نمی‌دانم حاصل این کار با آن همه زحمتی که برایش انجام شد، چه شد اما می‌دانم که محققان، مترجمان و ویراستاران زحمت بسیاری برای این کار کشیدند. 

نویسنده‌ی کتاب «پیشگامان نقد ادبی در ایران» ادامه داد: من ویراستار کار مارک بودم. کتاب «فهرست نسخ خطی فارسی» در کتابخانه‌ی دانشگاه کراکوف، همان دانشگاهی که او بعدا به عنوان استاد ادبیات فارسی در آن‌جا مشغول به کار شد، ویرایش کردم و سوالاتی که برایم پیش آمد، علامت زدم تا با خود او مطرح کنم. زمانی که قرار شد با هم ملاقات کنیم و درباره‌ی سوالاتم با او بحث کنم بیشتر با هم آشنا شدیم و صمیمیت و معصومیتی که در وجود او بود من را بیشتر جذب شخصیت او کرد و از آن زمان به بعد در شمار دوستان صمیمص من قرار گرفت و این دوستی سال‌ها ادامه داشت. 

این مترجم افزود: همان‌طور که دکتر ثروت اشاره کرد، ایران‌شناسان و به طور کلی شرق‌شناسان، دو دسته‌اند. یک دسته آن‌هایی که با زبان و فرهنگ روز یک ملت آشنا می‌شوند و عده‌ای که گذشته‌ی یک کشور و ملتی را بررسی می‌کنند. اسموژینسکی جزو دسته‌ی نخست بود یعنی می‌کوشید که فرهنگ و زبان روز ایران را خوب یاد بگیرد. این است که درک بسیار خوبی از ادبیات معاصر ایران داشت. در این عرصه بارها با هم به بحث می‌پرداختیم و گاهی اوقات هم پیروز بحث او بود. 

مارک اسموژینسکی عاشق ایران بود‌

عضو سابق هیات علمی گروه زبان وادبیات فارسی دانشگاه تهران گفت: او سخت‌کوشی بسیاری در یادگیری زبان فارسی داشت و حتی برای این کار به قهوه‌خانه‌های تهران می‌رفت تا با مردم حرف بزند و زبان آن‌ها را بیاموزد. مارک زبان فارسی، موسیقی ایرانی و هنر و فرهنگ ایران را دوست ‌داشت و آن را دنبال می‌کرد. در حقیقت او یک ایران‌شناس زنده و فعال بود. اسموژینسکی عاشق ایران بود ولی ندیدم ایرانی‌ها با او همکاری کنند و حتی به او اجازه ماندن ندادند و سرانجام او از ایران رفت. من در جریان هستم که در آن‌جا هم چقدر سختی کشید تا به او اجازه دادند که مدرس دانشگاه کراکوف باشد. چه کسی می‌توانست بهتر از او فارسی صحبت کند و فرهنگ روز ایران را بشناسد، چرا آدم‌ها باید بعد از مرگ عزیز شوند.

هایده وامبخش، همسر زنده‌یاد اسموژینسکی آخرین سخنران این مراسم بود. وی با بیان ویژگی‌های اسموژینسکی گفت: مارک علاقه‌ی بسیاری به تاریخ ایران و باستان‌شناسی داشت و بخش صفویه کتاب «تاریخ ایران» را به لهستانی ترجمه کرد. او با شوق زیادی در همایش‌ها و کنفرانس‌های ایران‌شناسی شرکت می‌کرد. مارک یک کتابخوان حرفه‌ای بود و حتی ساعت‌ها پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها می‌ایستاد و سرگرم خواندن جلد کتاب‌ها می‌شد. 

آنا کراسناولسکا، رییس بخش ایران‌شناسی دانشگاه کراکوف و ایونا نویسکا، ایران‌شناس جوان لهستانی و مترجم بیش از ۷۰ عنوان آثار لهستانی به فارسی و بالعکس از دیگر سخنرانان این مراسم بودند که به دلیل برخی مشکلات قادر نشدند در مراسم شرکت کنند و از طریق فیلم ضبط شده‌ و فایل صوتی سخنانی را درباره‌ی مقام و آثار اسموژینسکی بیان کردند. نویسکا معتقد بود که باید درباره‌ی زندگی و آثار مارک اسموژینسکی کتابی نوشته شود.

در پایان مراسم فیلم مستندی از زندگی مارک اسموژینسکی پخش شد و هم‌چنین لوح تقدیری از جانب مریم مجردی، دبیر اجرایی انجمن دوستی ایران و لهستان، تقدیم همسر زنده‌یاد اسموژینسکی شد. 

مراسم نکوداشت مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس و مترجم لهستانی، به همت مجله فرهنگی و هنری بخارا و با همکاری موسسه فرهنگی و هنری ملت، بنیاد موقوفات دکتر افشار، انجمن دوستی ایران و لهستان، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی و سفارت لهستان در ایران برگزار شد.

منبع: خبرگزاری کتاب ایران (اینجا)

شبی برای نکوداشت مارک اسموژینسکی

شب مارک اسموژینسکی، از سری شب‌های بخارا، دوشنبه چهارم شهریورماه 1392، در بنیاد افشار برگزار شد.

به مناسبت سومین سال درگذشت مارک اسموژینسکی

مارک اسموژینسکی؛ پلی میان جهان ایرانی و جهان لهستانی/ آیدین فرنگی
 

مارک اسموژینسکیمارک اسموژینسکی (Marek Smurzyński)، ایران‌شناس و مترجم لهستانی، دهم ژوئن ۱۹۵۴ در شهر ووج(لودز) چشم به جهان گشود و ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹(۲۱ آذر ۸۸) در شهر کراکف زندگی را بدرود گفت. علاوه بر چاپ ده‌ها مقاله و یادداشت فرهنگی، ادبی و تحلیلی در نشریه‌های ایران و لهستان، کتاب‌های زیر هم از وی منتشر شده است:

ـ Głosy u brzegu wód؛ ترجمه‌ی لهستانی شعر صدای پای آب، اثر سهراب سپهری
ـ آدم‌ها روی پل؛ ترجمه‌ی فارسی اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ با همکاری زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد
ـ W mgnieniu słów؛ برگردان لهستانی ۳۲ غزل از غزلیات مولانا
ـ تألیف فصل مربوط به تاریخ صفویه در کتاب Historia Iranu

در کتابی که امیدوارم به زودی منتشر شود، فصلی نیز ـ در گفت‌وگو با همسرش: هایده وامبخش ـ به بررسی مبسوط ابعاد کاری و فکری وی اختصاص یافته است. فردا سومین سالگرد درگذشت دکتر اسموژینسکی است. هرچند شناخت من از ایشان حضوری نبوده است، آشنایی با کارها و افکارشان باعث شده فقدان‌شان را احساس کنم. اگر از هر پژوهشگر فعال در عرصه‌‌ی ایران‌شناسی لهستان و از هر علاقه‌مند به عرصه‌ی لهستان‌پژوهی در ایران بپرسید، با حسرت از فقدان ایشان یاد خواهد کرد. اسموژینسکی فقط یک مترجم یا ایران‌شناس نبوده؛ بلکه او پلی بوده که جهان ایرانی را به جهان لهستانی و جهان لهستانی را به جهان ایرانی مرتبط می‌کرده است.

وبلاگ «جای خالی یک عاشق» بازتاب‌دهنده‌ی یادداشت‌های به جا مانده از دکتر اسموژینسکی است. البته این یادداشت‌ها فقط مطالبی هستند که در نشریه‌های ایران از وی منتشر شده و یادداشت‌های منتشر شده به زبان لهستانی نیازمند ترجمه از سوی دوستان ایران‌شناس لهستانی است. در اینجا می‌توانید یادداشت‌های آقای اسموژینسکی را بخوانید. صدالبته ممکن است یادداشت‌های دیگری هم از ایشان در مطبوعات فارسی منتشر شده باشد، که متأسفانه ایجادکنندگان وبلاگ به همه‌ی آنها دسترسی نداشته‌اند.

بخشی دیگر از وبلاگ به نوشته‌های دیگران درباره‌ی مارک اسموژینسکی اختصاص یافته است؛ شامل شرح، خاطره و مطالب حسی. این قسم نوشته‌ها را در اینجا می‌توانید مرور کنید. مطالبی از علیرضا دولتشاهی، هایده وامبخش، پیرایه یغمایی، سیدعلی میرافضلی، مریم حسینی، پژمان موسوی، حسن موریزی​نژاد، نعمت​الله فاضلی، سارا رحمانی و فرشته مولوی.

چند نمونه از ترجمه‌های مارک نیز در این بخش گرد آمده است.

نمی‌دانم در سومین سالگرد فقدانش، به همسرش، به پسر باهوش و مهربان‌شان ـ الیاس ـ و به دوست عزیزم سعیده چطور تسلیت بگویم، فقط امیداوارم روزی توان جبران خوبی‌هاشان را داشته باشم.

در زیر سنگ مزار دکتر اسموژینسکی در مزارستان شهر کراکف دیده می‌شود.
شعر روی سنگ از مولاناست:
مرغان که کنون از قفس خویش جدایند
رخ باز نمایند و بگویند کجایند

 

 منبع: یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی(اینجا)

چاپ چهارم «آدم‌ها روی پل»

«آدم‌ها روی پل»، گزیده‌ای از اشعار شیمبورسکا، ترجمه‌ی زنده‌یاد مارک اسموژینسکی، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد، با حذف یکی از اشعار زیر عنوان اندیشیدن از سوی وزارت ارشاد، توسط نشر مرکز منتشر شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اندیشیدن

فسق‌وفجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.

مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود.
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ‌چیز برای آن‌هایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هر چیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه  ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه  دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ این‌ها خوشایند آن‌هاست

چه در روز روشن چه در تاریکی شب
به‌هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل این‌جا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به‌در می‌کند
دختربچه‌های حرام‌زاده پدر را منحرف می‌کنند
برادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذل این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
کتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارند.
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌کشند.
چه وحشتناک آن‌هم در چه حالاتی
و با چه سادگی افسارگسیخته‌یی
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا کاماسوترا* خبری ندارد.

به‌هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه‌به‌گاه کسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند.

* کتابی‌ هندی‌ست از آثار مذهبی هندوان که دانایی به نام واتسیایانا آن را در باب مسایل جنسی نوشته است. م. منتشر شد.

در گرامیداشت مارک اسموژینسکی

یادی از غریبه‌ای آشنا

فرشته مولوی:

همین دیروز بود که به دوستی گفتم، چه همه حرف ناگفته از سختی که باید با خودم به گور ببرم!

و تک تک ما، چه همه حرف‌های بر زبان نیامده و یادهای بر کاغذ ننشسته که به گور می‌بریم تا با ما، با استخوان‌هامان، بمانند و در غربت زیر خاک تنهامان نگذارند.

غربت روی خاک اما انگار سنگین‌تر و سهمگین‌تر از تنهایی زیر خاک است. این غربت تنها در دوری از یار و دیار و بلاد حبیب معنی نمی‌یابد و بیش‌تر و پیش‌تر در بی‌هم‌سخنی و بی‌هم‌دلی‌ست که زمهریری استخوان‌سوز می‌شود. تاب این سرمای سخت اگر می‌آوریم، از حرف و یاد هم‌سخنی‌ها و هم‌دلی‌هایی‌ست که گرچه از دست رفته‌اند، در سر جا خوش کرده‌اند.

تابستان ۱۳۸۵ به خیال یافتن نشانی از هم‌زبانی و هم‌سخنی از نیوهی‌وِن راهی لندن شدم. گشت و گذار در لندنی که پس از سی سال دوباره می‌دیدمش، با جیبی سبک و وقتی تنگ ممکن نبود. کشش این سفر برای من از میل به گریز از دلتنگی دوری از همزبانان و شنیدن صدای سخن عشق به فرهنگ و ادبیات برمی‌خاست. کنفرانس مطالعات ایرانی در سواس (مدرسه‌ی مطالعات شرقی و افریقایی) بهانه‌ای بود برای دیدار چهره‌های آشنا در انبوهِ درهمِ درون‌ماندگان و بیرون‌راندگان.

جای سکونت چندروزه، نه هتل، که خوابگاهی دانشجویی در یکی از خیابان‌های نزدیک به سواس بود. بر و رویش به ساختمان‌های اجاره‌ای ارزان و دلگیر می‌مانست. به سرسرای سوت و کور آن که پا گذاشتم، فکر چند روز سرکردن با توالت و دوش همگانی خلقم را تنگ کرد. بر زمینه‌ی قِرقِر ساک چرخدار روی کف سرسرا ناگهان از پشت سر صدای گفتگو و خنده شنیدم. چند نفری که بی‌گمان «کنفرانسی» بودند، به فارسی حرف می‌زدند. پا سست کردم و وقتی سلامی و کلامی گوشنواز شنیدم، رو برگرداندم تا به جمع‌شان بپیوندم. سه نفر بودند، ساک و چمدان به دست و تازه از گرد راه رسیده و خسته اما خندان. روشن شد که هر کدام از جایی از اروپا آمده بودند و هیچ‌کدام از پیش آشنای هم نبودند. دو تن از آن سه مرد ایرانی بودند؛ و آن که فارسی را آن‌همه شیرین حرف می‌زد، گرچه نام ‌ ناآشنای مارِک اسموژینسکی را بر خود داشت، بیش از آن دو تن دیگر فارسی‌گو و ایرانی می‌نمود.

کششِ یکی از برنامه‌های جنبی، گفتگوی طارق علی و شیرین نشاط، برای من چندان بود که ششدانگ حواسم در زمان برنامه به حرف‌ها و نه به آدم‌های پیرامونم بود. سببش هم بیشتر آن بود که با حرف‌ و کار طارق علی، روشنفکر چپ بریتانیایی پاکستانی‌تبار، آشنا و مایل به دیدنش بودم. پس از پایان گفتگو در میان جمعیتی که از سالن به راهرو می‌آمد تا بیرون برود، به مارک اسموژینسکی برخوردم. پیش‌تر ، یا در خوراک‌خوری خوابگاه و یا در برخوردهای مکرر در سواس و یا در خیابان، به فراخور وقت و جا، گپ و گفت کوتاهی داشتیم. حالا دیگر به نگاه من او نه یک ایران‌شناس غربی متعارف با نامی غریب و گویشی نامانوس، که هم‌زبان و هم‌سخنی خوشرو و شیرین‌گو بود که بنا به رسمِ امریکاییِ جهانگیر می‌شد با نام کوچک صدایش کرد و با او از درِ ادبیات و هنر و فرهنگ و ایران و لهستان سخن گفت. مارک در آن شلوغی و تنگی نفسگیر راهرو، مثل بارهای پیش، بی‌درنگ و سرراست برداشتش را در باره‌ی دیده‌ها و شنیده‌هایش بر زبان آورد. برافروخته و پرشور از این که گفتگوی شیرین نشاط و طارق علی به زبان انگلیسی ـ و نه فارسی ـ بود، ایراد گرفت. نمی‌دانستم کی به سالن آمده بود و چه‌قدر با پیشینه‌ی گفتگو‌کنندگان آشنایی داشت. بعد که از انبوهی و تنگی و سروصدا خلاص شدیم، فهمیدم که گمان برده طارق علی ایرانی یا ایرانی‌تبار و بنابراین فارسی‌دان است. بر پایه‌ی همین گمان بود که فارسی حرف نزدن آن دو را نه تنها نپسندیده بود، که بی‌حرمتی به «دُر دَری» می‌انگاشت. باری، انگار شیفتگی و دلشدگی‌ مارک به ایران و زبان فارسی تاب مستوری و خاموشی نداشت.

پایان کنفرانس، روز آخر سفری کوتاه و پرپیشامد، در هنگامه‌ی رد و بدل کارت‌ ویزیت و ایمیل و خداحافظی، یکی پیشنهاد رفتن به چلوکبابی در آن سرِ لندن را داد ـ تاوان کم‌خوری و ارزان‌خوری چندروزه یا سورِ پایانیِ نشست و برخاستی خوش و ناپایدار یا درنگ بر خوراک ایرانی: نقطه‌ی پرگار هویت ملی ـ فرهنگی. هرچه بود، پیشنهاد بی‌درنگ پذیرفته شد و راهی شدیم. بر سر میزی رنگارنگ از خورش‌ها و پلوها و پیش‌خوراک‌ها و پس‌خوراک‌ها و چاشنی‌ها و نوشیدنی‌های بومی و درجمعی کوچک از ایرانی و فرنگی و دورگه، باز این مارک بود که با انس و الفتش با پخت و پز ایرانی مرا شگفت‌زده کرد. همین‌جا و همین‌وقت بود انگار که حرف از همسر ایرانی‌اش به میان آمد و اشاره‌ای هم به زندگی‌اش در لهستان کرد.

پس از بازگشت هربار که یاد مارک می‌افتادم، هم از بخت آشنایی با او خوشدل می‌شدم و هم افسوس می‌خوردم که چه کم روی لهستانیِ مارک اسموژینسکی را دیدم و شناختم. بی‌گمان در گفت‌وگو‌ های پراکنده هم او از شیمبورسکایی گفته که من بخت خواندن کافی از او را نداشتم و هم من ستایش‌گوی کارهای کیشلوفسکی بوده‌ام. با این همه یا حال و هوای آن سفر و آن کنفرانس و یا اندازه‌ و پایه‌ی ایراندوستی مارک و یا هردو چنان و چندان بود که روی ایرانیِ مارک در خیال من یکه‌تاز ماند.

با سرآمدن سفر، برگشت به خط روزمره‌گیِ اسیر شتابِ خرگوشیِ زمانه و نحسی روزگاری سگی جایی و حالی برای بازیابی آشنایی‌ها و دوستی‌های دور از دسترس برجا نگذاشت. مارک اما از شمار کسانی بود که با اندک آشنایی حتا در یاد ماندگار می‌شد. همین بود که بهارِ دو سال بعد خبر برگزاری کنفرانس در تورنتو مرا به یاد او و چند تن دیگر انداخت. چند ایمیلی میان من و او رد و بدل شد که بیانگر شادی من از دیدار آشنایانی چون او و شادی او از سفر به تورنتو و شرکت در کنفرانس بود. گمانم این بود که این بار دیگر فرصت آشنایی با روی لهستانی او را از دست نخواهم داد.

و تابستان آمد. چند روزی مانده به کنفرانس ایمیلی یک‌دوخطی از مارک رسید که خویشتندار خبر بیماری و نیامدنی را می‌داد که بوی رفتن داشت ـ رفتنی ناگهان و سفری بی‌بازگشت به جای آمدنی به‌گاه و سفری به دلخواه.

تیرماه ۱۳۹۱

 منبع: وبلاگ مشت خاکستر، نوشته‌های فرشته مولوی (اینجا)

به مناسبت دومین سال درگذشت ایران‌شناس فقید لهستانی، مارِک اسموژینسکی

همسفر باد: دومین سال نبود مارک اسموژنسکی/ علیرضا دولتشاهی

در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم و سال‌های نخست تأسیس جمهوری مردمی لهستان که سرشار از سختی و مشقت برای شهروندان لهستان بود، در شهر ووج، شهری در میانه لهستان که ایرانیان آن را با نام لودز بیشتر می‌شناسند، شهری که تا یک سده پیشتر پارچه‌های بافته شده آن در بازارهای تهران هم از محبوبیت برخوردار بود، شهری که شاید بتوان منچستر لهستان نامیدش، در یازدهم ژوئن 1954 برابر با 1333 خورشیدی، فرزندی پسر در خانواده‌ای کارگری زاده شد، فرزندی که دومین پسر خانواده و فرزند چهارم بود. این کودک مارک نامیده شد و نام میانی او بوکومیل. نامی که خود پیوندی ناگسستنی با مأنویت در اروپا دارد.

خانواده در آن شرایط سخت زندگی اما برای معاش و زیستن کنار یک‌دیگر تلاش بسیاری کردند. پدر در دو شیفت به کار مشغول بود و مادر یک شیفت..

در سال‌های تحصیلات ابتدایی بود که درخشید. از نظر درس و اخلاق. این درخشش در صورتی بود که در محیط خانه امکان آمادگی تحصیلی چندان مهیا نبود. او که سخت به امر تحصیل می‌پرداخت و در درس و مشق کوشا بود، برای درس خواندن در شب‌ها ناگزیر از استفاده از چراغ مطالعه در گوشه‌ای از اتاق بود. در این سال‌ها بود که شخصیت جست‌وجوگر او شکل گرفت. خصلتی که تا واپسین روزهای زندگی با او بود. خصلتی که شاید مشخصه بارز او بود.

در آن سال‌ها که نظام کمونیستی رو به توسعه در عرصه قدرت داشت، مادر خانواده که دارای اعتقادات ژرف مسیحی بود، کودکان خود را با ایمانی مذهبی پروراند. این ایمان مذهبی فرزندان خانواده را به ایستادگی در برابر نظام کمونیستی رهنمون شد. یکی از دو خواهر مارک به اتهام فعالیت ضد امنیت کشور به بند رفت. خود مارک نیز در اعتراضات سال 1970 به سختی مضروب شد. نتیجه این ایستادگی برای مارک محرومیت از دریافت گذرنامه بود.

در سال‌های کودکی و نوجوانی، خواهر خود را در تمرین‌های رقص همراهی می‌کرد و به تماشای رقص‌های ملی و دیگر رقص‌ها می‌پرداخت و این ریشه علاقه او به هنر رقص است، علاقه‌ای که تا رقص‌های ایرانی را نیز دربر گرفت.

مارک در نوجوانی به ورزش نیز دلبسته بود. ورزش مورد علاقه‌ او در آن سال‌ها، ورزش شمشیربازی بود. مارک گذشته از امر تحصیل و ورزش به فعالیت هنری نیز می‌پرداخت. در گروه نمایش نیز فعالیت می‌کرد. این علاقه تا جایی بود که حتی می‌خواست هنرپیشگی را پیشه خود کند. اما از صرافت آن افتاد. چندی به باستان‌شناسی و با گروه‌های باستان‌شناسی به حفاری در لهستان پرداخت.

او که سرانجام به تحصیل ادبیات در دانشگاه زادگاهش، ووج، پرداخت، در 1976 دانشنامه کارشناسی ارشد خود را در رشته زبان و ادبیات لهستانی دریافت کرد. عنوان پایان‌نامه وی جریان دگرگونی معنایی ـ زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگ تراکل بود.

در سال‌های جوانی اما حادثه‌ای در حیات مارک روی داد. حادثه‌ای تاثیرگذار: مرگ پدر. اما دلبستگی به شرق و عرفان او را به سوی هند کشاند و به آموختن زبان سنسکریت پرداخت. خود را آماده تحصیل در رشته هندشناسی در دانشگاه ورشو کرد. اما از آنجا که داوطلب تحصیل در این رشته فزون‌تر از حد پذیرش دانشگاه بود، قرار بر این شد که مارک یک سالی را به طور موقت به تحصیل ایران‌شناسی بپردازد تا سال بعد بتواند تحصیل هندشناسی را آغاز کند. اما بعد از گذشت چندی ایران‌شناسی او را با خود و در خود برد. اما در یکی از گفت‌وگوهایی که با زنده یاد مارک اسموژنسکی داشتم، او به یاد می‌آورد که در دوران کودکی تصویر بازرگانی شرقی را کشیده و زیر آن نوشته بود:‌ تاجری از ایران. شاید ایران از کودکسالی در وی نهفته بود، بذری که در سال‌های جوانی او جوانه زد.

سرانجام یک دهه بعدتر از فراغت از تحصیل ادب لهستانی، در 1986 ، موفق به اخذ دانش‌نامه کارشناسی ارشد در رشته ایران‌شناسی از دانشگاه ورشو شد. عنوان پایان‌نامه او کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی بود.

ایران‌شناس شد، مسلمان گشت و به نام حسین، نامدار. پس از دریافت درجه کارشناسی ارشد، در ایران‌شناسی از دانشگاه ورشو، در پیشه مترجم در ایران کاری یافت. به اصفهان رفت، شهری که به شهر کودکان لهستانی نامدار است و این به روزگار سال‌های دهه بیست خورشیدی بازمی‌گردد و حضور پناه‌جویان لهستانی در ایران آن سال‌های خون و قحطی و جنون جهان.

در فاصله سال‌های 1984 تا 1989 به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج مشغول بود. در این دوره او به نگارش پیرامون فرهنگ و ادبیات ایران نیز می‌پرداخت.

او در 1989 برابر با 1368 خورشیدی موفق به دریافت بورس تحصیلی از دولت ایران برای تحصیل در دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی، در دانشگاه تهران شد. در تهران که بود در بلوک 23 خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد شمالی سکونت داشت. مدتی را نیز با مرحوم قیصر امین‌پور هم اتاق شد. سال‌های آخر دهه‌ی 60 و آغازین سال‌های دهه‌ي 70 را در تهران سپری کرد. ازدواج کرد. همسری ایرانی، رشته‌های پیوند عاطفی او را با ایران استحکام بخشید.

در 1997 برابر با 1376 خورشیدی با گذراندن پایان‌نامه‌ای با عنوان تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعباد الی المعاد سنائی غزنوی، به راهنمایی دکتر شفیعی کدکنی دفاع کرد، پایان‌نامه‌ای که اگرچه به زبان فارسی تالیف شده اما هنوز در انتظار انتشار است. کاش پیش از رفتن، به دوستانش، به ایرانیان و ایران‌پژوهان دیگر، این شانس را می‌داد تا از نگاه او، که بی‌شک با نگاه من و توی ایرانی تفاوت دارد، این اثر سنایی را بازخوانی کنند.

اسموژنسکی در زمینه ترجمه آثار ادبی فارسی به زبان لهستانی کوشش‌هایی کرد. در همان سال‌ها، پیش از ازدواج و در روزگاری که به تحصیل در دوره دکتری در دانشگاه تهران اشتغال داشت، به ترجمه شعری بلند از سهراب سپهری به نام صدای پای آب به زبان لهستانی همت کرد، ترجمه‌ای که طراحی‌هایی از سپهری را نیز دربر داشت، کتابی که در 1993 در زادگاهش ووج منتشر شد و لهستانیان امکان آشنایی با منظری دیگر از شعر فارسی را یافتند. در همان سال‌های پایانی دهه 60 نیز به سفارش موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، وصیت‌نامه آیت‌الله خمینی را به زبان لهستانی ترجمه کرد، ترجمه‌ای که تاکنون منتشر نشده است.

او شاید یکی از نخستین کسانی بود که در مورد پیشینه مسلمانان در لهستان به زبان فارسی سخنانی جامع بیان کرد. این سخنان در دانشگاه امام صادق ایراد شده است، سخنانی در مورد گروهی از مسلمانان که سابقه سکونت آنان در لهستان به حدود 600 سال پیش بازمی‌گردد.

از دیگر ترجمه‌های او از فارسی به لهستانی می‌توان از ترجمه عقل سرخ یاد کرد که در حقیقت نخستین معرفی شیخ اشراق، سهروردی به جهان لهستانی بود. واپسین کار او ترجمه 32 غزل از دیوان شمس به زبان لهستانی بود. ترجمه‌ای که همزمان با سال مولانا (2008 میلادی) انتشار یافت.

اسموژنسکی در زمینه معرفی فرهنگ لهستانی به ایرانیان نیز کوشا بود. گذشته از ترجمه‌های پراکنده‌ای که در مطبوعات فارسی زبان از ادبیات لهستانی منتشر کرد، ترجمه دفتری از سروده‌های شاعر نامدار لهستانی و برنده نوبل ادبی 1996 میلادی، شیمبورسکا با عنوان آدم‌ها بر پل را در کارنامه خود دارد، ترجمه‌ای که با همکاری مرحوم شهرام شیدایی و چوکا چکاد انجام گرفت و توسط نشر مرکز منتشر گردید.

مارک برای آشناسازی ایرانیان با فرهنگ لهستان، سردبیری شماره 13 نشریه پل فیروزه را برعهده گرفت، شماره‌ای که ویژه‌نامه فرهنگ لهستان محسوب می‌گشت. قرار بود با او روی ترجمه گلچین شعر لهستانی از قرن پانزدهم تا امروز کار کنیم. کار مشترکی که آغاز نشده پایان یافت.

اسموژنسکی در طول مدتی که پس از ازدواج در ایران زیست، به واسطه همسرش با محافل ادبی در شهر کرج ارتباط یافت. از دل این ارتباط و نزدیکی بود که همکاری وی با شیدایی و چکاد شکل گرفت. او را شاید گل سرسبد آن محفل باید دانست. او در آن جلسات به ارائه ترجمه‌هایی از ادب لهستانی می‌پرداخت و در پیرامون آثار ادبی معاصر ایرانی به دوستان ایرانی به گفت‌وگو می‌پرداخت.

اسموژنسکی پس از بازگشت به لهستان تلاش کرد تا در دانشگاهی که در آن تحصیل کرده بود، شغلی در سمت استاد بیابد اما موفق نشد، چرا که گروهی در برابر حضور مارک در فضای دانشگاهی جبهه گرفتند. شاید حضور پرقدرت مارک در فضای دانشگاهی، دیگر رنگ و درخششی برای آنان باقی نمی‌گذاشت اما سرانجام توانست در دانشگاه یاگلونیان در شهر کراکوف لهستان که در حقیقت دومین دانشگاه اروپا از نظر قدمت است، به تدریس بپردازد.

مارک را شاید آن گوهری می‌بایست دانست که بر زمین افتاده بود، همان گوهری که بیدل درباره‌اش سروده است: ‌دست خود بوسد هر آن کس کز زمین برداردم. و در روزگار ما، در جریان ایران‌شناسی در لهستان، این کراکوف بود که با پذیرفتن مارک در حقیقت دست خود را بوسید. بگذار ورشو، گروه ایران‌شناسی دانشگاه ورشو با بی‌خبری در درد خودپرستی خود بماند. حسرت ژرفای دانش مارک، از جان و جهان ایران، تا ابدالآباد در دل گروه ایرانشناسی ورشو مانده است و خواهد ماند. این چه اندوهی بزرگ برای ایرانشناسان ورشو است. در امروز و فرداها نیز!

یکی از حوزه‌های مطالعاتی مارک نقش روشنفکران در حوزه تمدن ایرانی بود. به باور او سهروردی نیز یکی از روشنفکران تاریخ ایران است. او بر این باور بود که باید تاریخ روشنفکری ایران را دوباره بازنویسی کرد و این بار از زاویه‌ای دیگر. به یاد آوریم که مارک نخستین مترجم سهروردی به زبان لهستانی نیز بود. او با ترجمه درخشان عقل سرخ به زبان لهستانی، مرزهای نوینی در جغرافیای سهروردی‌شناسی گشود: لهستان.

گذشته از ایران، او به دیگر حوزه‌های جهان ایرانی نیز علاقه داشت. او که پس از اقامت چند ماه در افغانستان به نقش روحانی زیارتگاه در فکر ایرانی می‌اندیشید، در سومین همایش انجمن جوامع فارسی زبان که در سال 2007 در گرجستان برپا بود در این باره سخن گفت. عنوان سخنرانی او شیوه نمادین زیارت‌های کابل: در چهارراه اسلام و جادوگری بود.

او گذشته از برپایی سمینارهایی درباره ایران به تدریس عروض، تاریخ ادبیات، اسلام در ادبیات و تاریخ ایران و ترجمه فارسی از سال‌های 2000 تا 2009 اشتغال داشت.

او در سال‌های تدریس در کراکوف در دوره فوق دکتری ایرانشناسی ثبت نام کرد. او که جریان‌های نوین ادبی در ایران را پیوسته رصد کرد برای تز فوق دکتری خود موضوع پست مدرنیسم در ایران را برگزید. این پایان‌نامه را با نگاهی به رمان ابوتراب خسروی به نام رود راوی می‌نوشت. رمانی که در سال 2006 در دانشگاه آکسفورد نیز درباره آن سخنرانی کرده بود.

اسموژنسکی در 12 دسامبر 2009 برابر با 21 آذر 1388 درگذشت. مرگش بر اثر ابتلا به آنفولانزا روی داد، هرچند که دو سالی با سرطان خون دست به گریبان بود.

در روند ایران‌شناسی لهستانی، اگر نه اروپایی، جریانی با زنده‌یاد دکتر مارک اسموژنسکی آغاز می‌گردد که به ارائه گونه‌ای نوین از ایران‌شناسی می‌انجامد، ایران‌شناسی که تنها ایران‌شناس، به معنای سنتی آن نیست، بر این سخن تاملی بایست.

ایران‌شناسان اروپایی، در جهت شناساندن تمدن، فرهنگ و ادبیات ایران، حتی سوگمندانه، به شهروندان ایران زمین نیز سهم به سزایی دارند. از آغاز مطالعات اوستاشناسی در هند تا روزگار ما، این گروه، نسخه‌های خطی ما را شناسایی، تصحیح و منتشر کردند. بحث‌های فلسفی ما را گسترش دادند. در مراکز آموزشی و پژوهشی ما به فعالیت و تحقیق پرداختند. این گروه در جامعه خود نیز به آموزش و پژوهش پیرامون ما و فرهنگ ما پرداختند و گاه حتی به زبانی دیگر، نه زبان ما و نه زبان خودشان، به نگارش درباره ایران و جان ایران پرداختند.

تمام این کوشش‌ها، اما جریانی یک سویه بوده و هست. جریانی که البته براساس تعریف سنتی آن باید یک سویه بوده باشد. آن بزرگان همه ایران‌شناس بودند، آنان ایران را می‌شناختند. هر یک اما از زاویه‌ای و حوزه‌ای خاص.

اما زنده‌یاد دکتر مارک اسموژنسکی تنها این نبود. او پلی بود و معبری دوسویه. او تجسم دادوستد یا بده بستانی بود میان دو فرهنگ و دو ملت. دو ملتی که در نگاه نخست هیچ مشابهتی ندارند و بیگانه‌اند.

اسموژنسکی همچون چراغ بود. همچون فانوسی که پیرامون خویش را روشن می‌سازد. او همواره و هرجا که بود اطراف خویش را به طعم نور و روشنان میهمان می‌کرد. در ایران که بود، ایران‌شناس بود و نبود. از بسیاری از ایرانیان و فارسی‌زبانان، ظرایف زبان را حتی نیک‌تر آموخته بود و ژرف‌تر. از این مهم‌تر آن که بن‌مایه‌های جان و جهان ایران و ایرانی را بسی ژرف‌تر از اهل زبان نوشیده بود.

در ایران که بود، ایرانیان را که مشتاق دانایی بودند، درک کرد و از لهستان و جان فرهنگ آن گفت‌وگو کرد و نوشت. از ایران می‌گفت و از لهستان نیز. تو گویی لهستان‌شناسی بود که به فارسی می‌نوشت. ترجمه می‌کرد، جان ایرانیان را به جان لهستان نزدیک می‌ساخت و گاه حتی پیوند می‌زد. از این رو اسموژنسکی را باید ایران ـ لهستان‌شناس خواند. او راهی را آغاز کرد که ایران‌شناسان جوان آن را پی گرفته‌اند. ایران‌شناسان دیگری از لهستان و حتی دیگر کشورها. در تاریخ ایران‌شناسی بی‌شک نام اسموژنسکی خواهد ماند. نام او در کنار نام دیگر بزرگان خواهد نشست و نشسته است.

طی دو دهه دوستی نزدیک با مارک اسموژنسکی از او بسیار آموخته‌ام. نه تنها از لهستان و فرهنگ لهستانی که با او جان ایران را نیز در نگاهی متفاوت و آیینه دیگر، باز شناختم. او از ما و فرهنگ ایران ما آشنازدایی کرد. تو گویی، با او جان ایران را عریان در پیش چشم دیدم. در یکی از شبگردی‌هایی که با وی در تهران داشتم بود که او برای نخست بار از نقش نقیض نمادها در فرهنگ ایرانی سخن گفت، از حضور دو فرهنگ ایرانی، از دو تاریخ ادبیات، از باباطاهر و خیام.

حال که رفته است یادش با ماست. آنان که مارک را از نزدیک می‌شناختند، بی‌شک با من هم رای خواهند بود که: زود بود رفتن، یادش و نامش گرامی باد...

منبع: سایت والس ادبی (اینجا)

دو شعر از زیبگنیف هربرت، شاعر لهستانی، به ترجمه‏ی مارک اسموژینسکی

زیبگنیف هربرت
ترجمه‏: مارک اسموژینسکی

زیبگنیف هربرت(1998ـ1924) یکی از برجسته‏ترین شاعران نیمه‏ی دوم قرن بیستم لهستان است. شعر هربرت دقت شکاکیون یونان کلاسیک و لحن خردمندانه‏ی سخنوران روم را در شعر لهستانی دوره‏ی زمختی و صراحت کاذب ایدئولوژی مارکسیستی احیا کرده است. هربرت این تدبیر خلاقه را در روزگار آشفتگی ارزش‏ها و سرگردانی‏ اذهان به‏منظور بازخوانی و بازیابی گنجینه‏ی آرمان‏های کلاسیک فرهنگ اروپا، اندیشید. این تدبیر خلاقه بر سه عنصر جاوید تفکر یونان کلاسیک، راستی و نیکویی و زیبایی استوار است. باوجود این‏که شعر اسباب شهرت زیبگنیف هربرت در لهستان و خارج از آن شده است در سیاهه‏ی آثارش نمایشنامه‏هایی از نوع درام شاعرانه(Poetic DRAMA) و یک جلد نثر تحت عنوان «یک بربر در باغ» که در واقع یادداشتی از سیروسفر حقیقی و معنوی شاعر در گذشته و حال کشورهای حوزه‏ی مدیترانه است، جایگاه مهمی دارد. ترجمه‏های انگلیسی و آلمانی اشعار هربرت باعث شهرتش در خارج از لهستان شد و امیدی برای بهبودی وضع مالی شاعر که به‏دلیل مخالفتش با نظام کمونیستی در موقعیت معیشتی نامناسبی قرار گرفته بود، به‏وجود آورد. علاوه‏بر کارهای خلاقه‏ در رشته‏ی زبان و ادبیات اسلاو، هربرت در دانشگاه‏های آمریکا تدریس و در آلمان و فرانسه و آمریکا سخنرانی‏هایی راجع به ادبیات و شعر لهستان ایراد می‏کرد. شعر «پیام آقای کوگیتو» که برگرفته شده از مجموعه شعر «آقای کوگیتو»  است، چکیده‏ی عقاید اخلاقی هربرت تلقی می‏شود. آقای کوگیتو  ـ قهرمان انتزاعی  مجموعه‏ی نامبرده ـ که به معنی «آقای می‏اندیشم» است، یکی از ارکان اصلی فرهنگ مدرن اروپا را که در جمله‏ی معروف دکارت COGITO ERGO SUM(می‏اندیشم پس هستم) خلاصه می‏شود، مورد تأمل شاعرانه قرار می‏دهد.

شعر «گزارشی از شهری در محاصره» هم یکی از مهم‏ترین اشعار هربرت به‏شمار می‏رود که در روزهای برقراری حکومت نظامی در لهستان در 1981 سروده شده است.

مارک اسموژینسکی، استاد ادبیات و زبان فارسی دانشگاه یاگلونی کراکوف لهستان، فارغ‏التحصیل دوره‏ی دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران و صاحب مقالات نظریه‏پردازی و تاریخ ادبیات فارسی و ترجمه‏هایی از ادبیات عرفانی و معاصر ایران به زبان لهستانی است.

در سال 1378 گزیده‏یی از اشعار ویسواوا شیمبورسکا، شاعره‏ی لهستانی و برنده‏ی جایزه‏ی ادبی نوبل 1997، به‏ نام «آدم‏ها روی پل» به ترجمه‏ی مارک اسموژینسکی در انتشارات نشر مرکز به چاپ رسیده است.

 



پیام آقای کوگیتو

برو تا آن‏جایی‏که دیگران رفته‏اند تا انتهای تاریک
برای پیوستن زرین نیستی‏ای که آخرین جایزه‏ی تو است.

ایستاده راه برو در میان آن‏هایی که روی زانوانند
در میان آن‏هایی که به تو پشت کرده‏اند
در میان آن‏هایی که پشت‏شان به خاک مالیده شده

نجات یافته‏ای اما نه برای زندگی
وقتت کم است، باید شهادت بدهی

با شهامت باش هنگام سستی عقل باشهامت باش
در واپسین کارنامه‏ات تنها شهامت ارزنده است

و خشم ناتوانت مثل دریا باشد
هروقت صدای آدمی خوارشده و شلاق‏خورده به گوش‏ات می‏رسد

خواهرت که نفرت از جاسوس و جلاد و ترسو باشد
هرگز ترکت نکند ـ آن‏ها برنده خواهند شد

در تشییع‏جنازه‏ات شرکت خواهند کرد و سبکبار مشتی خاک روی تابوتت خواهند ریخت
موریانه از روی زندگیت شرح حالی به خورد آن‏ها خواهد داد

و نبخشای، به‏راستی بخشیدن از طرف آن‏هایی که
دم سحرگاه به آن‏ها خیانت شده در دست تو نیست

ولکن از غرور بیهوده بر حذر باش
چهره‏ی دلقکی خود را در آیینه نگاه کن و
مرور کن: از فراخوانده‏شدگانم من ـ آیا کسانی
بهتر از من نبودند؟

از سنگدلی بر حذر باش، چشمه‏ی سپیده‏دم را دوست بدار
پرنده‏ی گمنام و بلوط زمستانی را
درخشش نوری روی دریا و ابهت آسمان را
آن‏ها گرمای نفست را لازم ندارند
رمز حضورشان این است تا بگویند:
کسی نیست تو را دلداری دهد

هوشیار باش ـ هنگامی‏که نوری بالای کوه‏ها علامت می‏دهد ـ بخیز و برو
تا ستاره‏ی تیره‏ات را خون در سینه‏ات می‏غلتاند

وردهای کهن بشریت و افسانه‏ها و اساطیر را مرور کن
این‏سان خوبی‏ایی را به‏دست می‏آوری که به‏دست‏آوردنی نیست
کلمات فاخر را مرور کن، با اصرار مرور کن
مثل آن‏هایی که از بیابان رفته و در میان شن‏وماسه گم شده‏اند
در برابر آن‏، جایزه‏ی دم‏دست‏شان را به تو خواهند داد ـ
تازیانه‏ی خنده و قتلی در زباله‏دان

برو چون تنها این‏سان به محفل جمجمه‏ها پذیرفته خواهی شد
به محفل نیاکانت: گیلگمش و هکتور و رولان
مدافعان سلطنت بی‏کران و شهر خاکسترها

 وفادار باش    برو

 

 

 

 

 

 



گزارشی از شهری در محاصره

برای منِ پیر که نمی‏توانم اسلحه به دوش بیندازم و پابه‏پای دیگران
 بجنگم

از روی ترحم نقش فرعی تاریخ‏نویس را تعیین کرده‏اند.
روند به‏محاصره‏افتادن را می‏نویسم ـ معلوم نیست برای چه کسی

قرار است دقیق باشم اما نمی‏دانم تهاجم کی آغاز شده
دویست سال پیش در دسامبر سپتامبر شاید دیروز دم‏دمه‏های صبح
در این‏جا همه مبتلا به فرسایش درک زمانند

برای ما فقط مکان و دلبستگی به آن مانده
ویرانه‏های معابد، کابوس باغ‏ها و خانه‏ها هنوز در تملک ماست
اگر ویرانه‏ها را از دست بدهیم چیزی نخواهد ماند

همان‏طور که بلدم می‏نویسم، در ریتم هفته‏های ناتمام
دوشنبه: انبارها خالیند، واحد رایج پول، موش شده
سه‏شنبه: شهردار توسط افراد ناشناس کشته شده
چهارشنبه: مذاکراتی درباره‏ی آتش‏بس، دشمن نمایندگان پارلمان را
بازداشت کرده
محل اقامتشان را نمی‏دانیم یعنی محل شکنجه را
پنج‏شنبه: پس‏از جلسه پر هیجان
درخواست بازاریان در مورد تسلیمی بدون قیدوشرط
با اکثریت آرا رد شده است.
جمعه: اولین علائم طاعون: شنبه: N.N.،
مدافع شکست‏ناپذیر خودکشی کرده
یک‏شنبه: آب نیست، حمله‏ی دروازه‏ی شرقی
معروف به دروازه‏ی پیمان را عقب رانده‏ایم

می‏دانم: این‏ها همه کسل‏کننده است

نمی‏تواند کسی را برانگیزد.
از شرح و تفسیر به دورم، لگام احساسات را نگه می‏دارم
خود وقایع را ثبت می‏کنم

می‏گویند که در بازارهای خارجی فقط آن‏ها ارزش دارند
اما با افتخار می‏خواهم دنیا را بیاگاهانم
که به‏خاطر جنگ نوع جدید کودکان را پرورانده‏ایم
کودکانمان قصه دوست ندارند کشتن را بازی می‏کنند
در خواب‏وبیداری به فکر سوپ و نان و استخوانند
کاملا مثل سگ و گربه

هنگام شب دوست دارم حوالی شهر را بگردم
مرزهای آزادی ناپایدارمان را
از بالا لشکریان بی‏شمار و چراغ‏هاشان را نگاه می‏کنم
سروصدای طبل‏ها و هیاهوی بربریشان را گوش می‏دهم
به‏راستی عجیب است که شهر هنوز از خود دفاع می‏کند

محاصره به درازا می‏کشد دشمنان مجبورند عوض شوند
آن‏ها هیچ هدف مشترکی جز سربه‏نیستی ما ندارند
گوت‏ها و تاتارها و سوئدی‏ها و لشکریان قیصر و
هنگ‏هایی به نام شام آخر
که می‏تواند آن‏ها ر ا بشمارد؟
پرچم‏ها مثل جنگلی در افق رنگ‏به‏رنگ می‏شوند
از زردی لطیف قناری در فصل بهار تا رنگ سبز و قرمز و سیاهی زمستان

پس هنگام شب رها شده از وقایع می‏توانم در قضایای گذشته و دور
مثلا در هوادارانمان که پشت دریایند تأملی کنم
می‏دانم که از صمیم قلب همدردی می‏کنند
آرد و گونی‏های دلداری و روغن و پند و اندرزهای خوب می‏فرستند
حتا نمی‏دانند که پدارنشان به ما خیانت کرده‏اند
متفقین زمان آپوکالیپسیس دوم ازآن ما بودند
پسرانشان تقصیری ندارند و شایسته سپاسگزاریند، پس سپاسگزاریم

آن‏ها محاصره‏ی درازی را هم‏چون ابدیت پشت سر نگذاشته‏اند
کسانی‏که بدبختی بر سرشان آمده همیشه تنهایند
مثل مدافعان دالایلاما و کردها و چوپانان افغان

اکنون که این‏ها را می‏نویسم طرفداران سازش
بر جناح شکست‏ناپذیران استیلا پیدا کرده‏اند
این‏ها نوسان‏های عادی اوضاع‏واحوالند و سرنوشت‏ها هنوز روی ترازویند

گورستان‏ها گسترش می‏یابند و تعداد مدافعان کم می‏شود
ولی دفاع هم‏چنان ادامه می‏یابد و تعداد مدافعان کم می‏شود
ولی دفاع هم‏چنان ادامه دارد و تا پایان خود ادامه خواهد داشت

اگر شهر تسلیم شود و دست‏کم یک‏نفر نجات یابد
او شهر را در خویش به تبعید خواهد برد
او خود شهر خواهد بود

چهره‏ی گرسنگی و چهره‏ی آتش و چهره‏ی مرگ را نگاه می‏کنیم
بدتر از همه چهره‏ی خیانت است

و تنها خواب‏هایمان تحقیر نشده‏اند.

 منبع: ماه‏نامه‏ی فرهنگی، اجتماعی، ادبی کارنامه، شماره‏ی 31، آبان‏ماه 1381، ص 59 ـ 57

یادمان مارِک اسموژینسکی

به مناسبت دومین سال درگذشت ایران‌شناس فقید لهستانی، مارِک اسموژینسکی

بیش از یک دهه از آشنایی­ام با او می­گذرد. آشنایی­ای که شوربختانه هرگز رنگ واقعیت به خود نگرفت و در حصار دنیای مجازی و تنها یک­جانبه به حیات خود ادامه داد و خواهد داد، چرا که او دیگر در میان ما نیست و زین پس نیز هرچه از او بشنویم و بخوانیم محدود به یادها و خاطرات «دیگران» می­شود و بس. و این دیگران هرچه بگویند و بنویسند باز «تو»ی واقعی را زنده نمی­کنند، تویی که از کنار هیچ­کس گذر نکردی بی­آن­که یادی جاوید در خاطر او باقی نگذاری و تو بزرگی بودی بس فروتن که هرگز قَدرت را ندانستند و نخواهند دانست. هم آن‌هایی که با تو بودند و تو را بیش­تر از چون منی می­شناختند، بر این نکته صحه می­گذارند و با من هم­رایند.

دو سال از مرگ عزیزی می­گذرد که هنوز می­بایست سال­ها می­زیست و درخت دانشش بیش­تر و بیش­تر به‏بار می‌نشست. عزیزی که جوان رفت و بیش از این دنیای خاکی را تاب نیاورد. دو سالی که به سرعت برق و باد گذشت و سال­های بی­شماری نیز در پی خواهد داشت، اما «او»، آن بزرگمرد فرهیخته، «مارِک اسموژینسکی» از آن دست انسان‌هایی نبود که آدم به راحتی فراموششان کند. حتی برای من که ایشان را دورادور و به عبارتی به صورت مجازی می‌شناختم. اما سلوک و رفتار هر فرد، خواه با او دمخور باشیم و خواه آشنایی­ای انتزاعی باشد، چنان تأثیر ژرفی در دیگر افراد می­گذارد که تعیین کننده­ی ادامه‌ی دوستی، آشنایی یا علاقه بدو و آثار احتمالی وی خواهد بود. مارِک اسموژینسکی، ایران­شناس فقید لهستانی که با ایران زیست و در ژرفای این دریای ناپیدا جان به جان­آفرین تسلیم کرد، از معدود انسان‌هایی است که مصداق این سخنان بود و هست. نگاه گیرا و نافذش و بیش از همه اخگر سوزانی که او در جان مخاطب خود می­انداخت، با سخن گفتن بی نقصش(که گویا جز پارسی سره، چندین و چند زبان دیگر را نیز به خوبی می‌دانست)، با آزرم و شرمی ذاتی، و با دانش بی‌بدیلش، چنان بیننده و شنونده­اش را به خود مجذوب و در خود ذوب می­کرد که بی­طُرفه بازگشتن از این سیر و سلوک درونی محال می­نمود.

پاژنام(لقب) «ایران­شناس» نه شایسته­ی هر پژوهشگر زبان و فرهنگ ایران است و این را ایران‌پژوهان نیک می‌دانند. ایران در گستره­ی فرهنگی، زبانی، قومی و ... بس گسترده و فراخ­تر ز آن است که کسی به درجه­ی استادی در همه­ی زمینه­ها و رشته‏های مرتبط بدان برسد، با این حال در طول تاریخ چند نفری بوده­اند که شایان دریافت چنین نامی­اند، و از دید من که استادان ایران‌شناسی زیادی را دیده و می‏شناسم، مارک اسموژینسکی در زمره­ی این افراد ـ یعنی ایران‌شناس به معنای واقعی واژه ـ بود و خواهد ماند. همیشه در شگفتم که چگونه برخی انسان‌های خاکی و افتاده مانند آقای اسموژینسکی ـ با همه­ی دانش و بزرگی­شان ـ هرگز چنان که شایسته‌اند نامور نمی­شوند، لیک فرومایگانی نابخرد که همه­ی تلاششان را برای تخریب دشمن فرضی خودخواه یک ملت یا فرهنگ آن ـ می­کنند، در چشم برخی افراد کم­تر از چشم­برهم­زدنی مشهور، عزیز و دانشمند می­شوند که نمونه­ی بارز چنین افرادی را بسیاری بهتر از بنده­ی حقیر می‌شناسند (د. ن. م.).

باری، گرچه به­ندرت فرصتی برای شناخت انسان­های بزرگ به سراغ افراد می­آید، اما خنک آن­که چنین فرصتی بدو دست دهد و بزرگان زمانه­ی خویش را بشناسد، چه رودررو و چه دورادور. بزرگانی چون مارِک اسموژینسکی.

در پایان برای خانواده­ی محترم آقای اسموژینسکی، دوستان و آشنایان ایشان و شاگردانشان که بیش از محروم‏شدن از استادی دانشمند، انسانی فرهیخته، گرامی و والامقام را ازدست دادند، آرزوی بردباری و استواری دارم. روانش شاد و یادش گرامی.

ترجمه‌ی آلمانی متن

Zum Gedenken an einen lieben Menschen: an Marek Smurzyński

Es ist ein gutes Jahrzent und doch noch mehr her, seitdem ich „Ihn“ zum ersten Mal und zwar virtuell kennen gelernt habe (damals ging ich noch zur Schule). Eine Fernsehsendung über die derzeit tätigen Iranisten im Ausland, darunter der hervorragende verehrte „Marek Smurzyński“, welcher mir sehr ans Herz gewachsen und daher zu einer der Hauptfiguren meiner Jugendzeit, von denen ich teilweise beeinflusst bin, geworden war. Kaum einen anderen Ausländer -sei es Iranisten oder normale Persischlernende- habe ich so fließend und akzentfrei (auf Persisch) sprechen sehen. Obwohl ich es ihm gar nicht gönne, als „Ausländer“ oder „ausländischer Iranist“ gennant zu werden, viel mehr war er einheimisch. Das Fremde war für ihn überhaupt nicht wie bei den anderen als das fremde Element und gemäß der Gliederung „Fremde vs. Eigene“ angenommen worden; zumindest von mir aus, war er eher so sehr geschmolzen in der iranischen Kultur und Sprache(n), dass man Rückschlüsse daraus ziehen könnte, er sei ein Iraner polnischer Herkunft! Jedenfalls viel iranischer als die meisten Iraner und Iranforscher, die ich kenne, denn er war ein wahrer Iranist und das wichtigste, was man über ihn weiss, war das mit Leib und Seele durchgeführte Interesse und der Wille zur Wissenschaft.

Er war bestimmt einer der herausrragendsten gegenwärtigen Iranisten, wenn nicht gerade der erstbeste. Ein unruhiger nach Wissen durtsiger Geist, dessen Augen es uns jeden Augenblick verraten haben, und wer es ihm nicht ins Gesicht sehen könnte, der sei eher blind. Außer den vielen Sprachen, die er beherrscht hatte, kannte er noch sehr vieles in durchaus verschiedenen wissenschaftlichen Bereichen, der Umfang seines Wissens kann man wirklich nicht messen, und seine Beschäftigung mit dem Fach Iranistik war eine Gabe Gottes, die leider von vielen Kolleg/innen und Iranforscher seiner Zeit nicht beachtet oder stets darum beneidet wurde, und daher konnte man ihn, nicht wie ihm unser Dank gebührt hatte, schätzen und lobpreisen, obwohl er keineswegs sowas gebraucht hatte.

Nur schade, dass ich nie die Gelegenheit bekam, ihn beinahe kennen zu lernen, aber das ist doch kein Grund dafür, dass man an einer solchen sehnsuchtsvollen Seele vorbeigeht und keine Sekunde winkt, um die gegenüberstehende Person zu kennen, sei es nur virtuell. Nein, er war kein alltägliches millionenmäßiges Wesen, das man in einem Augenblick vergessen mag; er war und ist -weil er, mindestens seine Seele irgendwie immer noch existiert- einer der ganz selten vorkommenden Ausnahmen, die ich je im Leben getorffen und gesehen habe. Er war ein Mann des Ansehens. Einer, der keineswegs nur äußerlichen Scharm auf die anderen ausübte, sondern eher wahrlich enormen innerlichen Einfluss auf das Tiefe des Menschen. So leisten wir es heute und auch noch viele Jahre später, ihn in gutem Gedächtnis sowie im Herzen zu behalten.

Der liebe Herr „Marek Smurzyński“ verließ diese Welt so früh, dass man es nie glauben mag. Er war nicht einmal alt -er war im Alter meines Vaters- und könnte noch vieles leisten, wenn es ihm die schauderhafte Hand des Todes erlaubt hätte. So ist halt das Leben, die besseren verlassen uns so schnell, und die mittelmäßigen oder gar schlechteren bekommen eine lange Frist. Hierzu hat der persische Dichter „Daqiqi“ vor etwa einem Jahrtausend einige Verse gereimt, deren Kern ich hier auf Deutsch hergebe:

Der Ehrenmann lebt doch kurz Wie die Blumen vor dem Sturz 

Möge Herr Smurzyński in Frieden ruhen und wir in der Zukunft in seine Fußstapfen treten.

Eine Kleinigkeit für Marek Smurzyński:

Bestimmt fehlt der Welt einer,
ihm zu vergleichen ist keiner.
Ein Mann mit´n glanzvollen Augen,
die einem den Verstand saugen.
Seine Seele: Des Wissens Meer,
wie ein wissbegierig´s Heer.
Kann man solch ein prophetisches Gesicht,
das einem nie vergeht aus der Sicht,
so schnell beiseite legen, einfach vergessen?
ihn kann man nur an ihm selber messen.
Vergessen kann man ihn niemals,
sei es, man sehe ihn nicht vielmals.
schöne Geister wie er war,
gibt es leider nicht zu sehr,
„Marek Smurzyński“ war einer,
lebendig wird er niemals mehr.
Schade um ein´n solchen Mann,
der nirgendwann zurückkommen kann.
Mögen „Sie“ uns stets begleiten,
Jenseits von Paradies beschreiten.
Segnen Sie mein und Ihr Land,
Iran und Polen Hand in Hand.

Hochachtungsvoll – Dezember 2011
Sara Rahmani

منبع: ویلاگ گفتارهای کوچک فارسی ـ آلمانی، سارا رحمانی، ۲۱ آذرماه ۱۳۹۰(اینجا)

فراخوان

21 آذر، دو سال است که مارک اسموژینسکی در میان ما نیست

فردا 12 دسامبر برابر با 21 آذر، دو سال تمام است که مارک اسموژینسکی در میان ما نیست. دریچه از همه‏ی اعضای خانواده، دوستان، دانشجویان، همکاران، همکلاسان، آشنایان و همه‏ی کسانی که مستقیم یا غیر مستقیم  او را می‏شناخته‏اند، دعوت می‏کند هر آن‏چه که به زنده‏نگه‏داشتن یاد او کمک می‏کند اعم از خاطره، قطعه ادبی، یا هر نوع نوشته‏ای که به‏نوعی به او مربوط باشد، برای ما بفرستند. در صورت کافی بودن تعداد آن‏ها شاید بتوان در یک مجموعه آن‏ها را به چاپ رساند. 

این نوشته می‏تواند به سه زبان فارسی، لهستانی یا انگلیسی باشد. در کوتاه و بلندی و موضوع آن محدودیتی وجود ندارد هم‏چنین در زمان ارسال آن. نوشته می‏تواند با اسم یا بدون اسم نویسنده باشد.

کار زیادی برای آن‏کس که رفته است نمی‏توانیم انجام دهیم؛ ولی می‏توانیم با یادکردن از او قدمی در ماندگاریش برداریم.
دریچه منتظر نوشته‏های صادقانه‏ی شماست.

متن فراخوان به لهستانی

Dziś, 12 grudnia mijają dokładnie 2 lata od odejścia dr Marka Smurzyńskiego. Dariche, by zachować o nim pamięć zaprasza wszystkich przyjaciół, studentów, współpracowników, znajomych i wszystkich, którzy pośrednio lub bezpośrednio znali Marka, do dzielenia się wspomnieniami, usłyszanymi słowami, utworami literackimi, czy wszelkimi notatkami, które w jakimś stopniu dotyczą Marka Smurzyńskiego.

Jeżeli ilość nadesłanych materiałów będzie wystarczająca, być może uda się ten zbiór opublikować. Notatki można przesyłać w języku perskim, polskim lub angielskim. Nie ma ograniczeń co do długości formy czy terminu nadsyłania. Można się podpisać, można wysyłać anonimowo.

Dla zmarłych nie możemy zrobić zbyt wiele, ale wspominając ich możemy zachować o nich pamięć.

پست الکترونیک: krakowdariche1@gmail.com

منبع: وبلاگ دریچه(اینجا)

آشنایی با یک نابغه

دکتر نعمت​الله فاضلی: آشنایی دیگرم با یک نابغه بود. فارسی را چنان سلیس صحبت کرد که کنجکاو شدم نکند ایرانی است! دکتر مارک اسموژینسکی استاد ادبیات زبان فارسی معاصر ایرانی در کراکوف لهستان را می‌گویم. موها و سبیل​های جوگندمی داشت و انگلیسی را خیلی زیبا صحبت می​کرد. آشنایی ما از سؤال و هنگام سخنرانی​ام آغاز شد که پرسید: «آیا انسان​شناسی فمنیستی رشد و توسعه​ای در ایران داشته است؟» در عین حال، هنگام سؤال​کردن به زبان فارسی اشاره​ای به یکی از نوشته​های محمد مختاری داشت. بعد از جلسه با هم گفت​وگوی شیرینی داشتیم. ریزودرشت فرازونشیب​های ادبیات امروز فارسی را دنبال کرده بود. گفت اشعار شیمبورسکا، شاعر لهستانی برنده​ی جایزه​ی نوبل را به فارسی ترجمه کرده است و با عنوان آدمها روی پل توسط نشر مرکز منتشر شده است. هم​چنین آثاری هم از شاعران معاصر ایران به لهستانی ترجمه کرده است. راستش به این​که فارسی را به آن روانی و بلاغت صحبت می​کرد غبطه خوردم! هم فارسی​اش از من بهتر بود، هم خونگرمی و صمیمیت شرقی​اش. قول دادم آدمها روی پل را در اولین فرصت بخوانم.

مردم​نگاری سفر(توصیفی انسان​شناختی از فرهنگ و جامعه امروز غرب)، دکتر نعمت​الله فاضلی، تهران، ناشر: آراسته، 1390، ص:712

ایران‌شناسی در لهستان

گفت‌وگو با دکتر مارک اسموژینسکی

دکتر اسموژینسکی: من از ایران‌شناسان دانشگاه کراکوف لهستان هستم که یکی از قدیمی‌ترین دانشگاه‌های کشور است و در بخش تاریخ ادبیات فارسی مشغول کار و تحقیقات هستم. ایران‌شناسی کراکوف اگر درست خاطرم باشد، از اواخر قرن نوزدهم شروع به کار کرد و ابتدا در سیستم سه‌زبانی فعالیت داشت با زبان‌های عربی، فارسی و ترکی. آن‌زمان زبان فارسی به‌عنوان کرسی کامل دانشگاهی وجود نداشت. بعد از مدتی این سیستم سه‌زبانه تقسیم شد به زبان عربی و فارسی و ترکی که هر کدام به‌صورت مستقل درآمدند. 

دلیل روی‌آوردن گروهی در لهستان به زبان فارسی و ایران‌شناسی چه بوده؟ 

مرزهای لهستان تا زمان جنگ جهانی دوم بیشتر به‌طرف شرق کشیده شده بود. یک‌زمان لهستان هم‌مرز ترکیه عثمانی بود. لهستان قرن هفدهم یکی از بزرگ‌ترین دول اروپا محسوب می‌شد و به‌واسطه عثمانی برخوردهای مستقیمی با فرهنگ و زبان فارسی داشت. فکر می‌کنم دلیل تمایل لهستانی‌ها به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی از آن‌زمان سرچشمه می گیرد. 

وضعیت کنونی ایران‌شناسی در لهستان چگونه است؟

درحال‌حاضر کرسی زبان فارسی به‌غیر از کراکوف در ورشو نیز فعالیت می‌کند در ورشو هر دو سال یک‌بار امتحانات گروهی برگزار می‌شود ولی ما در ایران‌شناسی کراکوف سعی می‌کنیم که هر سال امتحان ورودی داشته باشیم و گروه فارسی هم فعال باشد. هر سال حدود 19 نفر از دیپلمه‌های لهستانی وارد گروه زبان فارسی می‌شوند. در دانشگاه ما دو تخصص وجود دارد: یکی ادبیات و دیگری زبان‌شناسی. تحقیقاتی که در حوزه زبان‌شناسی انجام می‌شود بیشتر در زمینه‌ی زبان و ادبیات پهلوی است. اسطوره‌شناسی به‌خصوص شاهنامه فردوسی هم مورد توجه است. و فکر می‌کنم دلیلش این است که می‌خواهند نشان بدهند فرهنگ و زبان ایرانی از وحدت خاصی برخوردار است؛ یعنی در تاریخ فرهنگ ایران عناصری وجود دارد که چه قبل‌از اسلام و چه بعداز اسلام استمرار داشته و فعال هم هست. 

چه انتظاری از ایران دارید؟ 

گردهمایی‌هایی مثل همایش ایران‌شناسی بیشتر برقرار شود که بیشتر هم‌دیگر را بشناسیم و نهادهای فرهنگی که این اواخر خیلی تأسیس شده، با ما همکاری بکنند و ما با آن‌ها همکاری بکنیم. از نتایج تحقیقات ایران‌شناسان ایرانی بیشتر باخبر باشیم و در جریان کارشان قرار بگیریم. 

هم‌وطنان شما تا چه حد به ایران‌شناسی و زبان فارسی علاقه‌مند هستند؟ 

همین‌که ما در دانشگاه کراکوف هر سال امتحانی برگزار می‌کنیم و ایران‌شناسی داوطلب دارد، نشان می‌دهد که جوانان لهستانی به فرهنگ و زبان ایران علاقه دارند و دلیلش هم شاید وجود تبلیغات باشد. خارج از کشور علیه ایران به‌شدت تبلیغ می‌شود و یک ذهن پویا و محقق می‌خواهد خودش ببیند که این حرف‌ها چقدر درست است و به‌همین جهت وارد این وادی می‌شوند، تحقیق می‌کنند و خودشان به نتایج مستقل می‌رسند. فکر می‌کنم یکی از دلایل روی‌آوری جوان‌ها به ایران‌شناسی، همین واکنش است که در آن‌ها ایجاد می‌شود.

نامه‌ی ایران(جلد اول)، مجموعه‌مقاله‌ها، سروده‌ها و مطالب ایران‌شناسی
نویسنده: حمید یزدان‌پرست
ناشر: انتشارات اطلاعات
تعداد صفحات: 979

منبع: سایت راسخون (اینجا)

یاد دوست

یادداشتی از حسن موریزی‌نژاد، دوست و هم‌دانشگاهی روان‌شاد مارک اسموژینسکی. آقای موریزی‌نژاد دانش‌آموخته رشته‌ی هنر دانشگاه تهران و استاد نقاشی دانشگاه هنر و مدیر آموزشگاه خصوصی نقاشی و مجسمه​سازی است.

مدتی است که می‌خواهم چیزی درباره دوست عزیزم مارک بنویسم ولی واقعا نمی‌دانم که چی و چه​گونه بنویسم. حضور مارک در ایران و دوستی با او برای من خیلی سرنوشت‌ساز شد و او را بسیار دوست داشتم و حالا که مصمم به نوشتن هستم، فقط مرور خاطرات در ذهنم تکرار می‌شوند.

مارک اسموژینسکیبا مارک زمانی آشنا شدم که او تازه برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فارسی به ایران آمده بود. در خوابگاه دانشگاه تهران،کوی امیرآباد، ساختمان 23ـ یعنی ساختمانی که مختص دانشجویان خارجی بود و چون آن‌ها تعداد کمی داشتند ، اتاق‌های باقی‌مانده را در اختیار دیگر دانشجویان ایرانی قرار می‌دادند. آشنایی ما خیلی راحت در راهرو با سلام​وعلیکی و اهل کجایی و چه رشته‌ای می‌خوانی شروع شد و بعد که فهمید در رشته هنر تحصیل می‌کنم قرار شد که به اتاقم بیاید و کارهایم را ببیند و وقتی‌که آمد بسیار راحت و صمیمی با هم‌اتاقی‌هایم آشنا شد و ...

مارک تا حد خوبی با جریان‌های هنری غرب آشنا بود و نقاشان شاخص لهستان را می‌شناخت. مدتی بعد که به لهستان سفر کرد، در برگشت کتاب آثار چند تن از نقاشان این دیار را با خود آورد تا به من نشان بدهد. این آشنایی او با هنر، به وی کمک می‌کرد تا با دانشجویان هنر به خوبی وارد گفت‌وگو شود و از این طریق دامنه آشنایی‌اش با اهل هنر را گسترش می‌داد. با علاقه زیادی تلاش داشت تا با جریان‌های هنری معاصر در ایران آشنا شود. به‌خصوص در حوزه نقاشی و موسیقی و صد البته ادبیات که رشته اصلی‌اش بود...  

چیزی که از او نه تنها ادیبی صاحب بینش، بلکه دارای وسعت نظر ساخت. هر بار که به نقطه‌ای از ایران سفر می‌کرد با ولع عجیبی به گشت‌وگذار در اماکن تاریخی و محله‌ها و کوچه‌ها و خانه‌های قدیمی و گفتگو با مردم می‌پرداخت. به ایران و فرهنگ آن و مردمش بسیار علاقه داشت و با حساسیت و دلسوزی مسایل جاری آن را دنبال می‌کرد...

یادش‌بخیر و حیف از او که این‌قدر زود از میان ما رفت. واقعا حیف. خیلی دلم برای او تنگ شده. برای او که این قدر مهربان، گشاده دست، خوش‌رو و دوست داشتنی بود. برای او که در خانه‌اش را همیشه به روی ما می‌گشود. برای او که پسرش الیاس را و الیاس او را عاشقانه می‌پرستید... .

یک‌بار که به همراه هایده به شیراز آمدند، به من‌هم سری زدند. آن روز می‌خواستم در حیاط خانه چند نهال نارنج و نارنگی بکارم و مارک و هایده با هم نهال نارنج را در باغچه کاشتند. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته در حیاط خانه، درخت نارنج سرسبز، بلندبالا و پرثمر شده ولی مارک دیگر اصلا نیست.

منبع: وبلاگ دریچه (اینجا)

یادی از مارک اسموژینسکی

 خاطره‌یی از حسن موریزی​نژاد

به‌خاطرم هست یک​بار که او به شیراز آمده بود، با دو سه تن از دیگر دوستانمان به تخت جمشید رفتیم. موقع خرید بلیط متوجه شدیم که قیمت بلیط برای خارجی​ها ده​برابر گران​تر است. ولی بی​توجه به آن به​تعداد نفرات بلیط خریدیم. موقع ورود، کسی که بلیط ها را کنترل می​کرد، با دیدن چهره​ی مارک اشاره کرد که او باید بلیط جدا تهیه کند. سپس مارک با او شروع به صحبت کرد و آن بنده خدا جز عذرخواهی از اشتباه خود که یک ایرانی را با یک خارجی عوضی گرفته، حرف دیگری نزد. یادش گرامی .

منبع: وبلاگ دریچه (اینجا)

جای خالی یک عاشق

بیست‌ویکم آذر، یک سال از درگذشت ایران‌شناس فقید لهستانی، مارک اسموژینسکی(Marek Smurzyński) گذشت. آثار به یادگار مانده از وی نشان می‌دهد اسموژینسکی جزء آن دسته از ایران‌شناسان و شرق‌پژوهانی نبود که خود را صرفا به گستره‌ی ادبیات کهن فارسی محدود کرده‌اند. مارک ضمن تسلط به ادبیات کهن ایران، از آثار ادبی معاصر غافل نبود و در این عرصه نیز می‌کوشید. اگر اجل مهلتش می‌داد و کارهای ناتمامش به سامان می‌رسید، می‌توانست برای مردم کشورش دریچه‌ای رو به ادبیات معاصر ایران بگشاید. او نه فقط ایران، که هند و افغانستان را نیز دوست داشت، اما زمینه‌ی تخصصی‌اش ایران‌شناسی و زبان فارسی بود. مارک همچون پلی میان دو فرهنگ ایران و لهستان، از ترجمه به زبان فارسی و معرفی ادبیات کشورش به ایرانیان نیز غفلت نکرد.

 آثار منتشر شده از وی عبارت‌اند از:

*ترجمه‌ی لهستانی شعر صدای پای آب، اثر سهراب سپهری. این ترجمه سال ۱۹۹۳ با نام Głosy u brzegu wód در شهر ووج به چاپ رسیده است.

*ترجمه‌ی فارسی منتخبی از اشعار ویسواوا شیمبورسکا، شاعر لهستانی برنده‌ی جایزه نوبل ۱۹۹۶. اسموژینسکی این ترجمه را با همکاری دو دوست ایرانی‌اش، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد به انجام رساند. نشر مرکز کتاب یاد شده را سال ۱۳۷۶ منتشر کرد و این دفتر تا کنون سه بار تجدید چاپ شده است.

مارک اسموژینسکی* ترجمه‌ی لهستانی سی‌ودو غزل از اشعار مولانا با نام W mgnieniu słów(در گذر کلمات) و انتشار کتاب همراه لوح فشرده، حاوی آهنگ‌های ساخته شده بر روی ترجمه‌ی اشعار و دکلمه‌ی آثار. آهنگ‌های این لوح‌ فشرده را آهنگ‌ساز و خواننده‌ی اپرا، ماریوش کلوه(Mariusz Koluch)، پس از مطالعه بر روی موسیقی ایرانی و یادگیری چند ساز، از جمله سه‌تار، تار، تنبور و رباب، با الهام از ریتم غزلیات مولانا ساخته و مارک بین قطعات موسیقی، ترجمه و متن اصلی اشعار را دکلمه کرده است. ویژگی بارز ترجمه‌ی یادشده، حفظ وضعیت چرخشی کلمات و تشابه صوتی واژگان متن اصلی در برگردان لهستانی است. مارک در گفت‌وگویی گفته بود: «وقتی کار ترجمه‌ی اشعار مولانا را شروع کردم، بیشتر به سوی غزلیاتی می‌رفتم که در بیان‌شان ضمن حضور شوری عاشقانه، حالت چرخش سیال کلمات نیز وجود داشت. وضعیت مذکور محصول تلاش گوینده برای بیان صادقانه‌ی حقیقتی درونی است. در واقع معیار اصلی انتخاب غزل‌ها، جنبه‌ی زیبایی‌شناختی‌شان بود. موقع ترجمه به کتاب دکتر شفیعی کدکنی هم توجه داشتم. کوشیدم غزل‌ها را به صورت شعر ترجمه و همان چرخش کلمات و تشابه‌های صوتی را در زبان لهستانی نیز انعکاس بدهم. معتقدم نمی‌شود جنبه‌ی جسمانی واژه‌ها را در مسیر فهم اشعار مولانا نادیده گرفت. من با کار بسیاری از مترجمان غربی که فقط به بیان چکیده‌ی فلسفه‌ی مولوی پرداخته‌اند موافق نیستم. در شعر مولانا جسم و روح کلمه تفکیک‌پذیر نیست و اگر ترجمه‌ای به این نکته توجه نکند، دیگر نمی‌شود آن را ترجمه نامید. ترجمه‌ی من دارای وزن و قافیه است و با لطافت شعری زبان لهستانی هم همراه شده است؛ البته درباره‌ی میزان موفقیت کار باید متخصصان نظر بدهند.»

مارک اسموژینسکی که سال گذشته در سن ۵۵ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان خون درگذشت، سال ۱۹۵۴ در شهر ووج لهستان دیده به جهان گشود. او ابتدا لیسانس خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات لهستانی از دانشگاه زادگاهش گرفت و سپس به‌رغم علاقه به رشته‌ی هندشناسی، جذب رشته‌ی ایران‌شناسی دانشگاه ورشو شد و توانست با نوشتن پایان‌نامه‌ی خود با نام «کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی» مدرک فوق‌لیسانس رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ورشو را به دست بیاورد. وی در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۹ به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج و مشارکت در کنگره‌های ادبیات تطبیقی و نیز تالیف مقاله‌هایی در زمینه‌ی فرهنگ و ادبیات فارسی پرداخت و سرانجام بورسیه‌ی دکتری زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران کسب کرد. مارک که در سال ۱۳۷۶ از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد، «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیر العباد الی‌ المعاد سنایی غزنوی» را موضوع پایان‌نامه‌ی خود قرار داده بود. ترجمه‌ی لهستانی «عقل سرخ» شیخ شهاب‌الدین سهروردی، از دیگر کارهای اوست.

اسموژینسکی پس از بازگشت به لهستان در سال ۲۰۰۰ از طرف دانشکده‌ی شرق‌شناسی دانشگاه یاگلونی شهر کراکوف دعوت به همکاری شد و در مدت نه سالی که به تدریس و تحقیق در این مرکز مشغول بود، توانست ده‌ها دانشجو را در رشته‌ی ایران‌شناسی تربیت کند و برنامه‌های فرهنگی متعددی را در زمینه‌ی آشنایی مردم لهستان با فرهنگ، موسیقی، آشپزی، هنرهای دستی و ادبیات ایران به اجرا برساند. وی علاوه‌بر اجرای برنامه‌های فرهنگی، تدریس درس‌های زیر را هم بر عهده داشت: تاریخ ادبیات(تئوری و تمرین)، عروض، ترجمه، اسلام در ایران و تاریخ ایران.

مارک اسموژینسکی قصد داشت برای اخذ درجه‌ی پرفسوری، «پست‌مدرنیزم در ایران» را موضوع پژوهش خود قرار دهد و با همین هدف اقدام به ترجمه‌ی رمان «رود راوی» اثر ابوتراب خسروی کرد. ترجمه‌ی یادشده به علت ابتلاء وی به بیماری و وخامت شرایط جسمانی‌اش ناتمام ماند. همچنین مارک مقدمات ترجمه‌ی اشعار شهرام شیدایی، را نیز فراهم کرده بود که اجل مهلتش نداد.

مارک اسموژینسکی و شهرام شیدایی، دوستانی بودند که در ترجمه‌ی فارسی اشعار شیمبورسکا با هم همکاری کرده‌ بودند و هر دو آذر ماه سال قبل؛ به‌رغم عشق جوشانی که به زندگی داشتند بر اثر ابتلا به سرطان دنیای ما را ترک کردند.

اسموژینسکی موضوع سخنرانی خود در سال ۲۰۰۶، در کنگره‌ی بزرگ ادبیات دانشگاه آکسفورد را به رمان رود راوی اختصاص داد که ترجمه‌ی فارسی سخنرانی وی در ایران در نشریه‌ی «نقد آگاه» به چاپ رسیده است. ترجمه‌ی داستانی از شهرام شیدایی و داستانی از چوکا چکاد به زبان لهستانی و انتشار آن‌ها در مجله‌ی ادبی «پسیمو» از کارهای دیگر وی در زمینه‌ی ترجمه‌ی داستان محسوب می‌شود. همچین مارک در مدت اقامت در ایران، با برخی مجله‌های تخصصی فرهنگی و ادبی نیز همکاری کرده و در چندین نشست ادبی به ارائه سخنرانی پرداخته است.

فقدان مارک اسموژینسکی، مترجم و محققی که از فراز مرزهای معمول به تبادل فرهنگ‌ها می‌اندیشید، آسیبی بزرگ را بر جریان ایران‌شناسی لهستان وارد کرد. در عرصه‌ی تبادل فرهنگی دو کشور ایران و لهستان نیز تا مدت‌ها جای خالی او احساس خواهد شد. امید که روزی کسانی دیگر از میان دو ملت، همچون‌ پل‌هایی سبب آشنایی و نزدیکی این‌دو سرزمین شوند.

این یادداشت به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت مارک اسموژینسکی در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب(اینجا) و در شماره‌ی ۳۶۸ هفته‌نامه‌ی آوای اردبیل منتشر شد.(سه‌شنبه، هفت دی‌ماه ۸۹)

متن کامل پیام هایده وامبخش‌اسموژنسکا، همسر مارک اسموژینسکی، به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت وی

اشاره: در مطلب قبلی(پیش‌خبر و خبر مربوط به برنامه‌ی یادبود مارک اسموژینسکی در تالار ایران‌شناسی کتابخانه‌ی ملی. اینجا) خبرنگار خبرگزاری ایسنا، دچار اشتباهاتی در نقل قول از متن پیام خانم هایده وامبخش‌اسموژنسکا، همسر مارک، شده بود. ایشان نیز این ایرادها را در کامنت‌هایی که برای مطلب یادشده گذاشته بودند، متذکر شدند. اکنون، هم به دلیل برخی ایرادها در متن آن خبر و هم به دلیل ضرورت انتشار متن کامل پیام در این وبلاگ، پیام خانم وامبخش‌اسموژنسکا را منتشر می‌کنیم.

به‌نام خدای خردآفرین

قبل از هر چیز از همه شما که در این جمع حاضر شده‌اید تشکر می‌کنم. دوست‌تر می‌داشتم که خود نیز با شما باشم. هم‌چنین از همه کسانی که در برگزار کردن این نوع مراسم دستی و فکری دارند سپاسگزارم. شناساندن و ارج‌ نهادن به کسانی که همه عمر مفید خود را صرف کارهای علمی و فرهنگی کرده‌اند نه تنها قدردانی از یک شخص، که بزرگداشت یک فکر، یک ایده و یک نوع نگاه است.

وقتی‌ که این قطعه از شعر شاعری را می‌خواندم که می‌گفت: من درد در رگانم، حسرت در استخوانم، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید، غبطه می‌خوردم به توانایی شاعر در بیان احساسش. بعد از این اتفاق جگرسوز برای من، فهمیدم که در دنیای شعر، شاید این بیان بسیار قوی باشد که هست ولی در دنیای واقع، کلمه‌ای یافت نمی‌شود که بتواند بار سنگین این احساس را برتاید. پس بهتر آن است که احساس خود را واگذرام و چند جمله‌ای در مورد مارک این انسان به واقع عاشق بنویسم:

مارک اسموژینسکیمارک روحی جستجوگر داشت. طیف علاقه‌مندی‌هایش از تاریخ و جغرافیا گرفته تا فلسفه و عرفان، از ادبیات گرفته تا ادیان، از تئاتر و موسیقی گرفته تا فیلم و سینما، بیانگر عطش او به یادگرفتن بود. نوع زندگی، نوع تفکر و فرهنگ مردم در طول تاریخ و در پهنای جغرافیا مورد توجهش بود و از همه علوم مورد علاقه‌اش توشه‌ای برگرفته بود. افسوس که زمان کافی نداشت تا همه اندوخته‌هایش را در اختیار علاقه‌مندان دیگر نیز قرار دهد. جعبه بزرگی از کارهای نیمه‌تمامش زیر میز در انتظار است. اگر شایستگی و توانایی آن ‌را داشته باشم امیدم این است که بتوانم با کمک دوستان، همکاران و دانشجویان علاقه‌مند، این بارِ به اجبار زمین‌نهاده را به مقصد برسانیم.

مارک مرد بزرگی بود. در همه کارهایش بسیار از او آموختم؛ از نظم و ترتیبش، پشتکارش، ارداه‌اش برای زندگی، عشقش به دانستن، به مردم و به خانواده‌اش، شوخ‌طبعی و مردم‌داریش، بی‌تکلفی و تواضعش، نگاهش به دنیا و... . اگر در آخر روز، مطلب مفیدی نخوانده بود یا چیزی ننوشته بود و یا فکری را در ذهن نپرورده بود، پکر بود. با علم کامل به نوع بیماریش از همان ابتدا، در مؤسسه آموزش زبان ایتالیایی ثبت نام کرده بود و درست مثل یک دانش‌آموز سربه‌راه درس می‌خواند و مشق می‌نوشت. عشقش به زندگی و قدرت اراده، بیماری را به عقب رانده بود و این را پزشک معالجش در آخرین گفتگویی که با او داشتم اعلام کرد. عاملی که باعث رفتنش شد نه بیماری اصلی، که چرکی‌شدن ریه در اثر پایین‌بودن مقاومت بدن در آخرین شیمی‌درمانی بود. درمانی که برای اطمینان از عدم بازگشت بیماری، انجام می‌شد.

مارک اسموِ‍‍ژینسکی و همسرشعلاقه و توجهش به زیبایی شاخصه‌ احساسش بود. روحی حساس و روحیه‌ای شاد داشت. با یک یا دو بار دیدن، در خاطر مردم می‌ماند، این چنین بود که آشنایان، دوستان و همسایگان با این‌که از بیماریش اطلاع داشتند ولی رفتنش را باور نمی‌کردند. همکار و همدل من بود و پدری عاشق به فرزندش. رفت و یک دنیا حسرت برایم به‌ جا گذاشت.

دکتر مارک اسموژینسکی تلاش فراوانی برای شناساندن فرهنگ ایران و لهستان به یک‌دیگر در قالب تألیف و ترجمه در زمینه‌های مختلف انجام داده است. اجازه دهید دو پیشنهاد خود را برای ادامه این راه ارائه کنم و مصرانه از دست‌اندرکاران بخواهم که امکان تحقق‌ بخشیدن به آن‌ را فراهم آوردند:

ـ اولین پیشنهادم پایه‌گذاری رشته لهستان‌شناسی در ایران است، که زمانی یکی از دغدغه‌های مارک بود و خود مدتی پیگیر آن بود ولی به نتیجه نهایی نرسید. سرنخ گفتگوها و نامه‌نگاری‌ها را شاید بتوان در دانشگاه علامه طباطبایی دنبال کرد.

ـ پیشنهاد دومم اختصاص دادن یک بورس تحصیلی است برای تحصیل چند دانشجوی مستعد لهستانی در ایران و چند دانشجوی ایرانی مستعد، در لهستان. از مسئولان محترم سفارت جمهوری لهستان در ایران نیز یاری می‌طلبم تا تلاش خود را در محقق‌کردن این دو پیشنهاد به‌ کار گیرند و پیشاپیش از این همکاری تشکر می‌کنم.

دوست خوش‌ذوقی این عنوان را برای مقاله‌ای که درباره مارک نوشته، برگزیده است: «جای خالی یک عاشق»، امیدم این است که با عملی‌ شدن این دو پیشنهاد در جای خالی این عاشق، صدها عاشق دیگر سبز شود.

با تعظیم به روج بلندش و با تشکر از بردباری همه شما

هایده وام‌بخش اسموِژینسکا

پ.ن: این پیام را روز ۲۹ آذر ۸۹، در برنامه‌ی یادبودی که در تالار ایران‌شناسی کتابخانه‌ی ملی برگزار شده بود، خانم سعیده وامبخش، خواهر خانم هایده، برای حضار خواندند.
برای اطلاعات بیشتر از این برنامه روی اینجا کلیک کنید.

پیش‌خبر و خبر مربوط به گرامی‌داشت اولین سالگرد درگذشت مارک اسموژینسکی در کتابخانه‌‌ی ملی

یادبود مترجم لهستانی دیوان شمس و عقل سرخ

خبرآنلاین: مراسم سالگرد درگذشت مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس شهیر لهستانی در کتابخانه ملی برگزار می‌شود.
به گزارش خبرآنلاین، این مراسم دوشنبه 29 آذر ساعت 3 بعد از ظهر در تالار ایران‌شناسی کتابخانه ملی واقع در بزرگراه حقانی برگزار می‌شود. در این مراسم رایزن فرهنگی سفارت لهستان و چند تن از اساتید فرهنگ‌شناس همچون دکتر ثروت، دکتر جعفری‌مذهب و دکتر دولتشاهی سخنرانی می‌کنند.

این مراسم به کوشش سفارت لهستان در تهران، کتابخانه ملی و انجمن در شرف تاسیس دوستی ایران و لهستان برگزار می‌شود و حضور عموم در آن آزاد است.

مارک اسموژینسکی در روز 11 ژوئن سال 1954 میلادی برابر با سال 1333 خورشیدی درشهر ووج، شهری در میانه لهستان که ایرانیان آن را با نام لودز بیشتر می‌شناسند به دنیا آمد. او در سال 1976 میلادی دانشنامه کارشناسی ارشد خود را در رشته زبان و ادبیات لهستانی از دانشگاه ووج دریافت کرد. عنوان پایان‌نامه وی جریان دگرگونی معنایی - زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگتراکل بود. در سال 1986 میلادی نیز موفق به اخد دانشنامه کارشناسی ارشد در رشته ایران‌شناسی از دانشگاه ورشو شد. عنوان پایان‌نامه او کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی بود.

پوستر مراسم گرامی‌داشت اولین سالروز درگذشت مارک اسموژینسکی در تالار ایران‌شناسی کتابخانه‌‌ی ملی ایراندر فاصله سال‌های 1984 تا سال 1989 به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج مشغول بود. در این دوره او به نگارش پیرامون فرهنگ و ادبیات ایران نیز می‌پرداخت. او در سال 1989میلادی برابر با سال 1368 خورشیدی موفق به دریافت بورس تحصیلی از دولت ایران برای تحصیل در دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی، در دانشگاه تهران گردید و در سال 1997 میلادی برابر با سال 1376 خورشیدی با گذراندن پایان‌نامه‌ای با عنوان تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیر العباد الی المعاد سنائی غزنوی، به راهنمایی دکتر شفیعی کدکنی دفاع کرد.

اسموژنسکی در زمینه ترجمه آثار ادبی فارسی به زبان لهستانی کوشش‌ها کرد، از جمله ترجمه شعر بلند سهراب سپهری، صدای پای آب، که سال 1993 میلادی درشهر ووج اتشار یافت. از دیگر ترجمه‌های وی از فارسی به لهستانی می‌توان به ترجمه کتاب عقل سرخ اشاره کرد که در حقیقت نخستین معرفی شیخ اشراق، سهروردی به جهان لهستانی بود.

واپسین کار وی ترجمه 32 غزل از دیوان شمس به زبان لهستانی بود. ترجمه‌ای که هم زمان با سال مولانا در سال 2008 میلادی انتشار یافت. شایان ذکر است که وی در هنگام تحصیل در تهران به سفارش مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی(ره)، وصیت نامه امام (ره) را به زبان لهستانی ترجمه کرد. ترجمه‌ای که تا کنون منتشر نشده است. گذشته از این ترجمه‌ وی آثاری دیگری از نویسندگان و شاعران جوان ایرانی را لهستانی ترجمه کرده است.

اسموژنسکی در زمینه معرفی فرهنگ لهستانی به ایرانیان نیز کوشا بود، گذشته از ترجمه‌های پراکنده‌ای که در مطبوعات فارسی‌زبان از ادبیات لهستانی منتشر کرد، ترجمه دفتری از سروده‌های شاعر نامدار لهستانی و برنده نوبل ادبی سال 1996 میلادی، شیمبورسکا با عنوان آدم‌ها روی پل را نیز در کارنامه خود دارد. اسموژینسکی با ایراد سخنی در دانشگاه امام صادق، شاید جامع‌ترین سخنان را در زبان فارسی پیرامون مسلمانان لهستان ایراد کرد. مسلمانانی که پیشینه حضورشان در لهستان به شش سده می‌رسد.

اسموژنسکی پس از بازگشت به لهستان، در دانشگاه یاگلونیان در شهر کراکوف لهستان که در حقیقت دومین دانشگاه اروپا از نظر قدمت است، به تدریس پرداخت. او گذشته از برپایی سمینارهایی درباره ایران به تدریس عروض، تاریخ ادبیات، اسلام در ادبیات و تاریخ ایران و ترجمه فارسی در سال‌های 2000تا 2009 میلادی اشتغال داشته است. او موضوع تز فوق دکتری خود را پست‌مدرنیسم در ایران برگزیده بود و این تز را با نگاهی به رمان ابوتراب خسروی بنام رود راوی می‌نوشت. رمانی که در سال 2006دردانشگاه اکسفورد نیز درباره آن سخنرانی کرده بود.

اسموژنسکی در 12 دسامبر 2009 برابر با 21 آذر 1388 بر اثر ابتلاء به آنفولانزا درگذشت. وی در دو سال آخر حیاتش با بیماری سرطان خون هم دست به گریبان بود.

تاریخ انتشار خبر: یکشنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۹. لینک مستقیم در اینجا


در نخستين سالگرد درگذشت ايران‌شناس لهستانی مطرح شد:
ابتدا بايد از گفت‌وگوی بين انسان‌ها آغاز كنيم تا به گفت‌وگوی بين تمدن‌ها برسيم

خبرگزاری دانشجویان ایران ـ سرویس: ایران شناسی

نخستین سالگرد درگذشت ایران‌شناس لهستانی ـ مارك اسموژینسكی ـ عصر روز گذشته (دوشنبه، 29 آذرماه) در تالار اندیشه‌ی كتابخانه‌ی ملی ایران با حضور سفیر لهستان برگزار شد.

به گزارش خبرنگار بخش ایران‌شناسی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رییس كانون ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی سازمان اسناد و كتابخانه‌ی ملی ایران در آغاز این مراسم یادبود، پیام رییس سازمان اسناد و كتابخانه‌ی ملی ایران ـ علی‌اكبر اشعری ـ را خواند.

در پیام اشعری با اشاره به فعالیت‌های مهم سازمان اسناد و كتابخانه‌ی ملی ایران، آمده بود: فعالیت‌های ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی یكی از مهم‌ترین فعالیت‌های این سازمان است كه دو وظیفه‌ی مهم برعهده دارد؛ نخست اطلاع‌رسانی درباره‌ی كارهای علمی و پژوهشی در عرصه‌ی ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی كه به‌طور متقابل انجام خدمات اطلاع‌رسانی و پژوهشی برای علاقه‌مندان به كارهای پژوهشی را انجام می‌دهد. هم‌چنین در كنار فعالیت‌هایی مانند راه‌اندازی سایت اطلاع‌رسانی ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی و مجله‌ی ایران‌ اسلام كه هر دو در حال آماده‌سازی است، برنامه‌هایی مانند آشنایی با فعالیت‌های ایران‌شناسان و مراكز ایران و اسلام‌شناسی در دیگر كشور‌ها از دیگر فعالیت‌های كانون ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی است. تا كنون جلساتی در این زمینه در كشور‌های آلمان، آمریكا، مجارستان، ژاپن و قزاقستان برگزار شده است.

در ادامه‌ی این مراسم، سفیر لهستان در ایران اظهار كرد: مارك اسموژینسكی یكی از شرق‌شناسان فرهیخته‌ی لهستانی بود و برای ایران و لهستان خدمات ارزنده‌ای انجام داد.

یولیوش كیویوو ادامه داد: كلمه‌ی شرق‌شناسی معنی دشواری دارد. تلاش كردم این واژه‌ها را تغییر دهم. ادوارد سعید ـ دانشمند عرب ـ كتابی درباره‌ی شرق‌شناسی و سوء‌تفاهم غرب از مشرق‌زمین نوشت. شرق‌شناسی به معنایی كه سعید روی آن گذاشته بود، همیشه در خدمت كشور‌های غربی بود و همیشه جنبشی سیاسی داشت، ولی كارهایی كه مارك اسموژینسكی انجام می‌داد، هیچ وجه مشتركی با این معنا نداشت و همیشه بر فهمیدن لغات متمركز بود.

وی بیان كرد: شرق‌شناسی واقعی همین است. همه‌ی كوشش‌های او در این زمینه بود كه دو فرهنگ و دو ملت ایران و لهستان یكدیگر را بفهمند. گاهی از گفت‌وگوی بین تمدن‌ها و فرهنگ‌ها سخن گفته می‌شود، ولی باید نخست از گفت‌وگوی بین انسان‌ها آغاز كنیم تا به مرحله‌ی گفت‌وگوی بین تمدن‌ها برسیم.

سفیر لهستان گفت: فقط از روی دیدن یك انسان واقعی كه روبه‌روی ما ایستاده است، می‌توان تفاوت‌ها و نزدیكی‌ها را شناخت و متوجه آن شد.
او افزود: كارهای اسموژینسكی میراث مشترك همه‌ی ماست كه در این جلسه در فهمیدن آن شریك هستیم.

در ادامه‌ی این مراسم، سعیده وامبخش ـ خواهر همسر مارك اسموژینسكی ـ پیام همسر او را خواند.

هایده وامبخش در پیام خود آورده بود: شناسایی و ارج نهادن به كسانی كه همه‌ی عمر مفید خود را صرف كارهای علمی و فرهنگی كرده‌اند، نه‌تنها قدردانی از آن‌هاست، بلكه یك بزرگداشت، ایده و نگاه است.

در بخش دیگری از این پیام آمده بود: علاقه‌مندی‌های اسموژینسكی به تاریخ، جغرافی، فلسفه و عرفان تا ادبیات و موسیقی بیانگر عطش او به یاد گرفتن بود. همواره نوع زندگی و فرهنگ مردم در طول تاریخ مورد علاقه‌اش بود و از همه‌ی علوم توشه‌ای داشت. افسوس كه زمانی نداشت تا آن‌ها را به علاقه‌مندان یاد دهد. 

در این پیام هم‌چنین آمده بود: جعبه‌ای از نوشته‌های نخوانده‌ی مارك زیر میزش انتظار می‌كشد تا به‌دست علاقه‌مندان برسد. امیدوارم با كمك دانشجویان و دوستانش بتوانم آن‌ها را انتشار دهم. او اگر در پایان روز مطلب مفیدی نخوانده بود یا فكری را در ذهن پرورش نداده بود، پكر می‌شد. عشق‌اش به زندگی و قدرت اراده‌اش، بیماری را عقب رانده بود.

در پایان این پیام، همسر مارك اسموژینسكی با اشاره به علاقه و تلاش او در حوزه‌ی ایران‌شناسی، دو پیشنهاد برای شناسایی بهتر ایران در لهستان و لهستان در ایران ارائه كرده بود: پایه‌گذاری رشته‌ی لهستان‌شناسی در ایران یكی از آرزوهای مارك بود و تلاش زیادی برای آن انجام داد، ولی به نتیجه نرسید كه سرنخ‌های آن را می‌توان در دانشگاه علامه طباطبایی جست‌وجو كرد. هم‌چنین اختصاص چند بورس تحصیلی به چند دانشجوی لهستانی در ایران و چند بورس تحصیلی به تعدادی از دانشجویان ایرانی در لهستان از دیگر آرزوهای مارك بود كه موفق به محقق كردن آن‌ها نشد. با عملی شدن این دو پیشنهاد، امیدوارم صدها مارك دیگر به جای او در سراسر دنیا به‌وجود آیند.

دبیر دوم سفارت لهستان نیز مروری كوتاه بر تاریخ ایران‌شناسی در لهستان كرد و گفت: ایران و لهستان دارای سابقه‌ی دیرینه‌ی روابط دیپلماتیك تجاری و فرهنگی هستند. تاریخ ایران‌شناسی و لهستان نیز با چند صد سال قدمت به آن سابقه‌ی دیرین می‌رسد.

كوزلوسكی ادامه داد: امروز در لهستان دو مركز ایران‌شناسی وجود دارد كه یكی در دانشگاه ورشو، مدرك كارشناسی ارشد می‌دهد و دیگری در دانشگاه كراكوف به علاقه‌مندان آموزش می‌دهد. با این وجود، به‌جز دانشگاه‌ها، پژوهشگاها و مراكز علمی ایران‌شناسی یك جریان خودجوش نیز وجود دارد كه علاقه‌مندان ایرانی آن را به‌جز چارچوب فعالیت‌های دانشگاهی انجام می‌دهند.

او ایجاد سایت درباره‌ی ایران، گزارش سفرها به ایران، برگزاری نمایشگاه‌های عكاسی، شب شعرهای ایرانی و تألیف كتاب در این حوزه را از جمله‌ی این جریان‌های خودجوش در لهستان دانست و تأكید كرد: در ایران نیز این‌گونه فعالیت‌ها وجود دارد. مارك اسموژینسكی در این‌گونه فعالیت‌های خودجوش حضور فعالی داشت.

وی هم‌چنین گفت: از یك‌ماه دیگر، چند دانشجوی بورسیه‌ی ایران‌شناسی از لهستان در دانشگاه تهران تحصیل خود را آغاز می‌كنند.

علیرضا دولت‌شاهی نیز درباره‌ی سهم لهستانی‌ها در تدوین زبان فارسی سخن گفت و اظهار كرد: لهستان و ایران دین و الفبای یكسانی ندارند، ولی لهستانی‌ها در تدوین زبان فارسی نقش بسزایی داشته‌اند، هرچند لهستان در طول تاریخ بارها تجزیه شده است.

منصور ثروت نیز در این مراسم بیان كرد: ما همیشه انتظار داریم، جهان ما را تأیید كند، ولی نشناسد. خوشحالیم كه چند مركز رایزنی در كشور‌های دیگر داشته باشیم، ولی آن كشور‌ها چیزی در ایران نداشته باشند.

این استاد دانشگاه ادامه داد: در دانشگاه ورشو لهستان، زبان مغولی تدریس می‌شود. ما نیز باید این‌گونه زبان‌ها را در ایران تدریس كنیم. كسی در ایران زبان سنگاپوری یا مالزی نمی‌داند. حضور چند متخصص در كشور در حوزه‌ی زبان‌های مختلف الزامی است.

او اظهار كرد: وقتی از لهستان صحبت‌ می‌كنیم، از شوپن (موسیقی‌دان)، كوپرنیك (ریاضی‌دان)، مادام كوری (دانشمند) و میلوش (نویسنده‌ی لهستانی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات) صحبت می‌كنیم. در لهستان حدود 90 درصد مردم سواد بالای لیسانس دارند و بیش‌تر آن‌ها در دو رشته‌ی دانشگاهی تحصیل می‌كنند.

وی افزود: همان‌طور كه ایران‌شناسی در لهستان تدریس می‌شود، امیدوارم لهستان‌شناسی نیز در ایران تدریس شود تا روابط دو كشور توسعه یابد.

بهرام شاه‌محمدلو نیز در سخنانی با اشاره به چگونگی آشنایی‌اش با مارك اسموژینسكی، گفت: عشق سررشته‌ی اصلی ذات متفكرانه‌ی مارك بود.

این بازیگر كه قدیمی‌ترین دوست ایرانی مارك اسموژینسكی است، با اشاره به مسلمان شدن او در استان اصفهان، افزود: مارك انسانی شایسته‌ی ماندن بود تا بتواند انسان‌های شریفی را پرورش دهد.

سیدعلی موجانی ـ دیپلمات ایرانی ـ نیز از 18 سال دوستی خود با مارك اسموژینسكی سخن گفت و بیان كرد: خود را وامدار مارك می‌دانم. مكتب مطالعات ایرانی دو وجهه‌ی شرقی و غرب ایرانی را دربردارد. اگر تحقیقات ایران‌شناسان را از این دو حوزه جدا كنیم و بیش‌تر بر وجه‌ی شرقی آن تمركز كنیم، شرق‌شناسی را فرهنگی می‌بینیم كه یك طرف آن سیاست بود و این نشان‌دهنده‌ی دو نگاه متفاوت در این زمینه است.

او ادامه داد: به اعتقاد من، بهترین متخصصان ایرانی كه توانستند، در اروپا جایگاه داشته باشند، اصلیت لهستانی دارند. آن‌ها فرهنگ ما را به اروپا منتقل كردند و نخستین كسانی بودند كه توانستند از نظر فرهنگی با ما ارتباط بگیرند.

وی اظهار كرد: مارك اسموژینسكی نماد بارز شخصی بود كه فرهنگ احساسی شرق را فهمیده بود و فرهنگ اروپایی را درك كرده بود.

در پایان این مراسم، رضا نجفی ـ منتقد ادبی و یكی دیگر از دوستان اسموژینسكی ـ گفت: یك شخص تا چه حد می‌تواند یكسری نكات را از دیگر كشور‌ها جذب كند. این زمینه یكی از دغدغه‌های اصلی من است. یك شكاف پر نشدنی بین فرهنگ‌ها و زبان‌ها وجود دارد. یونسكو می‌گوید، بی‌سواد كسی است كه فقط با یك زبان آشنا باشد و درباره‌ی كامپیوتر اطلاعی نداشته باشد؛ اما با این تحولات شاید 20 سال آینده شخص بی‌سواد كسی باشد كه تك‌فرهنگی باشد.

او ادامه داد: مارك اسموژینسكی از دریچه‌های متفاوتی قابل بررسی است. او كسی است كه به این امر پاسخ داد كه انسان از پل ارتباطی بین دو كشور می‌تواند عبور كند. مارك اثبات كرد كه اگر انسان بخواهد، می‌تواند زبان و فرهنگ یك كشور را مانند بومیان هریك از مناطق آن بشناسد و این برای مارك اتفاق افتاده بود. او نه‌تنها ادبیات كهن فارسی را می‌شناخت، با ادبیات جدید فارسی نیز آشنا بود. در حالی كه در ایران كم‌تر ایران‌شناسی را می‌شناسیم كه هم با زبان فاخر ایرانی و هم با زبان جدید آن آشنایی داشته باشد. او از نسل جدید ایران‌شناسانی بود كه گرفتار پیش‌داوری‌ها نیستند. او با ذهنی آزاد و بدون پیش‌داوری ایدئولوژیك، كار خود را در حوزه‌ی ایران‌شناسی انجام می‌داد.

نجفی اضافه كرد: به‌مرور باید گفتمان بین غرب و شرق شكسته شود و افرادی مانند مارك، وسیله‌ی شكستن این زنجیرها هستند.

در پایان این مراسم، انجمن دوستی لهستان و ایران كه با همكاری سفارت لهستان در ایران و سازمان اسناد و كتابخانه‌ی ملی ایران در حال تأسیس است، به سخنرانان لوح تقدیر اهدا كرد.

به گزارش ایسنا، مجری این مراسم نیز گفت: قرار بود، این برنامه حدود 30 ماه پیش به‌مناسبت صدوپنجاهمین سال ترجمه‌ی قرآن به زبان لهستانی برگزار شود و مارك نیز قرار بود، در این مراسم شركت كند، ولی به دلایلی مراسم برگزار نشد و اكنون یك سال پس از درگذشت او، به این بهانه یادی از آن مراسم می‌كنیم.

تاریخ انتشار خبر: ۳۰ آذر ۸۹. لینک مستقیم در اینجا
پوستر برنامه در اندازه‌ی بزرگتر در اینجا

«مارك» از بعضی ايرانی‌‌ها، ايرانی‌تر بود

گفت‌وگوی روزنامه شرق با هایده وامبخش‌اسموژنسکا به‌مناسبت نخستین سالگرد درگذشت مارک اسموژینسکی

گفت‌وگو: پژمان موسوی

زندگی و کارنامه‌ی فرهنگی «مارک اسموژینسکی» ایران‌شناس شهیر لهستانی در گفت‌وگو با همسرش

اشاره: مارک اسموژینسکی و همسرش هایده وامبخش اسموژنسکاشايد كمی عجيب به‌نظر برسد كه يك شهروند لهستانی كه پايان‌نامه مقطع كارشناسی ارشد خود را با عنوان «جريان دگرگونی معنايی ـ زيبايی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگ تراكل» انتخاب كرده باشد، ناگهان به ايران علاقه‌مند شده و در دانشگاه ورشو دومين مدرك كارشناسی ارشد خود را در رشته‌ی ايران‌شناسی و اين‌بار با موضوع پايان‌نامه «كاركرد الگوهای اساطيری در تعريف مفهوم حركت در نوشته‌های دكتر علی شريعتی» اخذ كند. اما اين موضوعی است كه درباره «مارك اسموژينسكی» ايران‌شناس شهير لهستانی اتفاق افتاده است؛ فردی كه به‌دليل علاقه زياد به شرق‌شناسی، در نهايت پس‌از كلنجارهای مختلف با خود، از ميان هند‌شناسی و ايران‌شناسی، دومی را برمی‌گزيند و با پذيرفته‌شدن در دوره دكترای زبان و ادبيات فارسی دانشگاه تهران به آرزوی ديرينه خود دست يافته و موفق می‌شود این‌بار بی‌هيچ واسطه‌ای از نزديك در جایی‌كه «شيفته‌اش» بوده است تحصيل و پژوهش كند. بخت هم يارش می‌شود و موفق می‌شود دكترايش را با راهنمايی استاد شفيعی‌كدكنی به‌عنوان استاد راهنمای پايان‌نامه‌اش به پايان برد. اغراق نيست اگر بگوييم لهستانی‌ها در زمينه‌ی شناخت تاريخ و فرهنگ ايران بيش‌از همه به «اسموژينسكی» مديونند زيرا هم او بود كه آثار ارزنده‌ای از سهروردی، مولانا، سهراب سپهری و برخی ديگر از شاعران ايرانی را به لهستانی برگرداند و از آن‌طرف هم با ترجمه‌هايی چند از زبان لهستانی به فارسی، خدمت كم‌نظيری در جهت ‌شناسايی فرهنگ و تاريخ لهستان به ايرانيان از خود بر جای گذاشت. او حتی پا را از اين‌هم فراتر گذاشت و پس‌از بازگشت به لهستان نه‌تنها به تدريس تاريخ و ادبيات ايران، كه به ادامه‌ی تحقيق و تحصيل در حوزه ايران‌شناسی پرداخت. اين‌بار تز فوق دكترايش را نه درباره‌ی ادبيات كلاسيك ايران، كه «پست‌مدرنيسم در ايران» برگزيد. به مناسبت سالمرگ اين ايران‌شناس شهير، با ‌هايده وام‌بخش‌اسموژنسكا همسر وی كه اتفاقا ايرانی‌است و هم‌اكنون مقيم لهستان، گفت‌وگويی ترتيب داده‌ايم كه در زير می‌آید.

ـ برای آغاز بحث كمی از دوران كودكی «مارك اسموژينسكی» ايران‌شناس شهير لهستانی برايمان بگوييد. اين‌كه تا چه حد فضای كودكی ايشان در گرايش‌های بعديی‌شان موثر بود و منجر به انتخاب اين مسير از سوی ايشان شد.

 «مارك» در خانواده‌ای پرناز و نعمت بزرگ نشده بود. پس‌از يك برادر و دو خواهر، فرزند آخر خانواده بود. پدر و مادرش در جوانی در زمان جنگ سختی‌های زيادی كشيده بودند و بعداز ازدواج هم برای اداره‌ی خانواده، مادر در يك شيفت و پدر در دو شيفت كار می‌كرد. زندگی در خانه‌ای كوچك با جمعيتی نسبتا زياد، مشكلات خاص خود را داشت. «مارك» تعريف می‌كرد كه برای درس‌خواندن مجبور بود در گوشه‌ای از اتاق طوری چراغ مطالعه را قرار دهد كه مزاحم خواب ديگران نشود و تا ديروقت درس بخواند. وضع خانواده را به خوبی درك می‌کرده و در حد توان خانواده، يعنی بسيار كم، از آن‌ها انتظار داشت. مادرش را بسيار دوست می‌داشت و برخی از خصلت‌های خوبش را از مادر گرفته بود. پدرش را نديدم. وقتی مارك 25 سال داشت او را از دست داده بود و هميشه افسوس اين را می‌خورد كه چرا سرگرمی‌های مختلف، او را از برقراری ارتباط پدر و فرزندی غافل كرده بوده است. شايد همين تجربه بود كه باعث شد در همين مدت كوتاه 9‌ساله، همه توجه و عشق لازم را نثار فرزندمان كند به‌طوری‌كه فكر می‌‌كنم اين سرمايه‌ی گران‌قيمت برای همه‌ی عمر الياس‌مان كافی باشد. روح حساس و جست‌وجوگری كه داشت، عشق فراوانش به دانستن، شايد محروميت‌های مادی كه در آن زمان در لهستان فراگير بود، عوارض ناشی از جنگ و... به احتمال، او را به يافتن چرايی آن‌چه «هست» سوق می‌‌داده و در گرايش او به علوم انسانی بی‌تاثير نبوده است.

ـ از مراحل مختلف تحصيل همسرتان بگوييد، از تحصيلات مقدماتی تا تحصيلات دانشگاهی.

 آن‌طوركه خود «مارك» تعريف می‌‌كرد تا كلاس سوم دبستان دانش‌آموزی بسيار معمولی و بسيار خجالتی بود ولی در كلاس سوم ناگهان تمام استعدادش شكوفا می‌شود و می‌شود دانش‌آموزی فعال و نمونه كه معلمان و پرسنل مدرسه را جذب خود می‌كند. ديگران او را دوست می‌داشتند و روی او حساب می‌كردند. در رياضی دانش‌آموز بسيار خوبی بود و تاريخ و ديگر مواد درسی را با علاقه بسيار می‌خواند. بسيار كنجكاو بود و علاوه‌بر درس به‌لحاظ اخلاقی هم مورد علاقه‌ی اوليای مدرسه. دوران دانشگاه، دوره‌ی تجربه‌های مختلف بود. به‌جز تجربه‌های علمی، فعاليت‌های هنری و سياسی هم داشت. با يك گروه تئاتر به‌طور جدی كار می‌كرد و دوران خوبی را با آن‌ها گذراند. نتيجه‌ی اين تجربه، تصميم برای انتخاب بازيگری تئاتر به‌عنوان شغل دائمی بود كه البته بعدتر‌ها از اين تصميم منصرف می‌شود. در همان دوران با يك گروه باستان‌شناس هم برای حفاری به مناطق مختلف می‌رفت. هم‌چنين همراه بعضی از دوستان ديگر فعاليت‌های زيرزمينی ضدحكومتی داشت كه خوشبختانه به‌جز محروم‌ماندن از دريافت پاسپورت برای خروج از لهستان و دلهره‌های خاص اين‌گونه فعاليت‌ها، صدمه ديگری نديده بود. 

 ـ چه‌گونه شد كه ايشان به ايران و مطالعه فرهنگ آن علاقه‌مند شدند؟ آيا رويداد خاصی اين واقعه را باعث شد؟ آيا دغدغه‌های اجتماعی و فرهنگی ايشان منجر به علاقه وافر همسرتان به حوزه‌ی ايران‌شناسی شد يا اين‌كه انگيزه‌های ديگری منجر به گرايش وی به اين سمت شد؟

به‌دليل علاقه‌ای كه به شرق و به‌خصوص به عرفان و فلسفه هند داشت با گروهی از دانشجويان علاقه‌مند، كمی سانسكريت خواند و با همان‌ها به تحقيق گروهی در اين زمينه پرداخته بود ولی بين انتخاب ايران‌شناسی و هند‌شناسی مردد بود، اما سرانجام ايران‌شناسی را انتخاب می‌كند. من فكر می‌كنم اين يك احساس درونی است كه گاه نمی‌شود ريشه‌ی آن را پيدا كرد. همين حالا هم ما دانشجويانی داريم كه شيفته ايران‌اند و برای سفر به ايران بسيار تلاش می‌كنند. وقتی دليلش را می‌پرسيم، معلوم می‌شود عشقی است كه در وجودشان نهاده شده. چه‌گونه و چرا؟ كسی نمی‌داند. 

ـ همسر جنابعالی يكی از معدود افرادی است كه اشعار مولانا و سهراب سپهری و برخی ديگر از اشعار شاعران برجسته‌ی ايران را به لهستانی برگردانده است. فكر می‌كنيد چه عاملی منجر به آشنايی ايشان با اين شعرا و نهايتا ترجمه آثار اينان شد؟

«مارك» 32 غزل از مولانا را به لهستانی ترجمه كرده است و دو شعر بلند «صدای پای آب» و «مسافر» سهراب سپهری را. او هم زبان و ادبيات فارسی می‌خواند، هم علاقه‌ی بسيار زيادی به ادبيات، شعر، فلسفه و عرفان داشت و همه‌ اين عناصر در مولانا جمع بود. علاوه‌بر اين مولانا انسانی آزادانديش و عاشق بود و در جهان‌بينی «مارك» اين دو عنصر نيز جايگاه مهمی داشت. اگرچه اين عوامل ممكن است در شعر شاعران قبل از مولانا نيز يافت شوند، ولی اضافه‌شدن شور عرفانی و ريتم و فضای خاصی كه مولانا ساخته است، به «غزليات شمس» چنان قابليتی می‌بخشد كه قرن‌ها پس از آفرينش آن، زبان حالِ نه تنها فارسی‌‌زبانان، بلكه بسياری از مردم جهان با زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف می‌شود. اين قابليت از هر جنسی كه هست، همان‌چيزی است كه با روح «مارك» هماهنگ بود. در مورد اشعار سهراب سپهری هم كمابيش همين‌طور است: مضامين عرفانی و فلسفی كه احساسات انسانی در آن لحاظ شده به اضافه توجه به طبيعت، كه باز دو عنصر يعنی طبيعت و زيبايی جايگاه خاص خود را در تفكرات «مارك» داشت. مطلب ديگری كه می‌توانم اضافه كنم اين است كه شايد يكی از دلايل ترجمه «مسافر» سهراب كه در همين اواخر و با اشتياق فراوان صورت گرفت، به‌جز حضور فراوان عناصر عرفانی و فلسفی هند كه زمانی مورد علاقه‌ «مارك» بود، يك عامل مشترك بود: سهراب با همان بيماری‌ای رفت كه «مارك» به آن مبتلا بود و اين ـ شايد ـ نقطه مشترك ديگری بود كه «مارك» بين خود و سهراب سپهری احساس می‌كرد. 

ـ از اولين ترجمه سهروردی به زبان لهستانی برايمان بگوييد؛ شناخت ايشان از سهروردی تا چه ميزان بود و به چه دليل سهروردی را برای معرفی به جامعه لهستان برگزيدند؟

اين‌كه «مارك» اين كتاب را برای ترجمه انتخاب كرده فكر می‌كنم معنی‌اش اين است كه احساس می‌كرده آثار وی برای مخاطب‌های خاص لهستانی، مفيد يا دست كم جالب است. من نه فلسفه می‌دانم و نه زبان لهستانی و نمی‌دانم اين ترجمه چه‌طور از آب درآمده است. به‌نظر من اصولا ترجمه‌هايی مانند ترجمه مولانا، حافظ و حتا خيام كار بسيار سختی است و شجاعت می‌خواهد. ترجمه‌ی «عقل سرخ» سهروردی كه جای خود دارد. فكر می‌كنم در اين ترجمه به واقع مشكل، «مارك» چه حق مطلب را ادا كرده باشد. او اين شهامت را به خرج داده و با نور بضاعت علمی خود وارد تاريكی‌ای شده كه می‌تواند راه نيم‌كوبيده‌ای باشد برای ديگر روندگان اين راه، يعنی وادی ترجمه‌ی آثار فلسفی ايران به زبان لهستانی. 

ـ جامعه ايران، جامعه ‌‌‌پیچيده‌ای است كه با مسائل و معضلات متفاوتی درگير است. در اين ميان بسياری از مسائل به‌دلايلی خاص مورد توجه بيشتری از سوی استادان و پژوهشگران مختلف قرار می‌گيرد و برخی مسائل كمتر. همسر جنابعالی از جمله اساتيدی بودند كه راهی متفاوت با بسياری از ايران‌شناسان طی كردند و دغدغه‌هايی خاص داشتند. از دغدغه‌های ايشان برايمان بگوييد. در حوزه‌ی ايران‌شناسی ذهن ايشان بيشتر درگير چه مسائلی بود؟

نمی‌دانم سوال شما را خوب فهميده‌ام يا نه. درهرصورت شناخت «مارك» از ايران به دانشش در مورد فرهنگ، تاريخ، جغرافيا، ادبيات و... خلاصه نمی‌‌شد. «مارك» با ايران و مسائلش زندگی می‌كرد. او فقط ايران‌پژوه نبود، بلكه ايران‌فهم و ايران‌دوست بود. «مارك» ايران را وطن دوم خود می‌دانست. همه‌ خوبی‌هايش باعث افتخار او و همه‌ بدی‌‌هايش مايه‌ رنج او بود. به اين مفهوم، اجازه بدهيد بگويم «مارك» از بعضی ايرانی‌ها، ايرانی‌تر بود. برای پاسخی مشخص به سوال شما، بايد بگويم به‌نظر من خلاصه و چكيده‌ درگيری ذهنی او، مسائل فرهنگی بود. او فرهنگ را يكی از مهم‌ترين عوامل موثر در پيشرفت، پسرفت يا درجازدن يك جامعه می‌دانست. 

ـ برخلاف بسياری از ايران‌شناسان خارجی، همسر شما هم به معرفی ايران با همه‌ی ابعادش به جامعه لهستان پرداختند و هم به معرفی لهستان و ابعاد مختلفش به جامعه ايران. از اين وجه شخصيتی ايشان برايمان بگوييد. 

اگر اين فرض را بپذيريم كه ايران برای «مارك» وطن دوم بود، آن‌چه بايد گفته شود گفته شده است. «مارك» هر دو وطن را دوست داشت و سعی در ‌شناساندن هرچه بيشتر اين دو به يك‌ديگر داشت، به‌خصوص به جوانان هر دو كشور كه در واقع اطلاعات چندانی از يك‌ديگر ندارند. شخصی را فرض كنيد كه دو دوست عزيز دارد و می‌‌داند دوستی آن دو، پيامدهای مثبت و مباركی خواهد داشت و همه‌ی تلاش خود را در آشناكردن اين دو دوست باهم به‌كار می‌‌گيرد. 

ـ به‌عنوان يك ايران‌شناس، ارتباط همسر شما با ساير ايران‌شناسان ايرانی و خارجی چه‌گونه بود؟

«مارك» چه در ايران و چه در لهستان، وقتی آگاه می‌شد كه يك ايران‌شناس چه ايرانی و چه غيرايرانی، در زمينه‌های مورد علاقه‌ی او كار می‌كند با تلاش فراوان سعی می‌كرد با او تماس پيدا كند. در كنفرانس‌های بين‌المللی ايران‌شناسی تا آن‌جا كه مقدور بود و امكانات اجازه می‌داد، به‌صورت فعال شركت می‌كرد و با ايران‌شناسانی كه نمی‌شناخت خيلی زود آشنا می‌شد. «مارك» با وسواس و شوق فراوان خود را برای اين كنفرانس‌ها آماده می‌كرد و اغلب هم مطالبی كه مطرح می‌كرد مثبت ارزيابی می‌شد.

ـ جنابعالی به‌عنوان همسر يك ايران‌شناس بزرگ كه سال‌ها در اين حوزه به تحقيق و پژوهش مشغول بوده‌اند، امروزه ديدگاه جهانيان را به ايران و ايرانی چه‌گونه ارزيابی می‌‌كنيد؟ آيا ايران آن‌گونه كه از تاريخش پيداست، نزد مردمان جهان جايگاه دارد؟

من در مورد جهانيان نمی‌توانم نظری بدهم اما آن‌چه در اطراف خودم می‌بينم به من می‌گويد كسانی‌كه با تاريخ و فرهنگ ايران آشنايی دارند و هم‌چنين كسانی‌كه با ايرانيان ارتباط نزديك دارند، هم به ايرانی و هم به فرهنگ ايران با ديده‌ی احترام نگاه می‌كنند. امروزه سينما، ادبيات، موسيقی، صنايع‌دستی و هنر آشپزی ايران در دنيا طرفدار دارد و بر ماست كه از اين رويكرد استفاده كنيم و آن‌چه در چنته داريم عرضه كنيم. و اين همان كاری است كه «مارك» و كسانی مانند او انجام دادند و هنوز انجام می‌دهند تا وجهه مثبت ايران و ايرانی به‌رغم همه‌ی مشكلات، نزد مردم دنيا حفظ شود. 

ـ همسرتان به‌عنوان يك انسان‌شناس، فلسفه زندگی انسان‌ها را چه می‌دانست؟ زندگی از نگاه ايشان چه معنا و مفهومی داشت؟

«مارك» عاشق زندگی بود. چيزی‌كه برايم جالب است اين است كه خيلی زياد تكرار می‌‌كردم «مارك ببين زمان چه زود می‌گذره»، هميشه يك جواب می‌شنيدم: «خوبه كه می‌گذره». حالا پس‌از رفتنش می‌‌فهمم كه واقعا چه خوب است كه زندگی ايستا نيست. فكر می‌كنم «مارك» زندگی را يك مرحله از سفر دراز انسان می‌دانست شايد برای همين هم خوشحال بود كه از اين مرحله عبور می‌كنيم و به‌مرحله‌ی بعدی كمال می‌رسيم. می‌توانم بگويم «مارك» به‌نوعی عارف بود نه به مفهوم رايج آن. تفكرش نوعی تفكر عارفانه بود. 

ـ سبك زندگی ايشان چه‌گونه بود؟ كمی از روحيات شخصی و نوع تعاملات ايشان با شما و ساير اعضای خانواده‌اش برای خوانندگان‌مان بگوييد.

در اين مورد قصه سر دراز دارد. «مارك» آدم خاصی بود. آن‌چه می‌خواهم بگويم يك‌سری الفاظ و صفات نيستند كه معمولا بعداز رفتن كسی به او نسبت می‌دهيم بلكه عين واقعيت‌اند. «مارك» انسانی شاد، سرزنده و بسيار شوخ‌طبع بود. علاوه‌بر دانش تخصصی كه بايد می‌داشت، اطلاعات عمومی زيادی در زمينه‌های مختلف مثل جغرافيا، تاريخ، روانشناسی، تاريخ هنر، اديان، سينما، مكاتب سياسی و هنری، آيين‌های مذهبی و فرهنگی، فلسفه و موسيقی حتا در زمينه‌ بهداشت داشت. بسيار راحت با تيپ‌های مختلف ارتباط برقرار می‌كرد و با هر كسی با هر روحيه‌ای حرفی برای گفتن داشت. روحيه‌ای حساس داشت. زيبايی‌گرا بود به‌همين دليل بود كه به همه‌ی هنر‌ها علاقه داشت. خلاف حوزه‌های علمی كه در آن‌ها وسواس خاصی داشت و سخت‌گير بود، در زندگی بسيار آسان‌گير بود و با شرايط مختلف كنار می‌آمد. در حوزه‌ی اخلاق، قوانين خاص خودش را داشت كه آن‌ها را رعايت می‌كرد. عاشق خانواده‌اش بود. آدمی متعادل كه نه زندگی خانوادگی را فدای زندگی علمی كرد و نه برعكس. به تربيت فرزندمان بسيار اهميت می‌داد. بسيار با‌ نظم و ترتيب و تميز بود. از آدم‌های متظاهر و دورو به‌شدت بدش می‌آمد. هرگز هيچ‌كدام از خواسته‌ها و نظراتش را بر من يا ديگر اعضای خانواده تحميل نكرد و اين ارزش بزرگی است در وجود يك شخص. من و «مارك» با دو فرهنگ و زبان متفاوت از دو نقطه مقابل هم شروع كرديم و در مسير زندگی به‌هم نزديك و نزديك‌تر شديم. شايد همين خصيصه بود كه زندگی را با همه فراز و نشيب‌هايش برايمان شيرين كرده بود؛ شيرينی‌ای كه انصاف نبود به اين زودی به تلخی نشيند؛ تلخی‌ای در نهايت تلخی. اجازه بدهيد بگويم كه ما يك‌ديگر را بسيار دوست می‌داشتيم.

منبع: روزنامه شرق، سال پنجم، شماره ۱۱۵۰، یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹

روایت‌های کلیت‌گرا در رمان‌های ابوتراب خسروی

نوشته‌ی دکتر مارک اسموژینسکی
ترجمه‌ی مهدی صداقت‌پیام

مارک اسموژینسکیعلاقه‌ی ویژه‌ی من به مفهوم کلیت‌گرایی در آثار خسروی دو دلیل عمده دارد. دلیل اول هوشنگ گلشیری و رویکردش به سنت‌روایی ایرانی است. او در مقاله‌اش با عنوان «چشم‌اندازهای داستان معاصر ایرانی» به‌دنبال معیار و روشی کاملا ایرانی برای تحلیل‌کردن داستان می‌گردد. هفت تکنیک بومی ایرانی را معرفی می‌کند که در بین آن‌ها تکنیک کلیت‌گرایی به‌عنوان دومین تکنیک معرفی شده است. درعین‌حال هیچ شکی درباره‌ی منابع اصیل اسلامی ـ ایرانی این نوع قصه‌گویی ندارد. «اوستا» و مخصوصا «گات‌ها»، قرآن و تفاسیر و شرح‌هایش هم بدین‌گونه‌اند. از نظر او روایت کلیت‌‌گرایی خالص، معادل ایرانی روایت خطی تورات است که این روایت خطی به معیاری روایی در سنت روایی ایرانی را مرور کنم تا بتوانم به تأیید یا ردشان بپردازم. از این‌رو بار دیگر به شکلی دقیق‌تر و قاعده‌مندتر تأثیرگذارترین و برجسته‌ترین روایت‌ها از جمله، «بوف کور» صادق هدایت، «آینه‌های دردار» هوشنگ گلشیری، داستان‌های تمثیلی سهره‌وردی و برخی از روایت‌هایی که از پهلوی به فارسی مدرن ترجمه شده بود، از قبیل «بندهش» و «یشت اوستا» را خواندم. متأسفانه معلوم نیست که منظور گلشیری از روایت‌های کلیت‌گرا دقیقا چه چیزی بوده است، اما تحقیق مختصر من نشان داد که شهود گلشیری درست و نظریه‌اش هم مؤثر بوده است.

دلیل دیگر علاقه‌ی من به خسروی، رمان‌هایش بود. اگر روند فکری و انسجام تدبیر و ایده‌های کلیت‌گرایش را که دربردارنده‌ی کندوکاوی گسترده و تعمدی است در نظر بگیرید، متوجه می‌شوید که آثار او پیچیده‌تر از سایر رمان‌های همدوره‌شان هستند و تنوع منابع و هم‌چنین تنوع شخصیت‌های کلیت‌گرا در قصه‌گویی ایرانی را نشان می‌دهند. آثار خسروی را باید با توجه به پس‌زمینه‌ای از تغییرات بنیادی در فرهنگ ایرانی و اروپایی در قرن گذشته بررسی کرد. در طی چهل‌سال گذشته‌ی قرن بیستم سبک‌های فکری خردگریزی در پارادایم‌های رسمی و غیررسمی فرهنگ اروپایی به‌وجود آمده‌اند. این عرفان جدید دوران ما به همراه مفهوم حیاتی‌اش درباره‌ی کلیت‌گرایی معنای جدیدی به مفهوم اول اضافه کرد. پسامدرنیسم که قدرت خردگرایی را زیر سؤال می‌برد بر مفهوم دوم احاطه یافت و بازی آزاد و بی‌واسطه‌ای از نشانه‌ها و هم‌چنین احیای شگفت‌انگیزی از مذهب‌گرایی و شکل‌های آیینی آن‌را به جریان انداخت. این گرایش‌های معنوی و حتی بیمارگونه در فرهنگ غربی بر فرهنگ‌های پسااستعماری یا حاشیه‌ای تأثیر گذاشت و فرهیختگان روشنفکر آن فرهنگ‌ها که در غرب تحصیل و زندگی می‌کردند، ناظران هشیار این رخداد بودند. انقلاب اسلامی ایران را در زمینه‌ی این تغییر ایدئولوژیک پارادایم، باید به‌عنوان مکمل مختوم ازهم‌گسیختگی معنوی غرب در نظر گرفت. عواقب نهایی این تغییر ایدئولوژیک پس‌زمینه‌ای برای رمان جدید خسروی، «رود راوی» است که همزمان با استفاده از روش کلیت‌گرای تفسیر داستان، جهان را که بر پایه‌ی مفوم کلیت ساخته شده است، زیر سؤال می‌برد. مفهوم کلیت بر خلاف تاریخ طولانی‌اش که از دهه‌ی  بیست در قرن بیستم شروع می‌شود،  همواره به‌عنوان ایده‌ی مرکزی معنویت دوران جدید مطرح بوده و نقشی متحیرکننده داشته است. هم‌چنین این مفهوم منجر به پدیدآمدن نظریه‌های متعددی در زمینه‌ی زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی، فلسفه، طب، ارتباطات و غیره شده است.  البته منظورم این نیست که ذهنیت عصر جدید بر اندیشه‌های خسروی تأثیری داشته است. بلکه بر عکس این امر به‌خاطر تأثیرات عمیق برخی مفاهیم معنوی شرقی از جمله تصوف اسلامی ـ ایرانی بر گفتمان عصر جدید است. کلیت‌گراهای غربی و نویسنده‌ی متافیزیکی معاصر ایرانی، ابوتراب خسروی، با این‌که بحث‌هایشان را از موقعیت‌های متفاوتی آغاز کرده‌اند، اما هر دو به دیدگاه‌های مشابهی درباره‌ی درباره پیچیدگی وجود انسان می‌رسند.

کلیت‌گرایی تعاریف و استنادهای متعددی دارد، اما همه‌ی آن‌ها به ساختار خاصی از کلیت بر مبنای تعامل بین کل و اجزایش اشاره می‌کنند. علاوه‌براین، کلیتی که آن‌ها می‌سازند چیزی بیش‌از مجموع نهایی‌شان است. در واقع این مفهوم،  مفهومی غیر دموکراتیک، تبعیض‌آمیز و ظالمانه می‌شود و بر عکس. من در تحلیل این مشکل علاوه‌بر رویکرد عصر خود خسروی را که در رمانش به آن اشاره کرده است، و هم‌چنین تدابیرش در آفرینش داستان را مد نظر خواهم داشت. من از برخی پیشنهادهای ند بلاک(Ned Black) در مقاله‌اش درباره‌ی کلیت‌گرایی ذهنی و معنایی استفاده خواهن کرد.

باوجود این‌که گلشیری پدیده‌ی کلیت‌گرایی در ادبیات فارسی را زیر ذره‌بین گذاشت، اما حق تقدم به صادق هدایت تعلق دارد، چون او تلاش زیادی کرد تا به‌طور خودآگاه بخش عمده‌ای از هستی‌شناسی باستانی و غیر اسلامی ایران را به دنیای ادبیات داستانی کلیت‌گرا منتقل کند. به‌نظر می‌رسد که شخصیت و راوی اصلی «آینه‌های دردار» که از یک‌سو همزاد گلشیری هم به‌حساب می‌آید، در گفت‌وگویی با دوستش درباره‌ی ایرانیان و مخصوص روش ایرانیان برای ساختن یک دنیا توصیفی کلی از آن‌چه گلشیری «روایت کلیت‌گرا» می‌نامد، ارائه می‌دهد.

مثلا فرض کن اگر هر بار ما به جزئی از این فنجان اشاره کنیم که عینا خود آن‌‌هم نباشد، لامحال خود فنجان یا بهتر وجود فنجان را بیدار می‌کند، نتیجه این است که از این‌همه منظرهای گوناگون یا حتا همگون چیزی در ذهن ما بیدار می‌شود که وجود است یا چیزی است که نه وابسته به نگرنده است و نه قیم به مکان و زمان خودش. (ص 135)

و بعد:

در معرق هر جزء فقط قسمتی است از کل، برای من‌هم هر بخش روایت دیگری است از همه‌ی آن‌چه باید باشد. (ص 143)

با این‌همه بر خلاف احترام خسروی نسبت به گلشیری که از او با عنوان «پیونددهنده‌ی نهال نازک دشت‌های کودکی‌اش با قلم» یاد می‌کند، فلسفه‌ی خودش در آفرینش ادبی به‌خصوص در «رود راوی» بیشتر شبیه هدایت به‌نظر می‌‌رسد تا گلشیری؛ چون در روش کلیت‌گرای آفرینش داستان «بوف کور» نمونه‌ای بی‌نظیر به‌شمار می‌رود.

روایت در «بوف کور» از دو تک‌گویی تشکیل می‌شود که از لحاظ سبکی متفاوت‌اند ولی از لحاظ معنایی معادل یک‌دیگرند و قوانین زمان و فضا را نادیده می‌گیرند. آن‌چه که آن‌ها را به‌هم ربط می‌دهد، رویایی ناشی از مصرف تریاک است که راوی را در انتهای تک‌گویی اول اسیر خود می‌کند و او را به دوران کودکی‌اش می‌برد. او پس‌از بیداری همه‌چیز را آشناتر، طبیعی‌تر و هم‌چنین باستانی‌تر می‌یابد. او از چیزی که می‌بیند و احساس می‌کند با عنوان تولد دوباره یاد می‌کند.

در دنیای جدیدی که بیدار شده‌ بودم محیط و وضع آن‌جا کاملا به من آشنا و نزدیک بود [...] مثل این‌که انعکاس زندگی حقیقی‌ام بود [...] به نظرم می‌آمد در محیط اصلی خودم برگشته‌ام ـ در یک دنیای قدیمی اما درعین‌حال نزدیک‌تر و طبیعی‌تر متولد شده بودم. (ص 65)

از این‌رو راوی در تک‌گویی دوم سلفش را دنبال می‌کند که طراح سنتی قلمدان است و خودش را به خواست خود در اتاقش زندانی کرده است. تفاوت اصلی بین این دو توالی روایی طول آن‌ها و درجه‌ی پیچیدگی‌شان است. تک‌گویی اول کوتاه‌تر و شبیه به اعترافی خلاصه‌شده و خواب‌گردانه است که بر دو انگیزه‌ تأکید دارد، یکی زن زیبای اثیری است که راوی در ابتدای داستان از شکافی در دیوار اتاقش به آن می‌نگرد و دیگری زنی سیاه‌پوش است که یک‌شب پیش او می‌آید و در سکوتی غیر طبیعی می‌میرد. هویت هستی‌شناسانه‌ی این زنان نامشخص است. زن اول را فقط برای لحظه‌ای کوتاه می‌بینیم، او در وسط صحرا روبه‌روی پیرمردی ایستاده است که زیر درخت سروی نشسته و ناخن انگشت سبابه‌اش را می‌مکد. بین آن‌ها جویی کوچک جریان دارد و دختر در حالتی شبیه به رقص نیلوفر کبودی را به او تعارف می‌کند. راوی تلاش می‌کند که این پدیده را به‌خوبی بفهمد و احساس می‌کند که اسم آن زن را می‌داند. او وجود زن را به جهان کهن‌الگوها پیوند می‌دهد. او می‌نویسد:

در این‌وقت از خودبی‌خود شده بودم؛ مثل این‌که من اسم او را قبلا می‌دانستم، شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکتش همه به نظر من آشنا می‌آمد. مثل این‌که روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده، از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به‌هم ملحق شده باشیم.

موتیف زن دوم حتا از این‌هم مبهم‌تر است. چیزی‌که ما درباره‌اش می‌دانیم این است که آن زن زندگی راوی را نابود کرده است. بدنش به‌قدری نامشخص است که راوی را با بدن زن زیبایی ملکوتی که قبلا او را محسور کرده است، اشتباه می‌گیرد. هویت زنی که زندگی راوی را نابود کرده، در روایت دوم آشکار می‌شود. این روایت طولانی‌تر است و جزئیات دقیق‌تر از گذشته‌ی نامعلومش و وضعیت فعلی نابسامانش را آشکار می‌کند. در این روایت به قول معروف نظم مادی وقایع به‌چشم می‌خورد که این نظم تصاویر کهن‌الگویی بخش اول را کامل می‌کند. در بخش اول راوی برحسب اتفاق یا قسمت، بغلی شراب کهنه و فراموش‌شده‌ای را پیدا می‌کند و تا آن‌جاکه به‌خاطر می‌آورد، به‌مناسبت تولدش این شراب را انداخته‌اند. در بخش دوم این نظر مطرح می‌شود که این شراب باید همان شراب زهرآلودی باشد که مادر هندی‌اش وقتی او و خاله‌اش را در ری ترک می‌کرده به او داده است.

ساختار دوقلوی «بوف کور» به رویکرد هرمنوتیکی‌تری نیاز دارد چون دو قطب روایی تعیین‌کننده‌ی چیزی هستند که از آن با عنوان روایت کلیت‌گرا یاد می‌کنیم. برای این‌که به‌خوبی بفهمیم این دو قطب چه‌چیزهایی هستند، باید به خاطر داشته باشیم که در بخش دوم «من»روایی از متعلق‌بودنش به‌واقعیت قبلی آگاه نیست و از این جهت به‌واقعیتی موازی یا مجزا تبدیل می‌شود، مثل رویارویی جادویی با یک طرح کلی. می‌توان گفت در این‌مورد روایت قدم‌به‌قدم آفریده می‌شود تا بسط می‌یابد.

دنیایی که نویسنده از تاریکی ناشی از زن‌ستیزی و تنهایی‌اش پدید آورده، در هر دو بخش روایی، از تکرارهای موازی و متعددی خلق شده است؛ این تکرارهای موازی از رنگ‌ها، گل‌ها، تصاویر، رفتارها و حرکات همیشه در صورت‌های مختلفی از زمان و فضا جایشان را باهم عوض می‌کنند. این ایده که همه‌چیز صرفا تکراری از یک طرح کلی خاص است، یکی از دلایلی است که او از زندگی روزمره کناره می‌گیرد: «احتیاجی به دیدن آن‌ها نداشتیم. چون یکی از آن‌ها نماینده‌ی باقی دیگرشان بود.» (ص 102)

درون‌مایه‌ها نیز در دو سیر بنیادی جریان می‌یابند. صحنه‌ای گزمه‌ها که مرتب به ذهن راوی بازمی‌گردند و او را وادار می‌کنند بارها و بارها همین آهنگ را بشنود؛ «بیا بریم تا می‌خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم؟» و صحنه‌ای که او و برادرزنش بر پله‌های جلوی خانه‌ی پدرزنش نشسته‌اند، توالی‌ای از صحنه‌های کامل را پدید می‌آورد که مرتبا بدون هیچ تغییری در بعد مادی دنیای داستانی دوم تکرار می‌شوند. شکل دیگری از این توالی با استفاده از تساوی‌ها پدید می‌آید که این تساوی‌ها چون از محدودیت‌های داستان روایت‌شده عبور می‌کنند، به جا و مکان دیگری برمی‌گردند و مرجع آن‌ها می‌تواند واقعیتی باشد که خارج از متن مکتوب وجود دارد. به‌عنوان مثال زن زیبای پری‌مانند که به عالم‌المثال یا واقعیت جادویی بخش اول روایت تعلق دارد، جزو این دسته است. توازی‌هایی که از هر دو روایت فراتر می‌روند، ویژگی دو قسمتی‌بودن کل داستان روایت‌شده را به تصویر می‌کشند و جهانی را به‌وجود می‌آورند که ذرات آن بدل‌هایی از یک‌دیگر است، گویی که هر دو از یک چیز به‌وجود آمده باشند. به‌این مثال‌ها دقت کنید. اول از همه، نقطه‌ی تأکید کل روایت تصویری است که در بالا به آن اشاره شد و نویسنده تا پیش‌از این‌که آن‌را لحظه‌ای کوتاه از درز دیوار اتاقش ببیند، تلاش می‌کرد تا این صحنه را روی قلمدان بکشد. اگر چه از دلایلش آگاه نیست، اما بر اساس گفته‌هایش در بخش انتهایی روایت، احساس می‌کند که آن تصویر برای کل روایتش اهمیتی حیاتی دارد و می‌توان گفت که این تصویری از مادر یا کهن‌الگویی برون‌متنی از فرایند آفرینش ادبی است.

زندگی من به‌نظرم همان‌قدر غیر طبیعی، نامعلوم و باورنکردنی می‌آمد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم [...] اغلب به این نقش که نگاه می‌کنم مثل این است که به‌نظرم آشنا می‌آید. شاید برای همین نقش است... شاید مین نقش من‌را وادار به نوشتن می‌کند. (ص 144)

به‌خاطر اهمیت این قسمت باید به‌طور دقیق و کامل‌تر به آن اشاره کنم. در این صحنه پیرمردی قوزی با عبایی روی شانه‌اش و شالمه‌ای که دور سرش یسته، زیر درخت سروی  نشسته است و انگشت سبابه‌اش را می‌مکد. او شبیه جوکی‌های هندی است و روبه‌رویش دختری جوان و بسیار زیبا با لباس سیاه ایستاده است و گل نیلوفری را به او تعارف می‌کند.

در طول روایت نسخه‌ی دیگری از این صحنه یا صحنه‌ی دیگری از مؤلفه‌های اصلی این صحنه مثل گل نیلوفر، دختری با لباس سیاه و غیره را داشته باشد وجود ندارد. به‌عنوان مثال نسخه‌های بدلی کل صحنه، در بخش دوم داستان، جایی‌که راوی در یک شب زمستانی با دایه و همسرش زیر کرسی دراز کشیده‌اند تکرار می‌شود. او ناگهان به گل‌دوزی جلوب چشمانش نگاه می‌کند. تفاوت بین نسخه‌ی اولیه و این نسخه‌ی تصویر که در گل‌دوزی نقش بسته، آن است که پیرمردی در حال سه‌تار زدن است و دختری جوان که شبیه مادر راوی رقاصی هندی است، در جلوی او می‌رقصد.

تصاویری که راوی در موقع قدم‌زدنش در همین بخش روایت می‌بیند، زمانی‌که تصویر مادر به توالی از تصاویر تجزیه می‌شود، معنی پیدا می‌کند. در ابتدا او جایی را می‌بیند که پر از گل‌های نیلوفر است، سپس زیر درخت سرو  می‌نشیند و بعد در دوردست دختری را با لباس ابریشمی بسیار ضخیم می‌بیند که به یک بارو می‌رود و مثل زمانی‌که همسر راوی بچه بود، انگشتش را می‌مکد. سپس راوی متوجه می‌شود که این‌جا همان‌جایی است که او لباس ابریشمی و بسیار نازک همسرش را در دوران کودکی‌شان دیده است. راوی احساس می‌کند که او را جایی دیده است، همان‌طور که در بالا به‌آن اشاره شد، راوی دانش گذشته‌ی قبلا روایت‌شده‌اش را پس می‌زند. در این موقعیت‌ها هم تصور زن مثل گذشته، زودگذر است. او ناگهان ناپدید می‌شود و دوباره در مکانی دیگر ظاهر می‌شود. برخی از رفتارها و حرکات مثل عادت مکیدن انگشت یا آن‌را نزدیک دهان گرفتن در بین شخصیت‌های مختلف رواج پیدا می‌کند. پیرمرد در تصویر مادر، همسرش و برادر همسرش همه‌ی آن‌ها انگشت‌شان را می‌مکند. این شخصیت‌ها ویژگی‌های مشترکی دارند، انگار که از یک طرح مشترک از جهان کهن‌الگویی آمده باشند. خنده‌ی پیرمرد که در نیمه‌ی اول داستان زیر درخت سرو نشسته است در خنده‌ی عموی راوی یا خنده‌ی پدرش پس‌از مار گزیده‌شدن تکرار می‌شود. این خنده ویژگی اصلی شخصیت پدرزنش هم هست. در پایان خود راوی هم به نسخه‌ی بدل دیگری از این شخصیت کهن‌الگویی بدل می‌شود. چهره‌ی قصاب که پنجره‌اش روبه‌روی پنجره‌ی اتاق راوی است، نسخه‌ی بدلی از چهره‌ای‌ست که در دوران کودکی و در یکی از شب‌های طولانی بیماری‌اش دیده است. راوی او را سایه‌ی همزاد خودش می‌داند: «گویا این سایه همزاد من بود و در دایره‌ی محدود زندگی من واقع شده بود.» (ص 128)

حتی چند عدد خاص هم همواره در متن تکرار می‌شوند. عدد 2 برای شکل‌های مدور و 4 برای کوچک‌ترها. این اعداد هم برای اندازه‌گیری زمان و هم برای شمارش پول به‌کار می‌روند. به‌عنوان مثال جست‌ووی دختر اثیری که راوی او را در بخش اول داستان دیده بود، دوماه‌وچهار روز طول کشید و راوی بخش دوم همین مدت را روی زمین و دور از همسرش خوابیده است. رابطه‌اش با همسرش دوسال‌وچهار ماه طول کشید. حتا او گلدانی از فروشنده‌ی مسن کالاهای عتیقه‌ی دست دوم به دو درهم‌وچهار پشیز می‌خرد.

کلیت‌گرایی در روایت «بوف کور» از چندین طرح هستی‌شناسانه به‌وجود می‌‌آید.

1.     عمل آفرینش به‌عنوان فرایندی تدریجی در نظر گرفته شده است.

2.     کل وجود به دست مجموعه‌ای از قیاس‌های هم‌شکل در سطوع متعدد آفرینش اداره می‌شود.

3.     تصویر بی‌عیب‌ونقص کلیت جهان یک کره است.

من با خواندن «بوف کور» به‌این نتیجه رسیدم که تحلیل‌کردن عمل آفرینش منجر به پدیدآوردن چیزی می‌شود که از آن با عنوان کلیت‌گرایی روایی یاد می‌کنم. در فرهنگ‌هایی که متون مقدس، چه متونی که سینه‌به‌سینه و به‌طور شفاهی و چه به‌صورت مکتوب به نسل‌های بعدی رسیده‌اند و در شکل‌گیری‌شان نقش داسته‌اند، این متون موقعیت‌هایی بینظیر برای فهمیدن طرح کلی تجربه‌ی انسانی دارند. ساختار دوقلوی روایت هدایت مانند گفت‌وگوهای آزاد روایت‌های بندهش درباره‌ی کل آفرینش است. بر طبق روایت «بندهش»:

(نخست) آفرینش را به‌حالت مینویی گویم، سپس با (حالات) مادی. (ص35)

به‌همین دلیل است که وقتی دو بخش متوالی روایت را توضیح می‌دادم بین دنیای کهن‌الگویی رویاهای هراس‌انگیز و غیر قابل توضیح و هم‌چنین دنیای واقعی تمایز قائل شدم.

در روایت «کتاب مقدس» عمل آفرینش تا ابد عملی لحظه‌ای و کامل است. وقتی در تورات گفته می‌شود که خداوند چیزی را آفریده این اطلاعات در جای دیگری از متن تکرار نمی‌شود. در واقع این امر همانند سکونت آفریدهه‌ها در تنها بخش ممکن در زمان و مکان است. درحالی‌که در روایت «بندهش» آفرینش در سطوح متعددی از عبارات آن تکرار شده و عناصر جدید و غیر منتظره‌ای را شامل می‌شود. به‌عنوان مثال در چندین موقعیت در «بندهش» به آفرینش آب اشاره می‌کند. در ابتدا چنین می‌خوانیم:

«هرمزد آفریدگان را به‌صورت مادی آفرید، از روشنی بی‌کران آتش، از آتش باد، از آب زمین [...]». اما این فقط طرحی ابتدایی از آفرینش یا حلقه‌ای مقدماتی است، چون کمی بعد چنین می‌خوانیم: «او نخست آسمان را آفرید برای بازداشتن(اهریمن و دیوان) باشد که(آن آفرینش را) آغازین خواند: دیگر آب را آفرید برای از بین‌بردن دروج تشنگی؛ سه‌دیگر زمین را آفرید، همه مادی. چهارم گیاه را آفرید [...]» و چرخه‌ی یوم این معرق آفرینش به‌این‌صورت است: او آب و آتش را با یاری گیاه آفرید [...]. حالا این پرسش مطرح می‌شود که چیزی‌که آفریده شده بود، چیزی یک‌دست و منسجم با عنوان آب است و در یک عمل کامل آفرینش آفریده شده، یا ویژگی‌های متعددی از آب در عمل‌های تکرارشونده‌ی آفرینش است. جدا از تغییرهای «بندهش» از گزارش خلقت و طرح‌هایی که در بالا به آن‌ها اشاره شده، این جابه‌جایی در برخی از باورهای زرتشتیان هم وجود دارد که بر طبق آن کره شکل بی‌عیب ‌و نقص و کاملی از آفریدگان و وجود روحیات جمعی موجودات گوناگون است.

کلیت‌گرایی روایی «بوف کور»، علاوه‌بر ویژگی‌های ساختاری که در بالا به آن اشاره شد، بر مفاهیم دیگری نیز تأکید می‌کند، که می‌توان آن‌ها را پیش‌بینی رازآمیز و کلیت‌گرایی از مفاهیم بنیادی از قبیل مفهوم معنویت در برابر دنیای غیر ارگانیک و خویشاوندی بین بدن و تمام مسایل مرتبط با آن مثل پزشکی و بیماری از یک‌سو و نوشتار از سوی دیگر به‌حساب آورد. با توجه به‌این امر می‌توان درباره‌ی فیزیولوژی و آسیب‌شناسی واژه و نوشتار صحبت کرد. این مسایل به‌طور کامل در داستان‌های ابوتراب خسروی مورد بررسی قرار خواهند گرفت. مسئله‌ی دیگری که در رابطه با داستان «بوف کور» و روش کلیت‌گرایی روایت مطرح می‌شود، بالقوه‌بودن خلاقانه‌ی انکار واقعیت و تقسیم‌بندی‌های مورد پذیرش همگان است. «بوف کور» داستانی است که در آن انکار به‌عنوان قانونی هستی‌شناختی و جهانی از وجود خودش عمل می‌کند و به‌این دلیل قاطعانه در کنار هستی‌شناختی سازگاری و هماهنگی قرار می‌گیرد.

‌راوی با توجه به کیهان‌شناسی زرتشتی، خودش را در لبه‌ی تاریک و اهریمنی دنیای خلق‌شده قرار می‌دهد که معنای آن ویرانی و پوچی کامل است. او با ماندن در تاریکی می‌خواهد عمل تناقض‌آمیز خلقت را تکرار کند. با این‌همه همان‌طور که او در بخش دوم روایتش، وقتی‌که بیمار می‌شود، می‌گوید می‌خواهد تاریکی را رام کند. او در آن وضعیت با استقلالی هستی‌شناسانه جذابیت‌های دنیای دیگر را مورد بررسی  قرار می‌دهد، «دنیای رویاهای شادی‌بخش بین خواب و بیداری: به‌من نیاموخته بودند که به شب نگاه کنم و شب را دوست داشته باشم.» در واقع برای راوی «بوف کور»، نوشتن تنها نیاز مثبت و موجود است و این تنها راه برای خودشناسی یا تولد دوباره‌ی واقعی است.

دیدگاه هدایت نسبت به‌ویژگی چندبعدی و کلیت‌گرای وجود انسانی که در تکرار تصویر‌ها و موقعیت‌ها و هم‌چنین قدرتش در انکار خلاقانه نمود پیدا می‌کند، کلیدی برای آثار خسروی به‌شمار می‌آید. داستان‌هایی که او در مجموعه‌ی داستان‌های کوتاهش و هم‌چنین در دو رمان «اسفار کاتبان» و «رود راوی» خلق می‌کند، مرز بین ابعاد متفاوت زمانی و هستی‌شناختی واقعیت را از بین می‌برد. در دنیای خسروی، آن‌چه که با‌ زاده‌شدن یا نوشته‌شدن به‌وجود می‌آید برای همیشه تبدیل به‌موجودی زنده می‌شود. شخصیت‌های مرده ‌در دنیای زندگان دخالت می‌کنند و مایه‌ی تعجب‌شان نمی‌شوند، گویی که چرخه‌ی طبیعی بی‌پایانی، مرگ و زندگی، حضور و غیاب، موجود و سایه‌اش را به‌هم پیوند می‌دهد. چنین چیزی را به‌خوبی می‌توان در داستان «برهنگی و باد» مشاهده کرد. شخصیت اصلی این داستان راننده‌ی آمبولانس است و مرده‌ها را به غسال‌خانه می‌برد. او طبق معمول همیشه پیش‌از آن‌که به سردخانه برود، به خانه‌اش می‌رود و صبحانه می‌خورد. او‌ همان‌طور که منتظر است تا صبحانه‌اش آماده شود، هوس سیگار می‌کند. وقتی به گاراژ برمی‌گردد، یکی ازمرده‌ها را می‌بیند که بر بدنش نشانه‌های کالبد‌شکافی است و روی صندلی‌ای نشسته و سیگار می‌کشد. راننده و همسرش دل‌شان به حال او می‌سوزد و او را از پله‌ها بالا می‌برند تا در آشپزخانه برایش صبحانه آماده کنند. تمام اعضای خانواده هم رضایت می‌دهند که او در خانه بماند و استراحت کند و راننده او را بعدا به سردخانه تحویل بدهد. در دنیای خسروی، همزیستی مردگان و زندگان طبیعی‌تر از چیزی است که در دنیای واقعی وجود دارد. سیروس م. قهرمان داستان «حرکت زیبا و آسان» قادر نیست که به‌طور هماهنگ بین دو قسمت بدنش، سمت راست و سمت چپ تعادل برقرار کند. از این‌رو نمی‌تواند دلیل اهمیت توازی اعضای بدن را درک کند چون عملکرد هر کدام به‌طور تعمدی با دیگری متفاوت است. یک‌روز که او برای کوه‌نوردی بیرون رفته است، یکی از پا‌هایش را به کوه‌نوردی فلج می‌دهد. پس‌از این قضیه او برای مادرش و پلیس، و در گزارش مادر درباره‌ی گم‌شدن پای پسرش برای تحقیق درباره‌ی این پرونده، این قضیه را برآیند ساده‌ی سه عامل می‌داند: خودش، کوه‌نورد معلول و پا. توصیف خسروی ازملاقاتشان به این صورت است:

«چونان‌که آن‌روز، روی صخره‌ای نشسته بود که آن مرد سر می‌رسد، کوله‌پشتی بر پشت داشته و بر تنها پایش ایستاده بوده، به او می‌گوید اجازه می‌دهید کنارتان بنشینم؟ سیروس م. اظهار می‌دارد که خواهش می‌کنم و‌ همان‌جا روی آن صخره پلک‌ها را برهم می‌گذارد و می‌خوابد ولی در واقع خواب نبوده است.
در‌همان‌حال صدای نجوای عضو خطاکار را می‌شنود که به مرد می‌گوید که به کوه‌نوردی علاقه دارد و آرزو می‌کند که در اوقات فراغت به این ورزش بپردازد.  مرد کوه‌نورد هم می‌گوید چه‌قدر خوب، کاش همسفر علاقه‌مندی چون شما داشتم. «عضو خطاکار می‌گوید اگر به او کمک کند تا از شر این ابله راحت شود، همیشه پا به پای او خواهد آمد.»

این رمان یکی از ویژگی‌های اصلی دنیای خسروی یعنی نارضایتی قهرمانانش از بدن طبیعی را نشان می‌دهد. آن‌ها در کشمکش با بدنشان تلاش می‌کنند تا آن را اصلاح کنند. این مطلب تماتیک به یک موتیف مناسب در «رود راوی» تبدیل می‌شود. در داستان «و من زنی بودم به نام لیلا که زیبا بود»، ما با اعترافات زنی روبه رو می‌شویم که خودش را با نام‌های گوناگون معرفی می‌کند و هویت واقعی‌اش را انکار کرده یا زیر سؤال می‌برد. این نوع بارز از هویت چندگانه، درد و مشکل مخصوص او نیست. تمام اعضای جامعه‌ای که او در آن زندگی می‌کند تابع همین قانون هستند. در واقع همه‌ی آن‌ها غیرقابل شناسایی هستند. ما با خواندن داستان‌های خسروی در فضای وقایعی یک‌سان حرکت می‌کنیم. «دیوان سومنات» ویژگی‌ای بنیادی از روایت کلیت‌گرا و روایت خسروی را نشان می‌دهد. این ویژگی تلاش نویسنده برای تعیین‌کردن کلیت داستانش با استفاده از هستی‌شناسی انکار است.

رود راوی. اثر ابوتراب خسروی«رود راوی» جامع‌ترین و اساسی‌ترین رویکرد به میراث ادبی و فکری هدایت در ادبیات فارسی پس‌از انقلاب اسلامی است. این رمان محور اصلی جلسه‌ی منتقدان ایرانی با ابوتراب خسروی در فصل‌نامه‌ی ادبی و فلسفی «کتاب ماه» در دو سال قبل بود. در این میز گرد ادبی بلقیس سلیمانی پرسش‌های هوشمندانه‌ای را مطرح کرد که به‌نظر من می‌توانند نقطه‌ی آغازی برای تحلیل «رود راوی» در آینده باشند. یکی از پرسش‌های او به اهمیت تعریف پیوندهای بین «بوف کور» و «رود راوی» اشاره می‌کرد. او گفت: این اثر تا چه اندازه وام‌دار «بوف کور» است؟ آیا گایتری رقاص خواهر بوگام داسی، رقاص معبد لینگام نیست که راوی «بوف کور» از او به‌وجود آمده، با نطفه‌ی مردی که نمی‌داند کیست؟ [...] آیا راوی تنها و مالیخولیایی «بوف کور» که روایت‌گر رجاله‌های بی‌مقدار زمانه‌اش بود، در کسوتی تازه سیر رجاله‌شدن خود را باز نمی‌گوید؟

در واقع شباهت‌های بین این دو رمان فرا‌تر از چند موتیف عادی است و ما می‌توانیم به غیر از موتیف رقاص و مادر هندی شخصیت اصلی که در بالا به آن اشاره شد موتیف مشترک سفر به هند، تصویر متکثر زن ـ و ـ فاحشه که بر مبنای بوطیقای هدایت یا بوطیقای ایران باستان از نمونه‌های بدل کهن‌الگویی به‌وجود آمده است و در ‌نهایت موتیف پدر نامعلوم را ببینیم. برابری دقیقی بین هر دو رمان در سطح ساختاری داستان و اصول هستی‌شناسی درونی آن‌ها وجود دارد. «رود راوی» مانند «بوف کور» ساختار دوگانه‌ای دارد که به‌همین‌صورت عمل می‌کند. اتفاق‌هایی که روایت می‌شوند، در دو بخش هستی‌شناختی و زمانی متفاوت اتفاق می‌افتند. بخش اول توسط تجربیات بی‌واسطه‌ی راوی تعریف می‌شود که از زندگی ایدئولوژیک کشورش با عنوان مفتاحیه یاد می‌کند و بخش دوم که با بخش اول تداخل پیدا می‌کند و با آن عجین است شامل اتفاقی می‌شود که به گذشته‌ی تاریخی و اسطوره‌ای کشورش برمی‌گردند. این اتفاقات به‌تدریج از اسناد و مدارکی که کیا، شخصیت اصلی و راوی رمان و به احتمال زیاد پسر حضرت مفتاح پس از بازگشتن از هند بر اساس دستور رئیس مفتاحیه، حضرت مفتاح می‌خواند آشکار می‌شوند. راوی با سخنرانی‌هایش قدم‌به‌قدم برای ما و خودش رازهای قدرت سیاسی در کشورش را آشکار می‌کند. این قدرت به‌دست مجموعه‌ای از اتفاقات کهن‌الگویی و متافیزیکی مشروعیت می‌یابد. این مرکز ثقل ارتباط کلیت‌گرا بین دو بخش روایت است.

ساختار دوگانه در سطح اتفاقات همزمان هم تکرار می‌شود. این اتفاقات از لحاظ فضایی بین مفتاحیه که در استان فارس واقع شده و لاهور در هند تقسیم شده‌اند. این تمایز از لحاظ ساختاری کاملا متناسب است چون فضای فکری لاهور به عنوان دشمن ابدی مفتاحیه معرفی می‌شود.

رابطه‌ی اخلاقی و هستی‌شناختی این دو رمان را هم می‌توان به‌صورت تأکید اگزیستانسیالیستی داستان خلق‌شده و مفهوم کلیت‌گرای واقعیت متعین بررسی کرد. پیوند مهم دیگر بین دو رمان به زمان واقعی اتفاقات هر دو رمان برمی‌گردد. با این‌که راوی به‌روشنی تاریخ دقیق را مشخص نمی‌کند، در قسمت آخر نکاتی وجود دارد که بر مبنای آن‌ها می‌توانیم تاریخ تقریبی را سال ۱۳۰۴، سالی که رضاخان به‌عنوان شاه ایران تاج‌گذاری کرد بیابیم. از این‌رو می‌توانیم «رود راوی» و «بوف کور» را که در اواخر دوران رضاشاه نوشته شده است از لحاظ زمانی هم‌عصر بدانیم و بی‌شک هر دو از جو بدبینی و دل‌مردگی آن دوره الهام می‌گیرند.

با توجه به ویژگی‌ها و قوانین بوطیقای فارسی کلاسیک می‌توان گفت که «رود راوی» پاسخ یا استقبالی از «بوف کور» با تک گویی زیر آغاز می‌شود:

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این درد‌ها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد چون عموما باور دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن‌را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند.

این تشریح ادبی درد به همراه مدیوم نوشتن با توضیحات کیا، راوی و شخصیت اصلی درباره‌ی دلیل تغییر موضوع مطالعات‌اش مطابقت دارد. با این‌که او به لاهور می‌رود تا طب بخواند، اما پس‌از چند سال تحصیل در دوره‌ی مقدماتی، کلا نظرش تغییر می‌کند و در جلسات علم کلام و خدا‌شناسی در مکتبه‌القشریه شرکت می‌کند. می‌نویسد:

می‌پرسید چه اتفاقی افتاده که آدمی مثل من‌که تربیتی مفتاحی دارد، اصول خود را زیر پا گذاشته و بر سر درس معاندان مفتاحیه می‌نشیند(...) به‌این نتیجه رسیدم که محصل طب نمی‌تواند عمق اجساد را نبیند، چون باید حداقل علت صوری درد را که علت مرگ هست در نسوج به‌عینه ببیند. و حال‌آنک‌ه درد ماهیتی تجریدی دارد که تنها رد عبورش را در اجساد می‌گذارد. و در واقع آدمی مثل من به‌دنبال کشف ماهیت درد در کلاف سردرگمی از بو و رنگ و غرابت تن آدمی گم می‌شود و رد درد در جابه‌جای نسوج جسد مانده بود و لکن عین درد هیچ‌جا نبود. برای همین‌چیز‌ها بود که می‌باید رد درد را در جایی دیگر می‌زدم تا در مکانی دیگر به‌غیر از تن آدمی به ملاقاتش می‌رفتم. مثلا در مکانی به‌عین کلام. درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن اشیاء می‌گردد.

تحصیل در رشته‌ی طب انتظارات کیا را برآورده نمی‌کند. چون او می‌خواهد نشانه‌های واضح رنج و درد انسان را ببیند. او در ‌نهایت چنین مکانی را واژه می‌داند. کیا پس از بازگشت‌اش از لاهور که اولیای مفتاحیه آن را جامعه‌ای متخاصم به جامعه‌ی خودی به‌حساب می‌آورند، ناچار است مراسم تسعیر را به جزای دانشی که در مکتب قشریه فراگرفته است طی کند. کل مراسم به‌نوعی مراسم تشرف شبیه است که روی صحنه در برابر اعضای ممتاز جامعه‌ی مفتاحیه انجام می‌شود. عموی کیا خطابه‌ی حضرت مفتاح را بلندبلند می‌خواند و کیا را راه‌نمایی می‌کند که در طول مراسم چه کاری باید انجام دهد. از این رو عموی کیا استاد و مجری مراسم است درحالی‌که حضرت مفتاح به‌عنوان تماشاگر خاموش آن به مجری معنوی آن شبیه است. کیا با کنار گذاشتن حس شرمساری باید همانند روزی که متولد شده است، در برابر حضار برهنه بایستد.

«صدا از سمت غرفه‌ها می‌آمد که می‌گفت، کیا شرم نکن، تو هیچ اسراری نداری که پنهان کنی، مؤمنان دارالمفتاح همه محرم تو‌اند. اسرار تن تو اسرار آن‌هاست[...]  همه‌ی مؤمنان حاضر محرم اسرار دارالمفتاح هستند [...] مؤمنین به عین دیوارهای خلوت تو‌اند.»

او سپس به کیا دستور می‌دهد که خودش را در اختیار صحابه‌ی تسعیر بگذارد. آن‌ها به او می‌گویند که روی تخت بر شکمش دراز بکشد «به‌عین آن‌که خود را برای همخوابگی آماده می‌کنی» و دست و پا‌هایش را با تسمه‌های چرمی می‌بندند. از این لحظه به‌بعد بخش اصلی مراسم تسغیر که شامل شلاق زدن است، آغاز می‌شود. این یکی از تکان دهنده‌ترین صحنه‌های «رود راوی» خسروی است که درجه‌ی اعلای ستایش درد و رنج و بی‌رحمی و ملایمت را نشان می‌دهد. بر طبق فلسفه مفتاحیه که به‌تدریج با روایت بخش‌های انتهایی رمان جزئیاتش آشکار می‌شود، این مراسم برای گشودن بعد جدیدی از درد است، درد به‌عنوان وفادارترینِ رعایا و صحابه و قاصد حضرت مفتاح. از این رو دردی که انسان‌ها متحمل می‌شوند، از ویژگی‌های شاخص آن محروم است چون سیستم آن را تصرف می‌کند؛ و همین نظام یا سیستم قدرت درد را هویتی جاندار و مجزا به‌حساب می‌آورد که می‌تواند بر طبق خواسته‌ی آن‌ها رفتار کند. چیزی‌که آن‌ها می‌خواهند، این است که انسان‌ها به کمال برسند و رویای‌شان را درباره‌ی بهشتی که در ذهن دارند، فراموش کنند. این‌ همان‌چیزی است که‌ ام‌الصبیان، فاحشه‌ی مقدس و تنها معشوق بنیان‌گذار مفتاحیه، ابودجانه اکبر، به‌عنوان پیغام برای او و مردمش پس‌از رفتنش به آسمان برای او به یادگار گذاشته است. در یکی از رساله‌هایی که کیا می‌خواند چنین آمده است:

«گویا بر مفتاح اول آشکار می‌کند که کافی است درد را جزو اصحاب مؤمن خود درآورد تا به فرمان او باشد. در آن‌صورت دارالمفتاح فرمانروای زمین خواهد شد. سربازان تو باید هیئتی از صورت‌های گوناگون درد و زخم و جنون باشند و از برای استقرار آن و جسم رعایای نافرمان باید اسباب لازم برای حلول آن‌ها در جسم رعایا فراهم آید.»

وقتی کیا مجازات می‌شود، او از مکانیسم این سازوکار آگاه نیست، او درباره‌ی ‌ام‌الصبیان و تعلیم‌های مخفیانه‌اش و هم‌چنین چیزهای دیگری که به میراث مذهبی و سیاسی مفتاحیه مربوط می‌شود اطلاعی ندارد. اما پس‌از مراسم وقتی‌که سرتاسر بدنش را زخم‌های چرکین می‌پوشانند، به او می‌گویند که همه‌ی آن‌ها خادمان و جاسوسان حضرت مفتاح هستند و اختیارشان دست خودشان نیست.  «حضرت مفتاح فرموده‌اند تا روزی‌که حتی یکی از گناهان کیا هم باقی مانده باشند زخم‌ها حق ندارند مواضع‌شان را ترک کنند.»

در کشور کیا درد متعلق به‌کسی نیست که درد می‌کشد، بلکه به دیگران و مجموعه تعلق دارد. غیرممکن است که بتوانیم معنی درد را خارج از آن‌ها درک کنیم. این نوع اقتضای حسی استراتژی‌ای کلیت‌گرا از تحلیل روابط درون داستان است.

مفهوم دشمن هم شامل همین فرایند کلیت‌گرای معناست. لاهور از‌ همان ابتدا به‌عنوان شهری متخاصم معرفی می‌گردد، مخصوصا پیش‌از آن‌که کیا دانشجوی علم‌الهیات شود، می‌داند تعلیماتی که به آن‌ها گوش می‌دهد با اصول مفتاحیه متناقض است. جلسات مولوی عبدالمحمود استاد هندی او در مکتب‌القشریه، نکات اصلی این تناقض‌ها را نشان می‌دهد و تمرکز اصلی آن‌ها بر ذات کلمه است.


استادِ کیا:

«از سیالیت نحو صحبت می‌کرد و این سیالیت را از وجوه حضرت حق که در کلام متجلی گشته است می‌دانست [...] مفتاحیه را متهم می‌نمود که جسم کلمه را تهی از حقیقت نموده‌اند تا خفیه‌گاه شیطان رجیم کنند و از این ترفند شعر حاصل نمایند که از جنس‌ همان آتش است.»

کیا در نامه‌هایش به عمو دیدگاه‌های استادش را گزارش می‌کند و به‌خاطر پاسخ‌های عمو می‌توانیم تصور کنیم که دیدگاه یک مؤمن مفتاحی نسبت به کشور متخاصم چیست و هم‌زمان می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم که مفتاحیه چه‌جور کشوری است. عمو اتهام‌های زیر را به مکتب‌القشریه وارد می‌داند.

1. آن‌ها زیبایی را خفیه‌گاه شیطان می‌دانند وتلاش می‌کنند تا زیبایی را از زندگی‌شان بیرون کنند درحالی‌که جد اکبر مفتاحیه از اصل لذت که به گناه منتهی می‌شود و به زندگی معنا می‌دهد دفاع می‌کند. عمو پیروان مکتب‌القشریه را دشمنان موسیقی و شعر می‌داند و توضیح می‌دهد که: «ولی اولیای ما می‌فرمایند که مطربان و شاعران جهان را آذین می‌بندند و شعر و موسیقی را از اجداد خود که در زمین و آسمان‌اند، آموخته‌اند.»

2. آن‌ها خودشان را کامل‌کننده‌ی خلقت می‌دانند و تلاش می‌کنند تا رفتار طبیعی همه‌ی مخلوقات را تغییر دهند. به‌همین‌دلیل عمو نگران است مبادا آن‌ها ذهنیات طبیعی کیا را تغییر دهند. او اضافه می‌کند: «در مقابل آن‌ها این جنود مفتاحی هستیم که ایمان به صلاحیت آدمی مثل تو به دلیل رفتار داده‌ایم.»

در این سطح روایت کشور مفتاحیه‌ای که در ذهن داریم از مردمش حمایت می‌کند تا استعداد‌هایشان را شکوفا کنند، از زندگی لذت ببرند. بااین‌وجود، تجربیات فردی کیا و شغلش در بیمارستانی که هدف اصلی آن درمان بیماران از بیماری‌هایی مثل سیاه‌زخم و غیره است، به‌ما این‌طور می‌فهماند که این جامعه، جامعه‌ای تاریک و عمیقا اسیر تشریفات است و ما از یک‌طرف با حلقه‌ای بسیار کوچک و از طرف دیگر اکثریتی از جامعه‌ی بیمار مواجهیم.

بیمارستان را بر خلاف اسمش، دارالشفاء باید زندانی در نظر گرفت که مسئول تدارک‌دیدن ابزار شکنجه است و کیا پس از قبول‌شدن در امتحانی که برای اثبات وفاداری‌اش به‌مرام مفتاحی تدارک دیده شده از این ابزار سیاهه‌ای تهیه می‌کند. ما مطمئن می‌شویم چیزی‌که عموی کیا در نامه‌هایش درباره‌ی دشمنان مفتاحیه به مکتب‌القشریه نسبت می‌دهد، در واقع به خود مفتاحیه بازمی گردد. علاوه‌براین، ما می‌دانیم که کیا با زندگی در لاهور با مکتب‌القشریه آشنا شده است و بازگشتن به مفتاحیه نشان می‌دهد که این سیستم چگونه فعالیت می‌کند. ما از نامه‌ی عمو می‌فهمیم که حضرت مفتاح اطلاعات کاملی درباره‌ی لاهور و مردمش دارد. اما او به‌زعم این آشنایی، کیا را برای ادامه‌ی تحصیل به آن‌جا می‌فرستد. علاوه‌براین راوی به‌ما می‌گوید که نام مادرش نام رقاصه‌ای که او در لاهورعاشقش می‌شود، گایتری بوده است. اگر پدر کیا حضرت مفتاح باشد، این بدان معناست که خود حضرت مفتاح هم همین شور و اشتیاق را در جوانی و پیش‌از آن‌که رهبر مفتاحیه شود تجربه کرده است. نکته‌ی مهم و جالب توجه این است که ما در خود روایت پس ازمراسم تعزیر، چه از لحاظ هم‌زمانی و چه در زمانی می‌بینیم که غیر از یک مورد، هیچ نشانه‌ی مشخصی که بتواند دشمنی بین مفتاحیه و لاهور را تأیید کند، وجود ندارد. آن یک مورد هم دست‌نوشته‌ی الیاس ابومقصود از مصر است که منبع اصلی اطلاعات راوی درباره‌ی گذشته‌ی مفتاحیه است. این دست‌نوشته درباره‌ی «النوبغ» اثر ابن‌القرد نویسنده‌ی نسخه‌ی خطی اصول رفتاری مفتاحیه بر مبنای اصول اباحیه است. او می‌نویسد:

نقد آگاه. پاییز 1388«و بدان‌ای پسر منشأ حیات بر ارض بر اصل تنازع استوار است [...] در بینابین جمعین آدمیان هر آدمی باشد از برای دیگری. هیچ‌کس فی‌نفسه در امن نیست. الا ما که ایمان به اصول اباحیه از مشایخ به‌ما رسید. که می‌بایستی متنفر به اهالی ارض از هر نوع ازجمله انس ‌و جن و پرنده و کلهم اشیاء فی‌الارض بود. زیراکه از برای تنازع حتا بدون ادله باید متنفر بود از هیمنه‌ی این تنفر هیچ مجالی از برای تقرب و در دامشدن نباشد.» (ص112)

حکومت مفتاحیه که برای تبلیغ شیوه‌ی نگرششان در سایر مخلوقات از انسان‌ها گرفته تا حیوانات و هویت‌های معنوی است، حکومتی کاملا دفاعی است چون بر این اصل استوار شده است که دشمنان و نیروهای منفی تو را احاطه کرده‌اند و به‌همین‌دلیل است که دیگران را خوار و ذلیل به‌حساب می‌آورند. جامعه‌ای که روابطش را با جهان خارج به‌این‌صورت تعریف می‌کند، قادر نیست که برمبنای ارزش‌های اصیل، چه منفی باشند و چه مثبت، با دیگران تعامل داشته باشد. مهم‌ترین اصل این جامعه، رویارویی با دشمنان است، بدون توجه به این‌که ممکن است چه بهایی داشته باشد. از این‌رو می‌توان چنین تصور کرد که هیچ دلیل موجهی برای دشمنی مفتاحیه با لاهور وجود ندارد. تنها دلیل این دشمنی لزوم داخلی «در مبارزه‌بودن» است. مفهوم دشمن هم مثل مفهوم درد جذب سیستم می‌شود تا ذات کلیت‌گرای آن را حفظ کند.  

منبع: نقد آگاه در بررسی آراء و آثار، پاییز 1388، صفحه‌های 295 تا 316 

یک تکه از دنیای من با رفتن «مارک» شکست...

اشاره: متن زیر نامه‌ی تسلیت یکی از دوستان «مارک اسموژینسکی» است که از طریق ایمیل برای همسر مارک ارسال شده.

مارک اسموژینسکی و الیاسهمین الان که جلوی مونیتور نشستم، اشک‌ریزانم که چه کلماتی پیدا کنم و به شما تسلیت بگویم؟ به تو و این بچه بیچاره. نمی‌دونم الیاس الان دقیقا چند ساله است، اما باید کم‌وبیش هم‌سن‌وسال من باشد وقتی‌که پدرم را از دست دادم. من 9ساله بودم و می‌دونم این چه بد است، بی‌پدر بزرگ‌شدن! امیدوارم که شما باهم بتوانید این غم بزرگ را تحمل کنید! این رفتن، دردی هست بزرگ که به‌زودی خوب نمی‌شود، زخمی است بر دل که باعث قهر با این دنیا می‌شود!

«مارک» به‌نظر من یک شخص بسیار خاص، بسیار با استعداد، یک نابغه بود که هم‌چنان گلی معطر، چمن این دنیا را برای ما زیباتر و رنگین‌تر و جذاب‌تر می‌کرد. با رفتن او این چمن برای من رنگ‌پریده شد.
درست است که ما کم هم‌دیگر را می‌دیدیم، از وقتی که لهستان آمدید. اما آن‌چه که جلوی چشمم نیست، از دل من نمی‌رود. همواره می‌دانستم که او هست، که شانس ملاقات او خواهد بود و هنوز این همه امید به صحبت‌ها، به لذت‌بردن‌ها از استعدادهایش، داشتم.

نمی‌دونم تو حوصله خوندن این ایمیل را خواهی داشت یا نه... هر جور راحتی عزیزم. فقط می‌خواهم که بدانی، که یک تکه از دنیای من با رفتن «مارک» شکست. یک جزیره زیر آب رفت. هیچ قبول ندارم و نمی‌خواهم قبول داشته باشم، که اهل هنر آن‌قدر زود برود، درحالی‌که می‌توانست هنوز این همه کارها را انجام بدهد. این شد دنیای عدل!!!

«مارک» رفت قبل از این که حق خود را از ایران‌شناسی ورشو بگیرد، این‌که آن‌ها رسما پشیمان شوند که او را استخدام نکردند. من همیشه منتظر چنین اتفاقی بودم و مطمئن بودم که خواهد افتاد... فقط از یک لحاظ می‌تونم آرامشی داشته باشم. خوشبختانه «مارک» می‌دانست من چه احترامی به او داشتم، و تاچه‌حدی برای او آرزوی موفقیت و خوبی‌ها را دارم.

خوشبختانه به او گفتم چه مهارتی در زبان لهستانی نشان داد، با ترجمه غزلیات... خوشبختانه بهش گفتم چه قدر زیبا آواز می‌خواند. به‌نظرم شاعر و کشیش لهستانی،  Ksiadz Twardowski گفته بود: در دوست‌داشتن مردم عجله کنید، چه زود است که می‌روند... خوشبختانه «مارک» از افرادی بوده است که با این‌همه استعدادش، عجله کردم که او را دوست داشته باشم.

عزیزم، نگران تو هم هستم. الان، تو چه می‌کنی با این راه زندگیت؟ میمانی لهستان؟ امیدوارم بتوانی به آرامی تصمیم درستی را بگیری. می‌تونم هنوز دوتا چیز بگویم؟

یکیش این است که از وقتی‌که این گل زیبا از چمن ما چیده شد، آن دنیا ناگهان جذاب به‌نظرم آمد. از وقتی‌که می‌دونم، «مارک» را می‌توانم در آن‌جا ملاقات کنم. و یک دوست من چه زیبا گفت: که حالا «مارک» مولانا را آن‌جا ملاقات می‌کند و مولانا از او برای ترجمه زیبا و لطیفش تشکر می‌کند.

چیز دوم این است: امسال سال خیلی بدی است برای ایران. نه فقط از لحاظ سیاسی بلکه نیز به‌خاطر این که اهل هنر بی‌نظیر زیادی امسال از این دنیا رفتند. نویسندگان، مترجمین، کارگردان، دو سنتورنواز بزرگ. آخرین هم شهرام شیدایی.

و «مارک» به این کاروان هنرمندان ایرانی پیوست. این به نظرم دست سرنوشت بود که این بزرگ‌ترین ایران‌شناس لهستانی، تنها ایران‌شناس ما که از ایران دکترا گرفته بود، ایران‌شناسی که ایران را به‌قدر یک وطن‌پرست ایرانی دوست داشت، همراه این کاروان عشاق رفت. او در جمع بدی نرفته. در جمع خوبان رفت. در جمع دوستان رفت. در سال رفتن ایرانی‌های بزرگی رفت...‌

خواهش می‌کنم مرا ببخشید که جسمم در تشییع جنازه حضور نداشت به‌خاطر دلایلی نمی‌تونستم بیایم. اگر خدا بخواهد سر فرصت برایت توضیح می‌دهم. اما مطمئن باش که روح من همراه شما است و در طی تمام مراسم و بعداز آن با شما خواهد بود. اولین سفرم که به کراکوف می‌آیم، به زیارت این دوست فراموش ناشدنی، این ایرانشناس فعال، این مرد نابغه خواهم آمد.
دوست گریان شما ...

منبع: وبلاگ اتوبوس(اینجا)

آخرین یادها و خاطره‌ها از هم‌کلاس پیشین مارک اسموژینسکی

یادداشتی از دکتر مریم حسینی

آخرین باری که او را با همه محبت‌هایش به یاد می‌آورم ششم خرداد سال 1376 بود. جلسه دفاع از پایان‌نامه دکتری من و دوستان فراوان که از دور و نزدیک آمده بودند و مارک اسموژینسکی و قیصر امین‌پور، که همکلاس بودیم و همدرس.

مارک اسموژینسکیاسموژینسکی هم، چون من بر روی سنایی کار می‌کرد. استاد شفیعی کدکنی سیرالعباد را به او سپرده بود و الحق خوب کار کرده بود. منابع فراوانی را به‌دست آورده و مطالعه کرده بود و برخی از آن‌ها را در اختیار من هم گذاشت. نسخه کپی شده کتاب دبروین را اسموژینسکی برایم آورد. یادداشت‌های او بر حاشیه کتاب باقی‌ست و یادگاری‌ست از دوستی در آن‌سوی مرزها که همیشه برایم محترم و عزیز بود. نسخه‌ای از حدیقه که هنگام تصحیح از آن استفاده کردم و دست خط عبداللطیف عباسی بود را مارک از آلمان برای دکتر شفیعی آورد و من هنوز آن نسخه را دارم. دکتر شفیعی همان لحظه‌ای که اسموژینسکی کتاب را به او داد گفت که من این کتاب را برای خانم حسینی سفارش داده بودم و کتاب را به‌من داد. باز یادی از بزرگواری‌های استادم که هیچگاه فراموشش نمی‌کنم. خدایا هرکجا هست به‌سلامت دارش. روز دفاع من، مارک و قیصر رفتند و دسته گلی را برایم خریدند و به جلسه دفاع آوردند. برای من روز سختی بود. جلسه دفاعی چهار ساعته که در آن هماوردی استادانی چون امیربانو کریمی و استاد مصفا و استاد پورنامداریان و استاد شفیعی کدکنی که همه سنایی‌شناس بودند. اما حضور او و قیصر و سایر دوستان که همه مشتاقانه سالن دفاع را تا آخرین لحظه ترک نکردند، نشانه همراهی بود و مایه امید و آرام‌بخش من. یکی دو هفته پس از دفاع من، نوبت مارک و قیصر بود و هر دو در حال آماده شدن برای جلسه دفاع بودند.

یادش‌به‌خیر جماعت دوستان و همراهی‌ها و هم‌آوازی‌هایشان. قیصر را دو سال پیش از دست دادیم. امروز تنها خاطره‌های خوب از دوستی‌ها و راستی‌های جوانی برایم باقی مانده است. و دوباره؛ باورم نمی‌شد. دوست صمیمی قیصر و همه بروبچه‌های دانشکده ادبیات. جوان خوش‌تیپ و موبور و سرزنده لهستانی که با فارسی حرف زدن سلیسش رونقی به دانشکده می‌داد و با دانشش و هوشیاری‌اش و انواع زبان‌هایی که می‌دانست و از آن‌ها سود می‌برد، همه را به‌خود جذب می‌کرد، سه ماه پیش در لهستان از سرطان خون درگذشته است. آهم بلند شد. باور نمی‌کردم. گویا بیش از هفده زبان می‌دانست و در پنجاه سالگی به‌سر می‌برد. آغاز باروری و بلوغ فکری که می‌توانست برای زبان و ادبیات فارسی حامی و پشتیبانی باشد. استاد کرسی زبان فارسی در دانشگاه کراکوف بود.

سال گذشته برای همایش بزرگداشت سنایی دعوتش کردم. بسیار خوشحال شد و پذیرفت و به‌من گفت که از اینکه یادش بوده‌ام خوشحال است. همه مراحل دریافت ویزا را هم از طرف سفارت انجام دادیم به این امید که اسموژینسکی در همایش سنایی حضور خواهد داشت. اما نمی‌دانم چه شد که همسرش هایده وام‌بخش ایمیلی فرستاد و گفت که مارک در شرایطی نیست که بتواند سفر کند. و من نمی‌دانستم که بر همکلاس دیرین‌مان چه می‌گذرد. و حالا پس‌از گذشت سه ماه از درگذشت او دانستم که مارک بیمار بود و روزهای سختی را سپری می‌کرد.

خدایش همواره روح او را حامی و پشتیبان باد که مظهر نیکی و نیکویی بود.

این یادداشت در وبلاگ نویسنده‌، مریمان، منتشر شده است(اینجا)

شهود شاعرانه در سخن شیمبورسکا

مقدمه‌ی مارک اسموژینسکی بر کتاب «آدم‌ها روی پل»؛ منتخبی از اشعار ویسواوا شیمبورسکا

ویسواوا شیمبورسکا در سخنرانی‌ای که به‌مناسبت دریافت جایزه‌ی نوبل(در تاریخ 7 دسامبر 1996) در حضور اعضای آکادمی سوئد ایراد کرده است، در مورد راز همیشگی آغازه‌های بیان شاعرانه که از دید بعضی منتقدان بر یک نوع الهام یا شهود شاعرانه اطلاق می‌شود و منحصر به گروه خاصی از نوع بشر یعنی شاعران است، گفته: «مشهود شاعرانه امتیاز خاص شاعران، یا درکل هنرمندان نیست. گروهی از مردم وجود دارند، وجود داشته‌اند، و همیشه وجود خواهند داشت که به دریافت شهود نائل می‌شوند و اینان کسانی هستند که آگاهانه شغلی برای خود انتخاب کرده و آن‌را با عشق و شعور بر عهده می‌گیرند. چنین پزشکانی پیدا می‌شوند، چنین دبیرانی، چنین باغبانانی و صاحبان صدها و صدها شغل دیگر.

مارک اسموژینسکی، شهرام شیدایی و چوکا چکاداگر آن‌ها مدام آماده‌ی دیدن فراخوان‌های تازه‌ای در کارشان باشند، کار آن‌ها بی‌وقفه غافلگیرانه خواهد بود. باوجود سختی‌ها و شکست‌ها کنجکاوی‌شان فرونمی‌نشیند. برای آن‌ها از هر مسئله‌ای که شکافته و حل‌شده تلقی می‌شود، انبوهی از پرسش‌های جدید به پرواز درمی‌آید. شهود شاعرانه، هرچه باشد، از «نمی‌دانم» بی‌وقفه‌ای زاده می‌شود.

اکنون اجازه بدهید بگویم باوجود این‌که شهود را از انحصار شاعران خارج کردم، اما باز آن‌ها را در گروه کم‌شمار برگزیدگان سرنوشت قرار داده‌ام. از این‌رو شاید در شنوندگان شبهه‌هایی به‌وجود آید. زیرا مجرمان و دیکتاتورها و افراد متعصب و عوام‌فریبی که در مبارزه‌ی خود برای کسب قدرت، شعارهایی الزاما با صدای بلند سرمی‌دهند نیز شغل‌شان را دوست دارند و آن‌را با ابتکار متعهدانه‌ای انجام می‌دهند. درست است، اما آن‌ها «می‌دانند». می‌دانند و آن‌چه که می‌دانند تا ابد برای آن‌ها کافی‌ست. دنبال چیزی نیستند که بیش‌تر از آن‌چه که می‌دانند باشد، چرا که اگر دنبالش می‌رفتند شاید از قدرت استدلال‌شان کاسته می‌شد.»

در خطوط بالا، ویژگی‌های شخصیت شاعر، طرز تفکر و اصول جهان‌بینی‌اش آشکار می‌شود: انسانی که درازای عنایت خاص تقدیر، خود را در سایه‌ی همیاری با دیگران پنهان می‌کند، و شاعری که مدام بر این آگاهی دارد، که شناخت به‌دست‌آمده توسط کلام ـ از جمله کلام شعر ـ مقطعی است.

شهود شاعرانه در سخن شیمبورسکا به ملاکی تبدیل شده که به چگونه‌زیستن و چگونه‌کارکردن آدمی اطلاق می‌شود. شیمبورسکا شهود شاعرانه را، نه مثل عتیقه‌های تاریخ ادبیات که تنها جای‌شان در موزه‌هاست رد کرده، و نه به‌عنوان ابزاری در تعریف حالت خاص شعرگویی قبول کرده. او خلاف منطق «بله ـ خیر» راه سوم را برگزیده و اعتبار شناخت‌شناسانه‌ی مفهوم را حفظ کرده، با این تفاوت که دلالت آن را تغییر و گسترش داده است. شهود شاعرانه، دیگر بر نوع خاص فعالیت دلالت نمی‌کند، بلکه بر نوع خاص اخلاق و کنش‌های آدمی دلالت می‌کند.

این نوع مبادلات بین عام و خاص، جزء و کل، از ویژگی‌های منطق شاعرانه‌ی شیمبورسکا به‌شمار می‌آید. از همین‌روست که در سخنرانی‌اش، پدیده‌ای ـ این‌همه غیر شاعرانه ـ چون «کار»، که برای اکثریت ساکنان روی زمین، نماد روزمر‌گی، یک‌نواختی و خاکستری‌بودن است، انگاره‌ای ماوراءالطبیعه می‌یابد.

در شعری به نام «گفتگو با سنگ» هنگامی‌که «من» گوینده به در سنگی می‌کوبد تا از سنگ اجازه‌ی ورود به درونش را بگیرد، می‌شنود:

اجازه‌ی ورود نخواهی داشت ـ سنگ می‌گوید ـ
حس همیاری نداری
هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.
حتا اگر چشم تیزبینی تا حد همه‌چیزبینی یافت شود
بدون حس همیاری، به‌هیچ دردی نمی‌خورد.
اجازه‌ی ورود نخواهی داشت،
تازه می‌توانی شمه‌ای از آن حس
شکل نخستیه‌ی آن، و تنها تصوری از آن‌را داشته باشی.

احساس شریک‌بودن با دیگران در اعجاز هستی و حیرت از کثرت وجوه هستی از یک‌سو، و رنج ماندن در زندان فردیت از سوی دیگر، اساسی‌ترین بافت معناشناختی و بارزترین تضادهایی‌ست که ساختار دنیای شاعرانه‌ی شیمبورسکا را تشکیل می‌دهد. در شعر دیگری به‌نام «آسمان»، می‌نویسد:

نشانه‌های خاص من
حیرت و رنج است.

درباره‌ی موقعیت شاعر، و شعرگفتن در دنیای امروزی، نهایت واقع‌بینی شیمبورسکا، وی را از پذیرفتن پیش‌گمان‌های خوش‌آهنگ و دل‌فریب بازمی‌دارد. او می‌داند که برای حفظ صداقت و حقیقت هنرمندانه‌ی شعر، دیگر نمی‌تواند «من» گوینده را در شعر، با ماسک منیت فراگیر شاعر رمانتیک قرن نوزدهم یا شاعر آوانگارد اوایل قرن بیستم تجهیز نماید. از سوی دیگر سرگردانی و دنبال چیزی(کلامی) بودن انسان امروزی به او اطمینان خاطر می‌دهد که نمی‌توان پیش‌گمان‌های منفی و سرکوب‌کننده را در مورد بیهودگی فرضی شعر گفتن پذیرفت و انسان را از وادی کلام‌ تخیل آزاد، راند. در شعری به نام «امکانات» تصمیم خود را در مورد «شعر گفتن» به‌همین سادگی توجیه می‌کند:

خنده‌دار بودن شعر گفتن را
به خنده‌دار بودن شعر نگفتن ترجیح می‌دهم.

آدم‌ها روی پل؛ ترجمه‌ی اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ چاپ اولشیمبورسکا در جواب کسانی‌که برای شعر گفتن قائل به پیام خاصی‌اند، به هیچ‌یک از ادعاهای پرطمطراق متوسل نمی‌شود. منطق وی بسیار ساده و روشن است؛ در دنیایی که همه‌چیز خنده‌دار است، خنده‌دار بودن دوست‌داشتن بهتر از خنده‌دار بودن دوست‌نداشتن است. چراکه اولی هستی را تکثیر می‌کند، دومی آن‌را نفی می‌کند. شعر گفتن، بر هستی کلام آدمی چیزی را می‌افزاید و از نیستی به هستی فرامی‌خواند. از این‌رو گفتن و نوشتن شعر، هر قدر هم مضحک و خنده‌دار باشد، شایسته‌ی والاترین دفت است. اطاعت از کلام و آگاهی از درگیر بودن کلام شعر با دیگر جلوه‌های بیان در دنیای معاصر، موجب شده که مجموعه‌آثار شیمبورسکا این‌همه کم‌حجم باشد. وی در طول زندگی خلاقه‌اش 252 شعر منتشر کرده که شامل 9 مجموعه‌شعر بدین‌ترتیب می‌باشد:

برای این است که زنده‌ایم(1952)، سؤالاتی مطرح در خویش(1954)، ندایی به Yeti(1957)، نمک(1962)، طفلک بازیگوش(1967)، به‌هرحال(1975ـ1972)، عدد عظیم(1976)، آدم‌ها روی پل(1988ـ1986) و پایان و آغاز(1992).

شیمبورسکا در بعضی از شعرهایش به موضوع شعر گفتن و بازتاب آن در میان خوانندگان پرداخته، شاید جالب‌ترین آن‌ها شعری به نام «شب شعر یک شاعر» باشد. در این شعر، همه ـ از خود شاعر گرفته تا دوستداران شعر، که علی‌رغم بارش باران به شب شعر آمده‌اند ـ با تصور والا و معنوی عموم مردم از شعر، شاعر و شب شعر هم‌خوانی ندارند و به‌نحوی ترحم‌انگیزند:

در ردیف اول، پیرمردی خوابی شیرین می‌بیند:
ـ زن مرده‌اش از گور برخاسته و
برایش کیک آلو می‌پزد.
شعله‌ی زیرش کم است، زیرا کیک می‌سوزد

در پایان شعر، خوابی که پیرمرد می‌بیند، اگر حالت طنز دارد، طنزی‌ست که هم مخاطب و هم شاعر را در برمی‌گیرد و انگار یک‌‌نوع عدالت را برقرار می‌کند. هدف آن نه مخاطب و نه شاعر است؛ بلکه خود واقعیت است، خود واقعیت طنزآلود شده است. بنابراین طنز جزء جدایی‌ناپذیری از تعریف واقعیت است. در شعر دیگری به نام «دستپاچگی» که این شعر هم اتفاقا در مورد شب شعر و شعرخوانی‌ست، شاعر با کفشی وارد جمع می‌شود که تق‌تق و سروصدایش اجازه‌ی هرگونه تصور معنوی و لطیف را در مورد شاعر از آدم سلب می‌کند و  به تمسخر می‌کشد. برگردیم به‌همان شعر قبلی(شب شعر یک شاعر): خوابی که پیرمرد می‌بیند، در بعد دیگر، ادامه‌ی شعر است، هم‌زمان با آن و همراه واقعی آن است، نفی آن نیست. «من» گوینده‌ی شیمبورسکا با خواب پیرمرد در همان زمان و همان مکان راضی می‌شود، چرا که آن پیرمرد اگر در شب شعر شرکت نمی‌کرد، شاید در مکان و زمانی دیگر، خوابی این‌همه زیبا نمی‌دید. در دنیای شاعرانه‌ی شیمبورسکا، هیچ توطئه‌ای علیه شعرگویی اتفاق نیفتاده، خواب کیک آلو، واکنشی به آهنگ غریب و سحرآمیز شعر است.

فضاهای معناشناختی شعر شیمبورسکا را، همزیستی یا به‌هم‌بافته‌شدن گونه‌های مختلف واقعیت می‌سازد: واقعیتی که در ادارات به‌صورت آمار درآمده(زندگی‌نامه‌نویسی)، واقعیت معاینات پزشکی(پوشاک)،  واقعیت بازجویی‌های پلیس(شکنجه) و واقعیت رویاهای اجتماعی(مدینه‌ی فاضله). می‌توان این شعرها را شاهدی بر تعدد فضاهای معناشناختی شعر شیمبورسکا دانست. شعر شیمبورسکا مثل یک رساله‌ی ماوراءالطبیعه به ما یادآوری می‌کند که چهارسوی دنیا نتیجه‌ی یک اتفاق‌نظر است، در دنیای شاعرانه‌ی وی، پایین در بالا، و بالا در پایین انعکاس می‌یابد. در شعر «آسمان» می‌نویسد:

پشت سرم، دم دست، روی پلک‌ها
آسمان است.
آسمان مرا دقیق می‌پیچد و
از پایین به بالا می‌برد.

حتا بلندترین کوه‌ها
از عمیق‌ترین دره‌ها
به آسمان نزدیک‌تر نیستند.

گفته‌ی خود شیمبورسکا را به یاد بیاوریم: «شهود شاعرانه، هرچه که باشد، از «نمی‌دانم» بی‌وقفه‌ای زاده می‌شود». «من» گوینده‌ی شیمبورسکا از آشفتگی‌های نفسانی‌ای که بتوان به آن‌ها مارک «دردهای زنانه» چسباند یا شیفتگی با تعبیرات و ترکیبات زبانی تشکیل نمی‌شود. «من» شیمبورسکا «نمی‌داند» و مدام در هزارتوی حیات، جویای علم و شناخت ثابت و مثبت در مورد دنیایی‌ست که برحسب اتفاق در آن زندگی می‌کند. در صدایش، صداهای فلسفه، فیزیک، زیست‌شناسی، باستان‌شناس، باغبانی و دیگر علوم رایج امروزی به گوش می‌رسد، و باوجود این‌که دنیای «من» گوینده، شامل موجوداتی‌ست، از موجودات ذره‌بینی دانشمندان گرفته تا جرم‌های دوردست دوربین‌های ستاره‌شناس‌ها، اما بیانش از حدود طبیعی قوه‌ی ادراک، که ذهن یک انسان هوشیار را در این مکان و زمان تعیین کرده، خارج نمی‌شود. می‌توان گفت «بیان»، خودْتصویر حیاتی‌ست که در آن هیچ‌چیز چه زیبا و چه زشت، چه عاقلانه و چه احمقانه، مطرود نیست. در شعر «زیادی»، حادثه‌ی کشف ستاره‌ی جدید را با بازتاب آن در امور زندگی آدمی در جامعه‌ی موجود، مقابله می‌کند و می‌گوید:

ستاره‌ی جدیدی را کشف کرده‌اند.
و این بدین‌معنا نیست که دوروبر ما روشن‌تر شده
و چیزی اضافه شده که تابه‌حال نبوده باشد

ستاره‌ای بی‌پیامد.
بدون تأثیر بر آب و هوا، مُد، نتیجه‌ی مسابقات ورزشی
تغییرات در دولت، میزان درآمد و بحران ارزش‌ها.

بدون تأثیر بر تبلیغات و صنایع سنگین.
بدون انعکاس بر لاک الکل میز مذاکرات.
زاید، برای روزهای باقی‌مانده‌ی زندگی.

در این چندصدایی‌بودن هستی، آیا وظیفه‌ی «من» گوینده ـ با این ذهن فراگیر ـ منحصر و محدود به وصفی ساده است؟ اگر این‌گونه باشد، شعر شیمبورسکا گزارشی بیش نیست در مورد وضع علم امروز و تأثیر آن بر روحیه‌ی انسان. هنر بیان شیمبورسکا در این است که توسط نمایاندن آن‌چه که هست ـ در علم، جامعه، سیاست، تاریخ و ماقبل تاریخ و غیره ـ فضاهای بی‌کران آن‌چه که نیست را می‌شکافد و چیزهایی را بیرون می‌کشد و جلوه می‌دهد که یا بر اثر تصمیم‌گیری‌هایی در افق توجه آدمی قرار نگرفته و دور از چشم و در تاریکی ناخودآگاه به حیات خود ادامه می‌دهند، یا برای چشم آدمی قابل رؤیت نیستند. بعضی از شعرهای شیمبورسکا به تمامی، از سؤال‌هایی تشکیل می‌شود که هوشیارانه نقاط ضعف آگاهی آدمی را فاش می‌کند.

از دید شیمبورسکا، در فاصله‌ی بین یک دانه‌ی شن و آگاهی آدمی، بین خاصیت تمیزدهنده‌ی کلام و به‌هم‌پیوستگی وجود، بین تلاش و زحمت هر روزه‌ی آدمی برای حفظ زندگی و همیشه نابه‌هنگام‌بودن مرگ، در تمام این فاصله‌ها، ابعادی از راز ماورءالطبیعه‌ی وجود، به روی انسان می‌خندد. از همین‌رو، شیمبورسکا، شاعر مکان‌های خالی و خلاءهاست. او برای نمایاندن واقعیتی در حال نفی، به بیانی دست می‌یابد که نمونه‌ی بارز آن شعر «راه‌آهن» از همین مجبوعه است. او را ماجراهایی در یک تابلوی نقاشی برمی‌انگیزد که در آن قاب و چهارچوب حضوری نیافته‌اند؛ و در نمایش تئاتر، لحظه‌ای راز آن‌را برملا و کامل می‌کند که پس از افتادن پرده اتفاق می‌افتد. در این طرز تفکر، شیمبورسکا رهنمودهای «نوروید» شاعر لهستانی نیمه‌ی دوم قرن 19 را دنبال می‌کند. شاعران آوانگارد دهه‌های اول قرن بیستم، «نوروید» را به‌عنوان پدر بیان نو شاعرانه پذیرفته‌اند. چکیده‌ی تفکر «نوروید» این بود که شاعر، چنان‌چه بخواهد چیزی را توصیف کند، باید به‌جای آن چیز، محیط آن چیز را مورد وصف قرار دهد و خود چیز را در نبودن فرض کند.

آدم‌ها روی پل؛ ترجمه‌ی اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ چاپ دوم و سومشیوه‌ی در برابر هم قراردادن دنیاهای متفاوت ـ دنیای آدمی بالفعل در برابر دنیای آدمی بالقوه از یک‌سو و دنیای اشیاء و جانداران در برابر دنیای ارواح و مردگان از سوی دیگر ـ و تلاش برای برقراری معناهایی بین آن‌ها، شکل کاملی را در شعر «گربه‌ای در خانه‌ی خالی» پیدا کرده است. در این شعر گربه‌ای را می‌بینیم که پس از مرگ صاحب‌اش، در نهایت سرگشتکی نمی‌تواند به غیاب دایم او پی‌ببرد، هرچند احساس می‌کند که یک چیزهایی، دیگر مثل سابق نیست. لطف بیان شیمبورسکا در این است که توصیف رفتار گربه، از چهارچوب واکنش‌های طبیعی یک جاندار در برابر غیاب(مرگ) صاحب‌اش خارج نمی‌شود. شیمبورسکار از متوسل‌شدن به صنعت تشخص ـ که ممکن است در چنین شرایطی بر شاعر تحمیل شود ـ اجتناب کرده است. گربه به‌علت بی‌حاصل‌ماندن شیطنت‌ها، در انتظار بازگشت صاحب‌اش به خواب می‌رود. پایان شعر، به‌علت به‌کارگیری فعل‌های مجهول، هم‌زمان دو فاعل فرضی را ـ «من» گوینده در موضع گربه، و خود گربه ـ تداعی می‌کند. نتیجه‌‌ی این به‌هم‌تنیدن دنیای آدمی و دنیای گربه، شگفت‌انگیز است. وفاداری هستی‌شناسانه‌ی شیمبورسکا، مبنی‌بر این‌که گربه، گربه مانده و در واکنش‌هایش در برابر مرگ، ادای آدمی را درنیاورده، موجب شده که پدیده‌ی مرگ، از نشانه‌های قراردادی دنیای آدمی چون گریه و زاری و شیون بر خاک‌برسرپاشیدن و غیره خارج شده، و در ابهام محض راز خود ظاهر شود.

مقدور نیست که در مقدمه تمام غنای معنوی و هنری شعر شیمبورسکا به جلوه درآید. سعی من بر این بود که به‌صورت گذرا، بافت اصلی جهان‌بینی و بیان شاعر را به‌دست دهم، تا شاید راهنمایی باشد برای خواننده‌ی ایرانی.

ترجمه‌ی شعر کار بسیار خطرناکی‌ست. به‌خصوص وقتی‌که در عمل ترجمه، نه‌تنها دو زبان متفاوت، بلکه دو سنت متفاوت بیان ادبی باهم برخورد می‌کنند. درست است که موج شعر نو فاصله را بین زبان شعر فارسی و شعر غرب کم کرده، اما باز در مواردی که زبان شعر با تاریخ و زندگی جامعه و مخاطبان شعر در جامعه پیوند می‌خورد ـ یعنی با چیزهایی که چگونگی رشد و تحول زبان شعر را تعیین می‌کنند ـ  نمی‌توان فاصله‌ی بین آن دو را دست کم گرفت. مسئله‌ی تفاوت بین دو شیوه‌ی برخورد با بیان جدید شعر، جواب ساده‌ای ندارد، و حتما درخور تحلیل‌هایی جامع و منظم است که از حدود این مقدمه خارج است.

در این‌جا به دشواری‌هایی اشاره می‌کنم که در حین ترجمه‌ی این شعرها با آن مواجه بوده‌ایم: بیان شیمبورسکا با وجود آن‌همه نشانه‌های عالمانه و منطق زیرکانه‌ی سوفسطایی، آهنگ مکالمه‌ی روان و طبیعی را از دست نمی‌دهد. بنابراین شاعر از به‌کارگیری ترکیبات عامیانه و گفتاری پرهیز نمی‌کند. با توجه به فاصله‌ای که در سیستم خود زبان فارسی، بین گفتار و نوشتار وجود دارد، شعر امروز ایران، ناگزیر فاصله را بین زبان گفتاری و زبان شعر مضاعف می‌کند. با این وجود با دوستانم، شهرام شیدایی و چوکا چکاد، سعی کرده‌ایم حتی‌الامکان آن آهنگ طبیعی گفتار شاعرانه را حفظ کنیم.

مشکل دیگر، طنز فلسفی شیمبورسکاست. بیان طنزآلود در سنت شعرگویی فارسی، اگر قرار باشد «جدی» جلوه‌گر شود، شکل شعر متعهد آرمان‌گرا پیدا می‌کند ـ که نمونه‌اش شعر دوره‌ی مشروطه است ـ در غیر این‌صورت بیان طنزآلود، شعر را «سبُک» می‌کند!

بخش عمده‌ی این مجموعه از مجموعه‌ی ماقبل آخر شاعر (آدم‌ها روی پل) تشکیل می‌شود که شعرهای این مجموعه بدون استثناء از دید همه‌ی منتقدان شعر شیمبورسکا، مهم بوده و از ارزش‌ هنری بالایی برخوردار است.

منهای یک شعر، همه‌ی شعرهای مجموعه‌ی «آدم‌ها روی پل»، در همین مجموعه‌ای که در دست دارید، ترجمه شده، باقی، از مجموعه‌های دیگر شاعر است. شاید بسیاری از شعرهای شیمبورسکا، باید در این مجموعه می‌آمد، اما ما خواسته‌ایم که خواننده‌ی ایرانی، بدون فاصله‌ی زمانی زیاد، با یکی از اصیل‌ترین و بارزترین چهره‌های شعر قرن بیستم آشنا شود. این امر، حدود منابع را، به آن‌چه که در دسترس مترجمان بود، محدود کرده است.

امیدواریم که خواننده‌ی ایرانی، در سؤالات شیمبورسکا، صدای خود را هم بشنود.

همه‌ی شعرها از اصل لهستانی آن‌ها ترجمه شده است. باید بگویم که بدون رهنمودهای با ارزش دوستانم ـ شاعران جوان ـ شهرام شیدایی و چوکا چکاد، ترجمه‌ی شعرها به این‌صورت درنمی‌آمد. با سپاس مخلصانه از همسرم.

ژانویه‌ی 1997، لهستان

منبع: آدم‌ها روی پل، نشر مرکز، چاپ اول 1376، صص24-11

مرتبط: انسان بر لبه‌ی پرتگاه خویش؛ یادداشتی دیگر از مارک اسموژینسکی درباره‌ی اشعار شیمبورسکا در اینجا

یادی از مارک اسموژینسکی

یادداشتی از سیدعلی میرافضلی

اشاره: روزنامه شرق، امروز(۱۲ دی‌ماه ۸۹) به مناسبت سالروز درگذشت مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس فقید لهستانی، صفحه‌ای منتشر کرده است. مارک، آذرماه پارسال در لهستان درگذشت. مطلب زیر، به بهانه سالمرگ این دوست قدیمی نگارش یافته است.
...

مارک اسموژینسکیبا مارک اسموژینسکی سال 72 در کتاب‌خانه مرکزی دانشگاه تهران آشنا شدم. چند باری او را در دانشکده ادبیات و کتاب‌خانه مرکزی دیده بودم. دانشجوی دکترای ادبیات فارسی بود. فارسی سلیس و روان او مرا به تعجب انداخت. داشت روی دست‌نویسی از «سیر العباد» سنایی کار می‌کرد و برای قرائت کلمه‌ای، سؤالی از من کرد و سر صحبت باز شد. تصحیح «سیر العباد» سنایی و بررسی ساختار رمزی آن موضوع پایان‌نامه دکترای او بود. در آن سال‌ها، تصحیح مجموعه آثار سنایی، موضوع چندین پایان‌نامه دکترا بود که به پیشنهاد و تحت نظر دکتر شفیعی کدکنی به دست تعدادی از شاگردان او در حال انجام بود. حدیقه سنایی را خانم مریم حسینی تصحیح کرد و غزل‌های او را دکتر یدالله جلالی پندری. و هر دو این کتاب‌ها چاپ شد.

آن روزها من مشغول گردآوری منابع و اطلاعات لازم و یادداشت‌برداری از نسخه‌های خطی برای کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» بودم. یک‌بار مارک از من پرسید این کار قرار است کی اتمام یابد و چاپ شود؟ گفتم: ده سال دیگر. تعجب کرد و سری تکان داد! و اتفاقا این کار ده سال بعد چاپ شد.

 آن روزها مارک را به‌طور مرتب می‌دیدم. ساکن کوی دانشگاه بود (ساختمان دانشجویان خارجی). مدتی با قیصر امین‌پور هم اتاق بود. اما قیصر از سخن گفتن در مورد این مساله طفره می‌رفت. هوش و شیطنت خاصی در چشم‌هایش بود. در آن روزگار با عباس معروفی رفاقتی به‌هم زده بود و به دفتر مجله گردون که در کوچه‌ای بود در کنار میدان امام حسین سر می‌زد و مطالبش آن‌جا چاپ می‌شد. از معدود ایران‌شناسانی بود که به ادبیات امروز ایران علاقه داشت و آن را به‌صورت جدی دنبال می‌کرد. فارسی محاوره‌ای را خوب آموخته بود و از ظرایف آن اطلاع داشت و گاه اصطلاحاتی که به‌کار می‌برد، باعث شگفتی می‌شد. ظاهرا چند سالی در اصفهان به‌عنوان مترجم با یک شرکت خارجی همکاری داشت. اغلب شهرهای ایران را دیده بود، جز کرمان که بعدا آن‌جا را هم دید. با محمدعلی علومی رفیق بود و همیشه از آبگرمویی که زن علومی در تهران برای او درست کرده بود، با ذوق زیاد یاد می‌کرد(آبگرمو همان اشکنه است!).

شعر «صدای پای آب» سپهری را به لهستانی برگردانده بود (1993) و نسخه‌ای از آن به یادگار در کتاب‌خانه من هست. اشعار ویسواوا شیمبورسکا شاعره لهستانی(برنده جایزه نوبل ادبی 1996) را به فارسی برگرداند که با نام «آدم‌ها روی پل» به چاپ رسید(تهران، نشر مرکز، 1376ـ با همکاری مرحوم شهرام شیدایی و چوکا چکاد).

در ایران با خانم هایده وام‌بخش که از دانشجویان دانشکده ادبیات بود آشنا شد و با او ازدواج کرد و با هم به لهستان رفتند. سال 1373 شبی او را با جمعی از دوستان ـ بچه‌های دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ـ تا فرودگاه بدرقه کردیم و از آن شب خاطره خوشی در ذهن من باقی است. بار دیگر به ایران آمد و به گمانم تا سال 1376 در ایران بود. جز یک‌بار به‌صورت اتفاقی دیگر او را ندیدم. ولی دورادور از حال ‌و روزش خبر داشتم. پارسال دوست عزیزم آقای شیخ‌الحکمایی خبر داد که سرطان خون دارد و در لهستان در بیمارستانی بستری است. شماره تلفنش را داد که احوالش را بپرسم. اما مجالی فراهم نشد.

مارک اسموژینسکی فرهنگ ایرانی را خیلی خوب می‌شناخت. اما آثار مکتوب او نسبتا اندک است. پایان‌نامه دکترای او تاکنون چاپ نشده و چه خوب می‌شد اگر همسر ایشان، این اثر را منتشر می‌کرد تا یادگاری باشد از دقت و نکته‌بینی او. یادش گرامی.

منبع: وبلاگ اسپریچو، وبلاگ سیدعلی میرافضلی، (اینجا

ایران‌شناسی در کراکوف

متن سخنرانی مارک اسموژینسکی در دومین مجمع بین​المللی استادان زبان فارسی

مارک ا سموژینسکی

از دوست ورشویی خود خیلی متشکرم که به من وقت دادند درباره​ی ایران​شناسی کراکوف صحبت کنم. قرار نبود صحبت کنم و بنابراین معذرت می‌خواهم که وقت عزیزان را می​گیرم.

اطلاعاتی می​خواهم خدمت شما عرض کنم [درباره‌‌ی] ایران‌شناسی کراکوف و دانشگاه کراکوف. اول این​که دانشگاه کراکوف یکی از قدیمی​ترین دانشگاه‌هاست. تا جایی​که یادم است سومین دانشگاه اروپا است که در قرون وسطی تأسیس شده است. ... . ایران​شناسی دانشکده یکی از گرایش​های انستیتوی نئوفیلولوژی است. بین ایران‌شناسی ورشو و  ایران‌شناسی کراکوف یک فرق اساسی وجود دارد و آن این است که ایران‌شناسی کراکوف در مقایسه با ایران​شناسی ورشو کم​تر کار عملی می​کند و بیش‌تر برنامه​های پژوهشی را در پیش می​گیرد. منظور این است که دانشگاه کراکوف بیش‌تر از برنامه​های آموزشی و تربیتی، برنامه​های علمی را پیاده می​کند. بیش‌تر در زمینه​ی زبان​شناسی و دستور زبان فارسی[فعالیت می‌‌کند]. در این حوزه یعنی در حوزه​ی تحقیقات دستوری و زبان​شناسانه چهار نفر کار می​کنند. خانم «پپستروشینسکا» که ایشان بیش‌تر به مسایل زبان و فرهنگ افغانستان که بخش شرقی دنیای فرهنگ ایرانی یا به‌ اصطلاح بخش شرقی ایرانیت است می‌پردازند. آقای «پیسوویچ» که ایشان هم در زمینه​ی دستور زبان فارسی فعالیت دارند و تاریخ زبان را بررسی می‌کنند. ایشان کتاب قابل توجهی را درباره​ی سیستم آوایی زبان پهلوی به زبان انگلیسی نوشته​اند که  در کتاب​خانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران در اختیار داشجوها و علاقه​مندان است. خانم «منکارسکا» و خانم «مچوشک» هم در حوزه​ی دستور زبان فارسی کار می​کنند. خانم «پستروشینسکا» در درجه‌ی پروفسورا هستند و آقای «پیسوویچ» هم درجه‌ی پروفسوری دارند.

حوزه​ی دوم پژوهشی دانشگاه کراکوف مربوط به تدریس زبان فارسی است. متاسفانه باید اعتراف کنم که تدریس زبان فارسی در مقایسه​ با دانشگاه ورشو کم​تر مورد توجه دانشگاه کراکوف قرار گرفته ولی در این زمینه هم چهار نفر فعالیت دارند: خانم مگیستر(فوق‌لیسانس) وام​بخش که ایشان ایرانی و خانم بنده هستند. ایشان به​عنوان نیتیو سپیکر(استاد بومی) کار می‌کنند در دانشگاه کراکوف. بعد خانم مگیستر «رناتا» و آقای «بلوم‌هُف». ایشان معلم زبان فارسی هستند.

حوزه​ی سوم فعالیت علمی ـ پژوهشی دانشگاه کراکوف تاریخ ادبیات است. درباره​ی ادبیات می​توان از دیدگاه​های مختلف صحبت کرد. از دیدگاه جامعه‌شناسی، از دیدگاه روان​شناسی و از دیدگاه مردم‌شناسی. تاریخ ادبیات در دانشگاه کراکوف بیش​تر از زاویه​ی مردم​شناسی یا به​قول معروف ادبیات فولکلوریک مورد تحقیقات علمی قرار گرفته. در این​جا باید از خانم دکتر «کرسنوولسکا» نام ببرم که ایشان کتاب بسیار جالبی را درباره​ی آیین​های ایرانی قبل​از اسلام تألیف کرده​اند. بعد بنده که در حوزه‌ی ادبیات فارسی و تدریس فارسی کار می​کنم.

منبع: دومین ره​آورد، وزرات فرهنگ و  ارشاد اسلامی، دبیرخانه شورای گسترش زیان و ادبیات فارسی، دومین مجمع بین​المللی استادان زبان فارسی، 1377، صص 117ـ116

بر فراز مرزهای معمول/ مارک اسموژینسکی؛ لهستانی‌ای که ایران را دوست دارد

گزارش: آیدین فرنگی

مرز دولت‌های بشری چقدر شکاف دارد
ابرهای بسیاری بی‌مجازات از بالای آن‌ها می‌گذرند
شن و ماسه‌های زیادی از کشوری به کشوری می‌ریزد
خرده سنگ‌های کوهستانی سرازیر ملک دیگران می‌شود
با جهش‌هایی تحریک کننده.
...
(بخشی از شعر مزامیر؛ نوشته: ویسواوا شیمبورسکا. کتاب آدم‌ها روی پل. ص:125)

نام: مارک(Marek)
نام خانوادگی: اسموژینسکی(Smurzynski)
تولد: شهر ووج. لهستان
شغل: مترجم و استاد رشته زبان و ادبیات فارسی

مارک اسموژینسکیمارک اسموژینسکی سال 1954(1333) در شهر ووج لهستان به دنیا آمده و سال 1986 مدرک فوق‌لسیانس‌اش را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ورشو(لهستان) گرفته است. موضوع پایان‌نامه او «کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی» بود. اسموژینسکی پیش‌تر(1976) فوق‌لیسانس زبان و ادبیات لهستانی را هم از دانشگاه زادگاهش اخذ کرده و «جریان دگرگونی معنایی – زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگ تراکل(شاعر اتریشی)» را موضوع پایان‌نامه خود قرار داده بود.

او که از سال 1984 تا 1989 به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج و مشارکت در کنگره‌های ادبیات تطبیقی و تألیف مقاله‌هایی در زمینه فرهنگ و ادبیات فارسی مشغول بود، سال 1989(1368) پس از اخذ بورسیه، در دانشگاه تهران در سطح دکتری رشته زبان و ادبیات فارسی به تحصیل پرداخت و سال 1997(1376) از پایان‌نامه خود با نام «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعباد الی المعاد سنائی غزنوی» دفاع کرد. اسموژینسکی شعر بلند و معروف سهراب سپهری با نام «صدای پای آب» را هم به لهستانی ترجمه کرده که سال 1993 در لهستان با نام  «Glosy u brzegu wod» به چاپ رسیده است.

شاید یکی از خوش‌شانسی‌های زبان فارسی بود که شعرهای ویسواوا شیمبورسکا(شاعر نامدار لهستانی و برنده نوبل ادبی در سال 1996) توسط یک ادبیات‌شناس لهستانی مسلط به زبان فارسی و با همراهی دو شاعر ایرانی دیگر، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد به این زبان ترجمه شد. اتفاقی نادر که خواننده ایرانی را هم از صحت ترجمه مطمئن می‌کند و هم وی را با متنی زیبا روبرو می‌سازد. کتاب «آدم‌ها روی پل» که چاپ نخست آن سال 76 توسط نشر مرکز به بازار کتاب عرضه شد، یک سال بعد به چاپ دوم رسید و سال 83 چاپ سوم آن در دسترس دوستداران شعر امروز جهان قرار گرفت؛ اما از سال 84 بدین سو به دلیل وجود شعری به نام «اندیشیدن» در آن مجموعه اجازه چاپ مجددش صادر نشده است.  

البته تلاش‌های این ایران‌شناس لهستانی به دو کتاب یادشده محدود نمانده؛ چندان‌که وی پس‌از برپایی نشست‌هایی متعدد با هدف معرفی فرهنگ، ادبیات و هنر ایرانی در لهستان(از شعر و موسیقی تا صنایع دستی و لباس‌ها و غذاهای ایرانی) و هم‌چنین نه سال(2009-2000) ارائه آموزش در زمینه درس‌های تاریخ ادبیات(تئوری و تمرین)، عروض، ترجمه، اسلام در ایران و تاریخ ایران در دانشگاه «یاگلونیان» شهر کراکو، سال 2008 ترجمه لهستانی 32 غزل از اشعار مولانا را هم منتشر ساخت. کتاب «در گذر کلمات» را انتشارات Wydawnictwo Homini که پیش‌تر در زمینه ادبیات کلاسیک یونان، گنوسیسم و مردم‌شناسی فعالیت داشته به بازار کتاب عرضه کرده است.

مارک اسموژینسکی در زمان اقامتش در تهران با همسر ایرانی‌اش که او هم در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی می‌پرداخته و اکنون فوق‌لیسانس زبان و ادبیات فارسی است آشنا شده و همان سال‌ها با یک‌دیگر ازدواج می‌‌کنند. پسر این‌دو امروز نه ساله است. اسموژینسکی در زمان حضور در ایران چند مقاله برای مجله «گردون» نوشته و مدتی نیز به‌عنوان مترجم رسمی سفارت لهستان در تهران به فعالیت پرداخته است.  

خواهر همسر اسموژینسکی که خود در ایران به کار ویراستاری کتاب اشتغال دارد در مورد تسلط این ایران‌شناس لهستانی به زبان فارسی می‌گوید: «ما بارها در مورد واژه‌هایی که معنایشان را به درستی نمی‌دانستیم یا در مورد کاربردشان شک داشتیم به مارک مراجعه می‌کردیم. او علاوه بر آشنایی با زبان فارسی، شناخت دقیقی نیز از رقص و موسیقی ایرانی دارد.»

خواهر همسرش که سال گذشته در کراکو شاهد برنامه‌های فرهنگی اسموژینسکی بوده در ادامه می‌افزاید: «مارک به علت ابتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود که ترجمه‌هایش از مولانا به همراه یک لوح فشرده حاوی موسیقی و شعر منتشر شد و به دست او رسید. این اتفاق روحیه‌اش را خیلی بالا برد. همان مقطع پس از ترخیص از بیمارستان چند برنامه برای خواندن اشعار مولانا در کراکو و ورشو ترتیب دادند. در این برنامه‌ها «ماریوش کلوه» خواننده و بازیگر لهستانی اپرا که نواختن سه‌تار، تار، تنبور و رباب را نیز آموخته به هنرنمایی پرداخت. او شعرها را با آواز می‌خواند و مارک متن ترجمه آن‌ها به لهستانی یا متن فارسی‌شان را قرائت می‌کرد. ماریوش که یک خواننده حرفه‌ای اپراست همه آهنگ‌ها را خودش با الهام از ریتم شعر مولانا ساخته و موقع خواندن هم بدون دانستن زبان فارسی چنان واژه‌ها را دقیق ادا می‌کرد که مایه تعجب من شد.»

اسموژینسکی در گفتگویی که با خبرنگار بی.بی.سی داشته در مورد ترجمه اشعار مولانا می‌گوید: «سعی کردم درباره‌ هنر و فرهنگ خراسان و بلخ نیز به‌عنوان پیش‌زمینه معنوی جلال‌الدین رومی بنویسم، چرا که به‌طور کلی سه سنت مهم دینی ـ عقیدتی بودا، زرتشت و اسلام در آثار او به‌هم تنیده شده‌اند. شیفتگی من نسبت به شعرهای مولانا از دوستی من با بهرام شاه‌محمدلو، بازیگر ایرانی تئاتر و تلویزیون، از 28 سال پیش شروع شد. آن موقع من دانشجوی ایران‌شناسی دانشگاه ورشو بودم و بهرام در یکی از مهمانی‌های دانشجویی در لهستان، غزلی خواند از مولانا با مطلع: "خنک آن ‌دم که نشینیم در ایوان من و تو". شیفتگی من به مولانا از همان زمان آغاز شد. در این شعر پیام ‌مدارا و تفاهم، گذشتن از اختلافات و انسان‌دوستی موج می‌زند. به‌همین دلیل وقتی کار ترجمه را شروع کردم دلم بیشتر به سراغ غزل‌هایی می‌رفت که در بیان‌اش ضمن شور عاشقانه، یک‌ حالت چرخش سیال کلمات هم وجود داشت. این حالت وقتی به ‌وجود می‌آید که تلاش سراینده بر این است که یک حقیقت درونی را صادقانه به زبان قال بیاورد. شعر "یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا"؛ یا "این کسیت این این کیست این این یوسف ثانی است این"، از این‌گونه شعرها به ‌شمار می‌آیند. یعنی معیار اصلی در انتخاب غزل‌ها، جنبه‌ زیبایی‌شناختی آنها بوده.»

مترجم که مقدمه‌ای 42 صفحه‌ای هم بر ترجمه خود نوشته و در زمینه‌ معنای واژه‌ها، از توضیحات دکتر شفیعی‌کدکنی در کتاب «گزیده‌ غزلیات شمس» استفاده کرده، در ادامه گفتگوی یادشده می‌افزاید: «تلاش کردم تا ترجمه‌ غزل‌ها را به ‌صورت شعری درآورم. سعی کردم همان چرخش کلمات و تشابه صوتی بین آن‌ها را به زبان لهستانی هم منعکس کرده باشم. چراکه نمی‌شود از جنبه‌ جسمانی کلمات در راه فهمیدن فلسفه‌ مولانا گذشت. یعنی نمی‌شود آن کاری را کرد که بعضی از مترجمان غربی انجام می‌دهند و بر ارائه‌ چکیده‌‌ای از فلسفه‌ مولانا متمرکز می‌شوند. در شعر مولانا جسم کلمه و روح کلمه تفکیک‌ناپذیرند. اگر ترجمه‌‌ای غیر از این باشد، دیگر مولانا نیست.»

اسموژینسکی در تشریح شاخصه‌های ترجمه‌اش ادامه می‌دهد: «تلاش کردم مضمون شعرها را با لطافت شعری زبان لهستانی همراه کنم. گاه کسانی که آن‌ها را می‌شنوند بهت‌زده می‌شوند و خیلی خوششان می‌آید. ترجمه‌ این شعرها دارای وزن و قافیه است. بنابراین ترجمه‌ تحت‌اللفظی و واژه‌به‌واژه نیست. فکر می‌کنم موزون و مقفی‌ بودن شعرها به دل‌پذیرشدن‌شان کمک کرده است. گفتن این‌که در ترجمه‌ شعرها و انتخاب واژه‌ها موفق بوده‌ام یا نه، کار من نیست و باید کسی که هم‌ به زبان فارسی، هم به زبان لهستانی و هم به شعر و ادبیات تسلط دارد در این‌ مورد اظهار نظر کند، ولی همین‌که قشرهای مختلف مردم از این‌ کار استقبال کرده‌اند معنی‌اش این است که کار مفیدی بوده.»

بر فراز مرزهای معمول/ مارک اسموژنسکی؛ لهستانی‌ای که ایران را دوست داردبنابه گفته همسرش، اسموژینسکی در یکی، دو سال گذشته برای اخذ درجه فوق دکتری، «پست مدرنیزم در ایران» را به عنوان موضوع پژوهش خود قرار داده بود که حین انجام بررسی‌های لازم، با کتاب «رود روای» اثر «ابوتراب خسروی» روبرو می‌شود و با اطمینان بیشتری به پیگری تز خود پرداخته، همزمان ترجمه رود راوی به زبان لهستانی را نیز آغاز می‌کند.

ابوتراب خسروی دراین‌باره می‌گوید: «آقای اسموژینسکی سال 2006 در کنگره بزرگ ادبیات دانشگاه آکسفورد موضوع سخنرانی خود را به کتاب رود راوی اختصاص دادند که متن این سخنرانی در ایران ترجمه و در نقد آگاه نیز به چاپ رسیده است.»

بنا به گفته همسرش وی پیش‌تر ترجمه شعرهای شهرام شیدایی را هم آغاز کرده بود که ترجمه دو اثر یاد شده هنوز به اتمام نرسیده. این ایران‌شناس و مترجم لهستانی در سال‌های اقامت خود در ایران دو داستان کوتاه از شهرام شیدایی و چوکا چکاد را هم ترجمه کرده که این دو ترجمه سال 1998 در فصلنامه ادبی لهستان با نام «پیسمو» به چاپ رسیده‌اند.  

اکنون مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس لهستانی در اثر ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان شهر کراکو بستری است. همسرش درباره بیماری وی می‌گوید: «مارک از دو سال پیش با این بیماری دست به گریبان است. در روزهای اخیر وی که برای شیمی‌درمانی به بیمارستان مراجعه کرده بود، مبتلا به آنفلوآنزا شده و ضریب ایمنی بدنش کاهش یافته و به دلیل عفونت ریه‌ها، توسط پزشکان بیهوش شده و تنفس او با کمک دستگاه اکسیژن انجام می‌شود و داروهای به کار رفته هنوز تاثیری در درمان عفونت ریوی وی نداشته‌اند.»
 
منبع: ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد، یک‌شنبه، ۲۲ آذر ۸۸، صفحه هشت، شماره: ۲۱۲۵

تصورات خام مترجم از متن

نقدی از مارک اسموژینسکی بر کتاب «بدرود ای سرزمین مقدس»

مشخصات کتاب:
بدرود ای سرزمین مقدس
رومن براندزتی‌تر
ترجمه‌ی کمال بهروزکیا
نشر آهنگ/ چاپ اول 1372
251 صفحه/ 1500 ریال


مارک اسموژینسکینشر «آهنگ» مجموعه داستان‌های لهستان را تحت‌عنوان «بدرود ای سرزمین مقدس» به‌دست علاقه‌مندان ادبیات ناشناخته رسانید. مجموعه‌ای که زحمت ترجمه‌ی آن‌را آقای «کمال بهروزکیا» کشیده است، ما را با 22 داستان از 22 نویسنده‌ی لهستانی آشنا می‌سازد. افزون براین، مترجم ایرانی (یا ناشر) صلاح بر این دانسته‌اند که در همین مجموعه، مقدمه‌ای گنجانده شود به قلم خانم «گردا هاگنا»، مترجم به احتمال قریب‌به‌حقیقت اتریشی (شاید هم آلمانی). گرچه مترجم و ناشر مشخصات و نشانی متن اصلی را که از روی آن ترجمه صورت گرفته ذکر نکرده‌اند، از نشانه‌های گوناگون پراکنده در جای‌جای متن ترجمه مانند اسم آلمانی خانم گردا هاگنا که در پایان مقدمه به‌چشم می‌خورد و شناسه‌ی نگاشتن این مقدمه «وین ـ ورشو ـ اکتبر 1990» که در کنار اسم خانم هاگنا قرار دارد، می‌توان این فرضیه را پذیرفت که مجموعه‌ی ایرانی برگردان همان مجموعه‌ای است که خانم هاگنا 33 سال پیش برای خواننده آلمانی‌زبان تهیه کرده است. منتها آن‌زمان، زمان دیگری بوده است.

آقای «چسلاف میلوش»(CZESŁAW   MIŁOSZ) که یکی از داستان‌های کوتاهش در مجموعه‌ی مورد بحث نیز پیدا می‌شود، هنوز از جایزه‌ی نوبل که 20 سال بعد، آکادمی ادبیات در نروژ به وی اختصاص می‌دهد، خبری نداشت، آقای «مارک هلاسکو» غافل از این بوده است که یک‌روز در آلمان خودکشی خواهد کرد و خانم «کونسه ویچووا» چند سال بعد تصمیم می‌گیرد از نیویورک به لهستان کمونیستی برگردد که تا روز وفاتش در زادگاه خود به‌سر ببرد. بنابراین ما درحال‌حاضر در ایران از دوره‌ی 50‌ساله‌ای در تاریخ ادبیات معاصر لهستان با نویسندگان و سبک‌هایی در داستان‌نویسی این کشور آشنا می‌شویم که در دوره‌ای از پایان جنگ جهانی دوم تا 1960 که تاریخ تدوین مقدمه‌ی خانم هاگناست، رایج بوده است. افسوس که مترجم یا ناشر سعی نکرده‌اند که این فاصله‌ی 30ساله در داستان‌نویسی و شرح احوال نویسندگان را با پانویس‌ها و اطلاعات جدید پر کنند تا خواننده‌ی ایرانی به تصویر و تصوری مطابق وضع واقعی در سیر و تحول ادبیات معاصر لهستان دست یابد.

جایگاه ادبیات لهستان خواه کلاسیک، خواه مدرن و معاصر در میان ادبیات اروپا به لحاظ بار تاریخی و معنوی خود، شناخته‌شده تلقی می‌شود. این‌که در سده‌ی جاری آقایان «شنکیویچ» و «ریمونت» در آغاز آن و آقای «میلوش» در پایان آن موفق به گرفتن جایزه‌ی ادبی نوبل شده‌اند تا اندازه‌ای اصالت و قوت بیان ادبی نویسندگان لهستان را به اثبات می‌رساند. نه‌تنها ادبیات لهستان، بلکه ادبیات کشورهایی مانند سوئد، سوئیس، اتریش، اسپانیا، صرب، کروات و چک در ایران هنوز ادبیات‌های غریب جلوه می‌کنند، اگرچه در اروپا مترجمان و خوانندگان وفاداری پیدا کردند. از این‌جاست که معرفی ادبیاتی نادر در بازار کتاب مسئولیت خاصی را بر دوش مترجم می‌گذارد. موقعیت حساس مترجم در روند دادوستد میان فرهنگ‌ها امری مسلم است. در واقع مترجم کسی است که دنیاهای خیالی متفاوت و غریبه را به جریان عاطفی و معنوی خواننده‌ی بومی به‌گونه‌ای وارد می‌کند، که آن توارد مسبب شکل‌گیری تصورات و تصاویر ذهنی خواننده درباره‌ی چگونگی بروز تخیل بیگانه و طیف مطالبی می‌شود که در جوامع دیگر غم و شادی را برمی‌انگیزانند. علاوه‌براین، در مواردی که خواننده با کمبود منابع اطلاعاتی مواجه است کتابی که مترجم در اختیار وی قرار می‌دهد با توضیحاتی که همراه آن درج می‌شود تنها منبع معتبر درباره‌ی آن مورد خاص می‌ماند.

یکی از قدیم‌ترین و موجزترین ارزیابی‌های کار مترجم در ضرب‌المثل لاتینTRADUTTORE TRADITTORE  تعریف شده است. بر طبق این ضرب‌المثل «مترجم خیانت‌کار است.» عمل ترجمه از دو حرکت تشکیل می‌گردد که درعین‌حالی‌که متضادند، مکمل هم هستند. این دو حرکت عبارتنداز کشف معنا و دوباره‌پوشاندن آن یا به‌عبارت دیگر درآوردن اثر ادبی از حالت خاموشی و برگرداندن آن به‌همان حالت. درباره‌ی مترجمی که معناهای اثر ادبی را کشف کرده تا آن‌ها را از طریق سوءاستفاده‌ها یا قصور در ادای کامل حق اثر اصلی منحرف سازد، همان ضرب‌المثل لاتین مبتنی بر «خیانتکاری مترجم» حکم می‌کند. بالطبع حرکت کشف معنا که نخستین حرکت در روند درازمدت ترجمه عنوان می‌شود، جنبه‌ی تحقیقی دارد. در همین مرحله است که سؤالات هم در خصوص ابهامات معنی‌شناسی متن اصلی و هم در مورد آوانویسی اسم‌های خاص و عناصر برون متن ادبی، مانند:  آداب و رسوم محلی تضمین‌شده در اثر ادبی و جغرافیا و فضاسازی اماکن، به‌وقوع‌پیوستن حوادث باید از سوی مترجم به‌دقت مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد تا متن مادر هویت اصلی خود را که در ویژگی‌های محلی‌اش خلاصه می‌گردد، حفظ کند.

متأسفانه در جای‌جای ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا قرائن و شواهدی به‌چشم می‌خورد که لهستانی‌بودن داستان‌های مجموعه را زیر سؤال می‌برد. این قرائن و شواهد یا شبهات نادرست متن ترجمه‌شده در دو بعد متن مشاهده می‌گردد.

اولا در بعد آوانویسی اسم‌های خاص، از اسامی نویسندگان گرفته تا اسامی اماکن جغرافیایی چه در درون داستان‌ها و چه در شرح حال نویسندگان.

ثانیا در بعد روابط معنی‌شناسی بین عناصر درونی داستان مانند خصوصیات محیط زندگی شخصیت‌های داستان، بازخوانی نادرست منظور نویسنده، ترتیب حوادث و گونه‌ی استحالات در شخصیت‌های داستان. شگفتا در بعضی موارد مترجم نام آلمانی خانوادگی را بر نام کوچک یک شخصیت می‌افزاید که چنین نامی در متن اصلی موجود نیست و لزومی هم ندارد که اضافه گردد. مثلا: در داستانی تحت عنوان «عروسی در اتم‌آباد» نام یکی از شخصیت‌هایش «یوزوای پیر» است و در متن ترجمه‌شده می‌خوانیم: «یک‌ربعی باهم نشستیم. جوان‌ها از دانشگاه می‌آمدند و یوزابرنستف می‌خواست به انبار غله برود، بعد خداحافظی کرد و رفت.» (ص: 100)

حال آن‌که متن اصلی بدین‌قرار است:

POSIEDZIELIŚMY JESZCZE KWADRANS, POPATRZYLI, JAK DZIECI WRACAJĄ DROGĄ Z UNIWERSYTETU, JAK STARY JÓZWA ZWOZI DO STODOŁY PALIWO, A POTEM POŹEGNAŁ SIĘ I POSZEDŁ.

و ترجمه‌ی قطعه‌ی مذکور باید بدین‌ترتیب باشد:

«یک‌‌ربعی باهم نشستیم و به بچه‌هایی که از دانشگاه می‌آمدند نگاه کردیم، به یوزوای پیر نگاه می‌کردیم که در تدارک سوخت طویله بود. و بعدش خداحافظی کرد و رفت.»

از عیوب آشکار دیگر این ترجمه از آلمانی به فارسی اگر چشم‌پوشی بکنیم، سؤالی که این‌جا مطرح می‌شود این است که از لحاظ درک و ادای درست متن اصلی و فرضیه‌های زیباشناسی چه لزومی داشت که یوزوای پیر از داستان‌ لهستانی، آلمانی‌تبار معرفی شود؟

در مورد نگارش درست اسامی خاص در متن ترجمه دو راه مرسوم است، یا این‌که عین صورت لغت خارجی وارد متن ترجمه شود که بین زبان‌هایی امکان‌پذیر است که الفبای‌شان یکی‌ست یا اسم خاص خارجی را با به‌کارگیری حروف زبان ثانی به آواشناسی زبان ثانی از یک‌سو یا تلفظ مرسوم‌شده در این زبان از سوی دیگر وفق دهیم.

در شرح حال خانم «کونسه ویچووا» می‌خوانیم که این نویسنده‌ی لهستانی در محلی به‌نام خوش‌آهنگ آلمانی «کازمیراندر واکسل» به دنیا آمد. کازمیراندر واکسل ترجمه‌ی آلمانی اسم مرکب توصیفی است که صورت لهستانی آن KAZIMIERZ NAD WISŁĄ است و ترجمه‌ی درست فارسی که در ضمن برای خواننده‌ی ایرانی قابل فهم و تشخیص صحیح در نقشه‌ی اروپا به‌نظر می‌رسد «کاژمیژ کنار، ویستولا» است. تا آن‌جا که بنده اطلاع دارم در کتاب‌های درسی جغرافیای اروپا که به زبان فارسی انتشار یافته و مورد تدریس قرار گرفته برای رودخانه‌ای که از وسط کشور لهستان از جنوب به‌طرف شمال عبور می‌کند نام لاتین «ویستولا» یا لهستانی «ویسوا» مرسوم است. بنابراین حفظ ترجمه‌ی آلمانی نام یک شهرک لهستانی علی‌رغم رسمی رایج در اسم‌گذاری‌های جغرافیایی در زبان فارسی ابتکاری غریب و ناموجه تلقی می‌گردد.

در مورد محل تولد آقای «گمبرویچ» می‌خوانیم که در «ویوشافت‌کیل» چشم به دنیا (لابد از شگفتی!) گشود. باز هم «ویوشافت» اسم آلمانی است که در لهستان وجود ندارد و اما با توجه به این‌که در زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی لهستانی آمده، خواننده‌ی ایرانی حق دارد فکر بکند که این یک اسم خاص لهستانی است. و بدین راه و بی‌راه است که اشتباهات و شبه‌حقیقت‌ها به ذهن خواننده رخنه می‌کند. «ویوشافت» همان استان «فارس» و «کیل» صورت شکسته‌ی آلمانی برای شهر که «کلتسه» پایتخت استان است. همان‌طوری‌که بعید به‌نظر می‌رسد که خواننده‌ی ایرانی در داستان «زوفیا کوسّاک» به‌نام «قربانی» که در جای‌جای داستان نامی از شخصیت‌های «کتاب‌المقدس» برده می‌شود در نوآ نوح را و در آبلز، هابیل را و در کینز قابیل را تشخیص بدهد. در داستان آقای «براندشته‌تر» تحت عنوان «بدرود ای سرزمین مقدس» یک‌دفعه به کوهستانی برمی‌خوریم به نام «سیون» که در هیچ‌کدام از نقشه‌های فارسی جهان پیدا نمی‌شود زیراکه این همان کوهی است که هم در «قرآن کریم» و هم کتاب‌های جغرافیای سینا آمده است.

اشتباهات و سهل‌انگاری‌هایی از این دست در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا فراوان است و قصد بنده این نیست که تمام اشتباهات آن‌را برملا و فهرست بکنم. صرفا به نوع این اشتباهات اشاره می‌کنم تا این حقیقت پیش پاافتاده را یادآور شوم که کار ترجمه شاید قبل‌از این‌که نمایاندن آشنایی عالی با زبان خارجی باشد، نوعی پیشه است که تواضع نسبت به مواد اولیه‌ی کار، که زبان خارجی است، از ویژگی‌های مهم آن به‌شمار می‌آید.

چنان‌چه در مورد اسامی خاص اماکن و شخصیت‌های اساطیری و تاریخ باستان شاید در بیشتر موارد، رسمی جاری در زبان ثانی ارجحیت داشته باشد، اما در مورد اسامی افراد زنده یا افرادی که متعلق به دوره‌ی تسلط وسایل پیشرفته اطلاع‌رسانی و تابع قانون مؤلف باشند آوانویسی به استناد زبان مبداء صحیح‌تر به‌نظر می‌رسد. طبق عقاید ودایی به‌جاآوردن درست هجاهای کلمه اهمیت بنیادی دارد. چنان‌چه کلمه را در ادای آواها منحرف سازیم شیئی کج و ناهموار به‌وجود خواهد آمد یا اصلا شکل هستی‌ای خود را پیدا نخواهد کرد. اگر به‌جای «میز» بگوییم «مز» شیئی که مورد دلالت این کلمه قرار می‌گیرد انگار به حوزه‌ی وجود فراخوانده نشده است. مثلا اگر بگوییم که فلان کتاب را آقای «کیام» تألیف کرده شخصی به نام «خیام» مختار است در مقابل چنین دعویی هیچ واکنشی از خود نشان ندهد، زیرا نامی به‌صورت «کیام» هیچ مصداقی ندارد. از این‌جاست که صورت اسامی نویسندگان لهستانی که در مجموعه‌ی مورد بحث پذیرفته شده عامل دیگری است بر غیر لهستانی‌بودن آن.

آقای رودنیکی باید رودنیتسکی باشد، ایواسکیویچ ـ ایواشکیویچ، سوفیا نالکوسکا ـ زوفیا نالکوفسکا، تدیوز بروسکی ـ تادئوش بروفسکی، گوستاو مورسنیک ـ گوستاو مورچینک، بودان چسکو ـ بوهدان چشکو، استانیلاو دیجت ـ استانیلاف دیگات، واسی ژو کروسکی ـ وایچخ ژوکروفسکی، رومن براندزنی‌تر ـ رومان براند شته‌تر، ژان پاراندوسکی ـ یان پاراندوسکی، یزری اندرز یوسکی ـ یژی اندژه یونسکی، ولوزیمیرادیوسکی ـ ولاجیمیژ ادویفسکی، ماریا دبروسکا ـ ماریا دامبروفسکا، تدیوز نوواکوسکی که باید تادئوش نوواکوفسکی باشد.

می‌توان پذیرفت که نویسندگان نام‌برده در یک عالم الاسامی المکسر!! به‌سر می‌بردند که جایگاهش هر جایی باشد، لهستان‌نامی نیست! ظاهرا در دنیایی زندگی می‌کنیم که سفارت‌خانه‌ها و انواع نمایندگی‌ها و سازمان‌های بین‌المللی ما را به هم‌دیگر نزدیک‌ می‌کنند و گریبان‌گیر اشتباهات پیشینیان که اسم‌ها را از نقل‌قول‌های دیگران به زبان خودشان تطابق می‌دادند نیستیم. خوشبختانه شناختمان از هم‌دیگر می‌توانند از روی قرائن و شواهد اصیل شکلی قریب‌به‌اصالت و حقیقت پیدا کند، اما با توجه به این‌که اسامی لهستانی و کلا اسامی اسلاو در نشریات ایرانی نادرست و با احترام به رسم خاص آوانویسی در ایران مبنی بر این‌که برای تمامی اسامی خارجی از یونان باستان گرفته تا اروپای شرقی و افریقا و امریکای لاتین‌ تلفظ انگلیسی (و به‌ندرت فرانسوی) به‌عنوان یگانه صورت قابل قبول و به اصطلاح صحیح ترویج شده در مقابل «زبان پیشرفته» انگلیسی (یا فرانسوی و آلمانی) می‌توان کوتاه آمد و از ظواهر دروغین حقیقت چشم پوشید.

در فن ترجمه‌، تواضع امر واجبی است. زیرا مترجم بدون این‌که در بزند و اجازه‌ی ورود از نویسنده بگیرد در خصوصی‌ترین و در بعضی موارد حیرت‌انگیزترین حرکات فکر و عواطف نویسنده شریک می‌شود. مترجم اگر به صلاحیت نویسنده و تمامیت زیبایی‌شناسی متن مادر اعتماد نداشته باشد بهتر است به کار ترجمه دست نزند چراکه باید این را قبول بکند که هر کاربردی در متن مادر تمام‌شده تلقی می‌گردد و به نیت خاصی صورت گرفته و هر نوع تغییراتی در فعل دنیایی که نویسنده ساخته تحریف آن دنیا و متن ـ که وسیله‌ی نمایاندن آن است ـ دانسته می‌شود. در مباحثی که میان مترجمان جریان دارد می‌توان در صفات دنیای برگردانده‌شده اختلاف نظر داشت اما هرگز بر سر افعالی که در دنیای نویسنده اتفاق می‌افتد. مثلا: قهرمان داستان در خانه بود یا بیرون از خانه، نشست یا ایستاد و در اخباری از این دست اختلاف روا نیست.

همان‌طوری‌که یادآور شدیم وضع نابسامانی در آوانویسی اسامی خارجی به‌عنوان یکی از اسباب غیر لهستانی‌بودن داستان‌های ترجمه‌شده، مورد بحث و بررسی قرار گرفت و اما اگر کسی بعد از سال‌های سال علاقه‌مند شد هویت و مبادی این داستان‌ها را تعیین نماید به مشکلی مهم‌تر از آوانویسی که شاید از دید بعضی‌ها طوفانی در لیوانی آب بیش نیست، برخواهیم خورد. متاسفانه ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا روابط معنی‌شناسی را که به‌عنوان شناسه‌ی دنیای تخیلی نویسنده برقرار گشته به‌هم می‌زند تا حدی که به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان داستان را به اسم همان نویسنده منتشر نمود.

و اما خود داستان‌ها:

از کل داستان‌های «ایواشکیویچ» (در مجموعه‌ی آقای بهروزکیا، ایواسکیویچ ‌نامی) که نویسنده‌ی پرکاری بوده است، خانم گردا هاگنا در سال 1960 و به پیروی از وی آقای بهروزکیا در سال 1993 داستانی برگزیدند تحت عنوان ایکارس. ایواشکیویچ، راوی این داستان جنب‌وجوش و بی‌قراری خیابان را در شهر اشغال‌شده در زمان جنگ جهانی دوم به‌هنگام غروب آفتاب و لحظاتی چند قبل ‌از فرا رسیدن ساعت منع عبورومرور توصیف می‌کند: در همین موقع است که بر حسب تصادف شاهد اتفاقی می‌شود که از دید و توجه دیگر عابران خیابان به دور می‌ماند. ناگهان نگاه راوی به پسری می‌افتد که در میان آدم‌های آشفته و شتاب‌زده، قدم‌زنان کتاب می‌خواند. پسر وقتی به کنار خیابان می‌رسد تراموا می‌آید و او بی‌اختیار و بدون این‌که موقعیت خود را متوجه بشود در پیاده‌رو وسط خیابان که اسم لهستانی‌اش «جزیره» است، منتظر حرکت تراموا می‌ایستد. مردم بدون این‌که نگاهی به پسر جوان بکنند، سوار تراموا می‌شوند و وقتی‌که قطار شهری می‌رود پسر بی‌اختیار و درحالی‌که ذهنش متمرکز روی کتاب است به قصد رفتن به‌طرف مقابل خیابان، حرکت می‌کند. در همین هنگام از یکی از کوچه‌های فرعی، ماشین گشتاپو از راه می‌رسد و اگر راننده‌ی ماشین جهت را عوض نمی‌کرد، حتما با پسر جوان که غرق مطالعه بود برخورد می‌کرد. ماشین گشتاپو کمی دورتر از پسر متوقف می‌شود و لحظه‌ای بعد، دو مأمور نظامی پلیس مخفی از ماشین پیاده می‌شوند و به‌طرف پسر می‌آیند، بدون هیچ چون‌وچرایی و با خشم و خشونت پسر مات‌زده را سوار ماشین می‌کنند و می‌برند به زندان.

این ترتیب حوادثی است که نویسنده‌ی لهستانی به نیروی خلاقه‌ی خاص خود در کمال زیباشناسی به نام ایکارس به‌وجود آورده است. حال ببینیم این ریزه‌کاری‌ها در حادثه‌پردازی ایواشکیوبچ چه بازتابی در ترجمه‌ی فارسی (شاید هم آلمانی) پیدا کرده‌اند:

«آن‌وقت پسر جوانی را دیدم که از خیابان «بدنارسکا» می‌آمد. تعجب کردم که چنین بی‌ملاحظه داخل تراموای قرمزرنگ نشسته است[!] کسانی که تراموا را نگاه می‌کردند می‌دیدند که چه‌طور او در جزیره‌ی آرامش نشسته[!] و نگاهش را از روی کتاب برنمی‌دارد[!!!] جوان، لحظه‌ای در جزیره‌ی آرام خود در لابه‌لای ورق‌های کتاب(!) فرورفت[!!] شاید درحالی‌که کتاب را جلو بینی‌اش گرفته بود به جزیره‌ی آرام خود[!]، به تراموا، به ماشین پر سروصدا داخل شده بود. ناگهان صدای دل‌خراش(!) ترمزها به گوش رسید، چرخ‌هایی روی آسفالت زوزه می‌کشیدند. اتومبیل تلاش می‌کرد از تصادم با بچه‌ها جلوگیری کند[!!]. در کوچک عقب باز شد و دو نفر شخصی با علامت مشخص جمجمه، توی تراموا پریدند[!] و یک‌راست به سراغ پسر جوان رفتند[!] و او را دستیگر کردند[!]. (ص 45)»

یکی دیگر از داستان‌هایی که در مجموعه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا درج شده داستان «اسلاوومیر مروژک» است تحت عنوان «عروسی در اتم‌آباد». در این مقاله یک‌بار به داستان مروژک اشاره کردیم، آن‌جا که درباره‌ی اسم آلمانی افزوده‌شده بر اسم لهستانی یک شخصیت داستان بحث می‌کردیم. حالا در همین داستان به‌دلایلی که برای من مبهم می‌ماند مترجم این داستان برای محل به‌وقوع‌پیوستن حوادث اسم آلمانی را منظور کرده است. در آغاز داستان می‌خوانیم: «داماد در والدراند آزمایشگاه بزرگی داشت (...)»

شکی نیست که والدراند یک اسم آلمانی است. من زبان آلمانی بلد نیستم، اما از دوره‌ی دبستان در کلاس‌های جغرافیا این‌را می‌دانم که در آلمان کوهستانی قرار دارد به نام شوراتس والد (SCHWARZ WALD) که در این اسم شوارتس به معنی «سیاه» و والد به معنی «جنگل» است ولی خوب، به علت این‌که اسم‌های خاص را برنمی‌گردانیم پس در کلاس‌های جغرافیا با همان شوارتس والد بایستی کنار می‌آمدیم.

جمله‌ی مورد بحث در متن لهستانی بدین‌ترتیب است:

PAN MŁODY MIAŁ POD LASEM NIEZŁY KAWAŁ LABORATORIUM

و ترجمه‌ی آن از این قرار است:

«داماد یک شش‌دانگ آزمایشگاهی را کنار جنگل نگاه داشت که بدک نبود.»

در داستان طنزآمیز آقای مروژک هیچ جایی‌که آزمایشگاه در آن‌جا قرار داشته باشد مشخص نیست، چه برسد به مکانی خاص به نام «والدراند» که ممکن است جایی در آلمان یا اتریش باشد. به‌هرحال جای سؤال است که چه‌طور اسم عام جنگل(والد) در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا به اسم خاص آلمانی «والدراند» تبدیل شده است.

به‌علت ساخت طنزآمیز در داستان‌های مروژک، مترجم در کار برگردان آن‌ها با دشواری‌های خاصی مواجه می‌شود. در بیشتر موارد طنز این نویسنده عبارت است از برخورد واقعیت‌هایی به‌ظاهر مطمئن و انکارناپذیر.

معمولا زیان راوی در زبان یکی از شخصیت‌های داستان درآمیخته می‌شود و از این‌جاست که بیان وی از خصوصیات گویش فردی مانند اشتباهات لفظی، خلاصه‌ساختن گفتار و ایجاد محدودیت در ادراک وقایع برخوردار است.

ترتیب روایت حوادث داستان «عروسی در اتم‌آباد» از شیوه‌ی بیان مردم دهاتی الگوی زیبایی‌شناسی خود را می‌گیرد که متأسفانه در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا حتا ته‌رنگی از این‌گونه بیان باقی نمانده است. افزون‌بر نکات زبان‌شناسی مذکور در عروسی در اتم‌آباد، مروژک عناصری از مراسم محلی عروسی را وارد داستان نموده که بی‌توجهی مترجم آلمانی/ ایرانی به کارکرد واقعی این‌ها متنی بی‌رنگ و بی‌ربط به خواننده عرضه کرده است.

در یک‌جای داستان مروژک از قول راوی می‌خوانیم که هنگام آمدن راوی به خانه‌ای که جشن عروسی در آن برگزار شد، ساق‌دوش‌های عروس می‌خوانند:

اگر به خود اعتماد کنی
به پشت‌بام نگاه کنی
چشم‌های بچه‌هایت
می‌شود سیاه، سیاه

و اما مشکل اصلی تصنیف:

JAK CIĘ BĘDĄ CZEPIĆ,
SPOJRZYJ DO POWAŁY,
 ŻEBY TWOJE DZIECI
CZARNE OCZKA MIAŁY

درصورتی‌که معنی ترانه‌ی ساق‌دوش‌ها از این قرار است

وقتی تاج تو را وردارند
به‌سوی سقف نگاه کن
تا چشم‌های بچه‌هایت
سیاه باشند سیاه

حتی اگر از مراسمی که ترانه با آن مرتبط است اطلاعی نداشتیم، به‌نظر می‌رسید که رابطه‌ی معنی‌شناسی بین برداشتن تاج از سر عروس، نگاه‌کردن او به‌سوی سقف تیره‌رنگ و چشم‌های بچه‌های آتیه‌اش واضح‌تر است تا روابط کلمات ترکیبات در مثال فوق در ترجمه‌ی آلمانی/ ایرانی.

حالا مراسم عروسی سنتی بدین‌ترتیب است که به‌هنگام نیمه‌شب، دو دوشیزه بالای سر عروس می‌ایستند و مراسمی را به نام «کشف تاج عروس» به‌جا می‌آورند. ساق‌دوش‌های عروس درحالی‌که تزئینات تاج و خود تاج را از سر عروس برمی‌دارند ترانه‌های مختلفی را ادا می‌کنند. از این پس عروس از حالت دوشیزه‌گی بیرون می‌آید و با لباس معمولی به جمع زنان شرکت‌کننده در جشن می‌پیوندد.

یکی از نکات مهم هر داستان پایان آن است. راوی بعد از درگیری هسته‌ای در عروسی به خانه‌اش برمی‌گردد. خواننده، شاهد تغییرات ژنتیکی است که در بین راه در ساخت جسمانی راوی به‌تدریج صورت می‌گیرد. در متن آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا می‌خوانیم: «از میان چارچوب پنجره به داخل خزیدم، پشت قفسه، بیرون از حوزه‌ی رادیواکتیو جای امنی پیدا کردم. چنان خسته بودم که دیگر به عروسی باشکوه فکر نکردم و راحت خوابیدم.» (ص 103).

و متن لهستانی بدین‌ترتیب است:

JAKOŚ JEDNAK DOBRNĄŁEM DO CHAŁUPY, PRZELAZŁEM PRZEZ SZPARĘ W RAMIE OKIENNEJ, ZNALAZŁSZY SOBIE ZACISZNE MIEJSCE NA LISTWIE ZA SZAFĄ, Z DALA OD PAJĄKÓW-ZASNĄŁEM SPOKOJNIE, ROZPAMIĘTUJĄC JAK TO BYŁO NATYM HUCZNYM WESELISKU.

حال آن‌که ترجمه‌ی آن از این قرار است:

«یک‌جوری خودم را به کلبه‌ام رساندم. از روزنی در چارچوب پنجره به داخل خزیدم و وقتی بر روی کنگره چوبی پشت کمد جای امنی پیدا کردم دور از عنکبوت‌ها، در خاطرات شیرین عروسی پر جاروجنجال فرورفته، راحت خوابیدم.»

چرا به‌نظر مترجم آلمانی/ ایرانی «حوزه‌ی رادیواکتیو» به‌جای بیم عنکبوت‌ها باید بهتر باشد!!! به‌خصوص که تصویر اصیل آقای مروژک معنی محوری برای کل داستان دارد و دل‌خواه نیست که بتوان آن‌را حذف یا اصلا ندیده گرفت و آن تصاویر به استناد منطق و منظور مشخصی در داستان جای گرفته‌اند. برای موجودی که تحولات بنیادی و ژنتیکی در آن به‌وقوع پیوسته و از انسان به یک حشره تبدیل شده، فی‌الواقع خطر عنکبوت بیشتر است تا خطر تشعشعات رادیواکتیو. علم زیست‌شناسی این واقعیت تلخ را به ما می‌آموزد که مقاومت سوسک در مقابل تشعشعات هسته‌ای بیشتر از مقاومت انسان است. و بر اساس این شواهد و قرائن است که نویسنده بشر را مورد طنز و استهزاء قرار می‌دهد.

شکی نیست که اختلاف بین دو داستان برگزیده‌ی لهستانی و ترجمه‌ی فارسی آن‌ها به‌حدی است که هویت ادبی این داستان‌ها دچار یک اختلال جدی و اسف‌بار شده است. بر اثر آن جلوی چشم خواننده ایرانی یک تصویر کاذب و دور از واقعیت از داستان‌نویسی لهستان در 15ساله اول بعداز جنگ ظاهر می‌شود.

درصورتی‌که ارزش‌ها و هویت زیبایی‌شناسی متن ادبی را واقعیتی مستقل و غیرقابل تقلیل بپذیریم، بدون تردید ترجمه به‌وسیله زبان واسطه به کمال ساختاری زیباشناسی اثر ادبی لطمه می‌زند و باید غیرحرفه‌ای تلقی گردد. علاوه‌بر این مسئله‌ای که در مورد ترجمه‌ی واسطه اهمیت زیادی دارد معتبر بودن متن واسطه‌ی ترجمه است. گمان می‌رود که برخی اشتباهات و نواقص در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا از ترجمه‌ی آلمانی به ترجمه‌ی فارسی سرایت کرده است. بااین‌حال بعضی از تصمیم‌گیری‌های مترجم ایرانی مانند انتقال تلفظ آلمانی به ترجمه فارسی اسامی‌ای که در سنت ادبی ایران به‌صورت دیگری مرسوم شده است کاری حیرت‌انگیز و غیرقابل توجیه به نظر می‌رسد.

منبع: مجله‌ی تکاپو، اردیبشهت ۱۳۷۳، دوره‌ی نو، شماره‌ی نه، صص: ۶۸-۶۶

سرخوشانه اما رفت...

شعری از پیرایه یغمایی برای مارک اسموژینسکی

مارک اسموژینسکی و الیاس






















عاشقانه بايد زيست، عاشقانه بايد مُرد
غم اگر که در تقدير، عاشقانه بايد خورد
گل که چتر خار آمد، عاشقانه بار آمد
عاشقانه عطر افشاند، عاشقانه‌تر پژمرد
بر حرير گل، شبنم، عاشقانه می‌زد دم
صبح سرد آذرماه، عاشقانه او را برد
تا صدای مرگ آمد، با ستيزه بر در زد
در جواب آن سهراب، عاشقانه پای افشرد
گرچه پر کشيد از بام، آن پرنده ناهنگام
سرخوشانه اما رفت، عاشقانه اما مرُد ...

منبع: نشریه نیمروز، شماره 1051، سال بیست‌ویکم، جمعه، بیست آذرماه 1388، ص: 14‌‌

انسان بر لبه‌ی پرتگاه خویش

شیمبورسکا، برنده‌ی ادبی نوبل از زبان مارک اسموژینسکی

اشاره: اشعاری از شیمبورسکا که در این مقاله آمده، برای مقاله حاضر ترجمه شده و مترجم، یک سال بعد، در کتاب «آدم‌ها روی پل»(منتخبی از اشعار شیمبورسکا) تغییراتی را در آن‌ها انجام داده است.

مجله زمان: مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس لهستانی که اکنون پایان‌نامه‌ی دوره‌ی دکتری ادبیات فارسی را درباره‌ی سنائی غزنوی زیر عنوان تصحیح انتقادی سیرالعباد الی المعاد و شرح آن در دانشگاه تهران می‌گذراند، مطلب زیر را درباره‌ی خانم شاعر لهستانی برنده‌ی جایزه‌ی ادبی امسال (1996) نوشته است.

مارک اسموژینسکیدر آغاز جنگ جهانی دوم که اشغالگران آلمانی، لهستان را تحت حملات وحشیانه‌ی خود قرار دادند، ویسواوا دختری شانزده‌ساله بود. او دوم جولای ۱۹۲۳ در شهرک «کورنیک» در استان پزنان واقع در غرب لهستان به دنیا آمد و از سال ۱۹۳۱ در شهر «کراکوف» سکنا گزید. ویسواوای نوجوان به‌خاطر هجوم آلمان نازی به مراکز فرهنگی لهستان، ناچار شد هم‌چون دیگر نوجوانان لهستانی در دوره‌های درسی که مخفیانه، دور از چشم دشمن، تشکیل می‌شد، شرکت کند. پس‌از گذراندن این دوره‌های زیرزمینی در شرایطی بسیار سخت موفق به دریافت دیپلم شد و به‌عنوان کارمند ساده به استخدام راه‌آهن درآمد.

پس‌از جنگ بین سال‌های ۴۸ ـ ۱۹۴۵، در دانشگاه «یاگلونیان» کراکوف، هم‌زمان، در دو رشته‌ی زبان و ادبیات لهستانی و جامعه‌شناسی مشغول به تحصیل شد. نخستین شعرش، در سال ۱۹۴۵، وقتی‌که ۲۲ساله بود در یکی از روزنامه‌های لهستان چاپ شد. هنوز ۳۰ سال نداشت که اولین مجموعه‌ی شعرش در سال ۱۹۵۲ با نام «برای این است که زنده‌ایم» به طبع رسید. بعد ویسواوا شیمبورسکا در سی‌سالگی عضو هیأت تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی ادبی ـ فرهنگی «Zycie Literackie»(زندگی ادبی) شد و تا سال ۱۹۸۱ با آن همکاری کرد. «کتاب‌های اختیاری» عنوان مقالات مسلسلی بود که شیمبورسکا از سال ۱۹۶۸ برای این هفته‌نامه می‌نوشت. این مقالات در سال ۱۹۷۳ با همان عنوان به‌صورت کتابی مستقل انتشار یافت. در میان مجله‌هایی که شیمبورسکا با آن‌ها همکاری می‌کرد، می‌توان از مجله‌ی لهستانی‌زبان «KULTURA»(فرهنگ) نام برد که از زمان استقرار کمونیسم در لهستان در پاریس منتشر می‌شد.

شیمبورسکا وابسته به‌هیچ‌یک از گروه‌های ادبی نبود. اشعار او که به ۳۶ زبان در ۱۸ کشور ترجمه شده، از سال‌ها پیش شهرت جهانی یافته است. یوسیپ برودسکی، شاعر روسی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات سال ۱۹۸۷، برای هنر شعر شیمبورسکا و عمق فکری آن ارزش ویژه‌ای قایل بود.

شیمبورسکا در پایان یکی از آخرین شعرهایش به نام «انقراض قرن» گفته است:

دوباره و مثل همیشه
(...)
سوال‌هایی ضروری‌تر
از سوال‌های ساده‌لوحانه
وجود ندارد.

در شعرهای شیمبورسکا از پندواندرزهای جاوید و سیستم فکری پایداری که بتواند انسان را خوشبخت کند، اثری نیست مگر این‌که حکمت هراکلیتوس که می‌گفت: «همه‌چیز سیال و متغیر است و نمی‌توان دو بار در یک رودخانه پای نهاد» راهنمای انسان در هزارتوی سوالات شیمبورسکا باشد.

شعر شیمبورسکا با هرگونه آیین، چه آیین شکل‌گرایی، چه آیین متکی بر حقایق عالمانه یا آرمان‌های عقیدتی بیگانه است. از دید او، تنها چیزی‌که می‌تواند آرزوی دست‌یافت به آرامش مدام را که از دلبستگی‌های همیشگی بشر است برآورده کند ـ به‌طور استهزا ـ قرص مسکن است. در شعری به‌نام «دستور مصرف» از زبان قرص مسکن می‌گوید:

من قرص مسکنم
در خانه عمل می‌کنم‌
در اداره اثرم پیداست
سر امتحانات می‌نشینم

در محاکمه حاضر می‌شوم
با دقت تکه‌های لیوان شکسته را به‌هم
می‌چسبانم
فقط مرا بخور
زیر زبان حلم کن
فقط قورتم بده
بعد فقط آب بخور
می‌دانم با بدبختی چکار باید کرد
(...)

و در پایان همین شعر:

جان خود را به من بفروش
خریدار دیگری نصیبت نخواهد شد
شیطانی دیگر هم، وجود ندارد.

در آهنگ شعرهای شیمبورسکا صدای دو نسل لهستانی طنین انداز است؛ صدای والدین او که با جنگ جهانی اول آرزوها و نظام فکری رمانتیسم را وداع گفتند و صدای خود شیمبورسکا که در آستانه‌ی هفده‌سالگی باورهای دخترانه و شگفت‌آور پیشرفت صنعتی را ترک گفت و از ظلمات جنگی گذشت که بساط آن‌را در لهستان، متجاوز خداشناس و متمدن آلمانی دست در دست متجاوز خداناشناس و غیر متمدن روسی پهن کردند. در این بساط جنگ، انسان، شماره‌ای در فهرست محکومان به اعدام یا حیوانی درخور شکار در کوچه‌پسکوچه‌های شهرها و آبادی‌های لهستان، بیش نبود. از این‌جاست که برای شیمبورسکا، کلمه‌ی «انسان» هیچ آهنگ افتخارآمیزی ندارد و تنها صورت توجیه‌کننده‌ی جهان استهزا و پارادوکس است.

انسانی که از پشت پرده‌ی شعرهای شیمبورسکا با خواننده ارتباط برقرار می‌کند، بیشتر شبیه به جاندار ناطق است تا اشرف مخلوقات؛ و چنان‌چه احیانا تاجی بر سر این جاندار پدیدار شود، به‌زودی به کلاه زنگوله‌دار دلقکان تبدیل خواهد شد. از دید شاعر، انسان در برنامه‌ریزی کل کائنات هیچ امتیازی نسبت به یک بلور یا یک آمیب ندارد و تازه در مقایسه با بعضی مخلوقات مثل پیاز ناقص‌بودنش آشکار می‌گردد:

پیاز که چیز دیگری است
او امعاء و احشاء ندارد
پیاز، تا مغز مغز، خود خودش است
تا حد پیاز بودن
پیازی از بیرون
پیازی تا ریشه
او می‌تواند خویشتن خود را نگاه کند
بدون دلهره
در ما بیگانگی و وحشیگری‌ست
به زحمت پوشیده با پوست
دوزخ اندرون در ماست
آناتومی غریب
اما در پیاز، پیاز است
به‌جای روده‌های پیچ‌درپیچ
او چند برابر عریان است
تا عمق شبیه به خودش
(...)
و در پایان شعر:

در ما ـ چربی و اعصاب و رگ‌ها،
مخاط و اسرارجات! است.
و حماقت کامل شدن را.
از ما دریغ کرده‌اند.

اعتقاد شیمبورسکا به اهمیت کلام و نقش شعر در تعریف صادقانه‌ی دنیایی که انسان را احاطه می‌کند؛ قلمش را از پذیرفتن کلیشه‌های فرهنگی در مورد انسان و مقام والای وی، عشق و راز ماوراءالطبیعه‌ی آن و دیگرپدیده‌های واقعیت بشری، بازمی‌دارد. این چند قطعه شعر نشان می‌دهد که برای خانم شیمبورسکا قابل اعتمادترین وسیله‌ی وصف انسان متناقض در دنیایی استوار بر تناقض، طنز و استهزاء است که چون تازیانه‌ای بر سر آدم از خودراضی قرن بیستم فرود می‌آید. شیمبورسکا، مجهز به طنز گزنده‌ی فلسفی در برخورد با انسان ایستاده بر سر دوراهی چرخش ناگهانی زمان و ادعاهای پرطمطراق خویش، وارث متمایزترین تجارب ادبی لهستان به‌شمار می‌آید؛ وارث طنز فلسفی نوروید (NORWID شاعر رمانتیک قرن ۱۹ لهستان) از یک‌سوی، و وارث حق سنت‌شکنی «گومبروویچ»ـ نویسنده‌ی قرن ۲۰ لهستان ـ در برابر هر نوع قالب دروغین در زندگی اجتماعی و روابط انسانی، از سوی دیگر.

چه تلخ است طنزی که شیمبورسکا در شعر «انقراض قرن» به‌کار برده است:

قرار بود خدا سرانجام به آدم نیکو و توانمند ایمان بیاورد
اما تابه‌حال نیکو و توانمند
دو آدم بوده‌اند

برای تعریف و توجیه فلسفه‌ی خلاقه‌ی خانم شیمبورسکا و وظیفه‌ی نویسندگی می‌توان از گفته سنائی غزنوی یاری جست که:

هزل من هزل نیست تعلیم است
بیت من بیت نیست اقلیم است.


 درباره‌ی ویسواوا شمبورسکا Wisława Szymborska 

آکادمی سوئد اعلام کرد که جایزه‌ی نوبل ادبیات سال ۱۹۹۶ به شاعر ۷۳ساله‌ی لهستانی، خانم ویسواوا شیمبورسکا به‌خاطر نکته‌سنجی‌ها، بیان واقعیات و زیبایی شعرهایش اهدا شده است. او دومین زن لهستانی و نهمین زن در سرتاسر جهان است که موفق به دریافت نوبل شده است. شیمبورسکا که جز شاعری به‌عنوان مترجم اشعار فرانسه نیز شهرت دارد هم‌چنین ششمین شخصیت لهستانی برنده‌ی نوبل است. او پیش‌از این نیز در طول زندگی خلاقه‌اش جوایز ارزنده‌ی دیگری ـ چه در لهستان و چه خارج از کشور ـ دریافت کرده است. از جمله:

جایزه‌ی شهر کراکوف (۱۹۵۴)، جایزه‌ی وزیر فرهنگ ‌و هنر برای کتاب (۱۹۶۳)  SOL، جایزه‌ی زیگمونت کالنباخ (۱۹۹۰)، جایزه‌ی گوته (۱۹۹۱)، جایزه‌ی هردر (۱۹۹۵) در آلمان، دکترای افتخاری دانشگاه آدام مینسکویچ درویسواوا شیمبورسکا شهر پزنان لهستان، جایزه‌ی شعبه‌ی لهستانی اتحادیه‌ی بین‌المللی نویسندگان پن‌کلاب.

اشعار شیمبورسکا تاکنون در مجموعه‌های متعددی به چاپ رسیده است که عبارتنداز:

برای این است که زنده‌ایم (۱۹۵۲)، سوالاتی مطرح در خویش (۱۹۵۴)، ندایی خطاب به آدم برفی (۱۹۵۷)، نمک (۱۹۶۲)، بازیگوش طفلکی (۱۹۶۷)، به‌هرحال (۱۹۷۲)، عدد بزرگ (۱۹۷۶)، آدم‌ها روی پل (۱۹۸۶)، آغاز و پایان (۱۹۹۳).

ماری کوری نخستین زن لهستانی بود که در سال ۱۹۰۳ به همراه همسرش پیر کوری، نوبل فیزیک را به‌خاطر کشف توریوم و پلونیوم به‌خود اختصاص داد. ماری کوری بار دیگر در سال ۱۹۹۱، و این‌بار در رشته‌ی شیمی، به‌خاطر تجزیه‌ی رادیوم از کلرور آن به نوبل دست یافت.

پس‌از او، هنریک شنکموویچ، اولین شخصیت ادبی لهستانی بود که جایزه‌ی نوبل سال ۱۹۰۵ را به‌خاطر رمان «کووادیس» ازآن خود کرد.

نوبل ادبی سال ۱۹۲۴ به ولادیسلاو ریموند برای رمان «رعیت‌ها» اهدا شد.

پس‌از آن لهستان برای دریافت جایزه‌ی نوبل ۵۵ سال انتظار کشید تا در سال ۱۹۸۰ که آکادمی سوئد چسلاو میلوش را برای مجموعه‌ی اشعارش برنده اعلام کرد.

در سال ۱۹۸۳ جایزه‌ی صلح نوبل برای اولین‌بار به یک شخصیت سیاسی لهستان، لخ ‌والسا، تعلق گرفت. و سرانجام شیمبورسکا، چهارمین شخصیت ادبی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات را نصیب لهستان کرد.

منبع: ماه‌نامه‌ی علمی ـ پژوهشی زمان؛ نشریه‌ای برای سفر، ایران‌گردی، جهان‌گردی، شماره ۱۲، آبان‌ماه ۱۳۷۵، صص: ۵۲ و ۵۳

مرتبط: مقدمه‌ی مارک اسموژینسکی بر کتاب آدم‌ها روی پل؛ مجموعه‌ای از اشعار شیمبورسکا در اینجا

به یاد مارک اسموژینسکی

یادداشتی از علیرضا دولت‌شاهی، دوست دیرینه‌ی مارک 

در دهم ماه ژوئن سال 1954 میلادی، در شهر ووج پسران بسیاری چشم بر این جهان گشودند. جهانی که در سال‌های آغازین جنگی دیگرگون ایستاده بود: جنگ سرد. یکی از آن نوزادان، اما پلی گشت میان دو فرهنگ و دو ملت نشسته در بُعد جغرافیا: لهستان و ایران. آن کودک دیروز: مارک اسموژینسکی.

کودکی دل‌باخته‌ی ادبیات که ادبیات لهستانی تحصیل کرد. رشته‌ی ادبیات لهستانی با گرایش نقد ادبی را با پایان‌نامه‌ای با عنوان «جریان دگرگونی معنایی ـ زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی سروده‌های گئورگ تراکل» به پایان برد. در میانه‌ی تحصیل ادبیات لهستانی، اما بر آن شده بود که در رشته‌ی هندشناسی نیز تحصیل کند. از سر حادثه اما، سر از رشته‌ی ایران‌شناسی درآورد. ایران‌شناس شد، مسلمان گشت و به نام حسین نامدار. پس‌از دریافت درجه کارشناسی ارشد در ایران‌شناسی از دانشگاه ورشو، به‌عنوان مترجم در ایران کاری یافت، به اصفهان رفت، شهری که به شهر کودکان لهستانی نامدار است ـ و این به روزگار سال‌های دهه‌ی بیست خورشیدی بازمی‌گردد و حضور پناه‌جویان لهستانی در ایران آن سال‌های خون و قحطی و جنون جهان.

سال‌ها بعد، توانست از دولت ایران بورسی برای تحصیل در مقطع دکتری در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران به‌دست آورد. پایان‌نامه‌ی دکترای خود را با دکتر شفیعی کدکنی گذراند. سال‌های آخر دهه‌ی شصت و آغازین سال‌های دهه‌ی هفتاد را در تهران سپری کرد. ازدواج کرد. همسری ایرانی، رشته‌های پیوند عاطفی او را با ایران استحکام بخشید. این ارتباط عاطفی تا جایی بود که در یکی از شبگردی‌ها با نگارنده، او گفت که دیگر به‌راستی نمی‌داند که ایرانی است یا لهستانی!

مارک اسموژینسکی و علیرضا دولت‌شاهیدر همین شبگردی‌ها بود که برای نخست‌بار از نقش نقیض‌نماها در فرهنگ ایران سخن گفت، از حضور دو فرهنگ ایرانی، از دو تاریخ ادبیات، از باباطاهر و خیام.

در همان سال‌های پیش از ازدواج و در روزگاری که به تحصیل در دوره‌ی دکتری در دانشگاه تهران اشتغال داشت، به ترجمه‌ی شعری بلند از سهراب سپهری، «صدای پای آب»، به زبان لهستانی همت کرد. این ترجمه طراحی‌هایی از سپهری را نیز در بر داشت. کتابی که در سال 1993 میلادی در زادگاهش ووج منتشر شد و لهستانیان امکان آشنایی با منظری دیگر از شعر فارسی را یافتند. اما این نخستین‌ اثر او در مورد ایران نبود، که پیشتر و در پایان دوره‌ی کارشناسی ارشد، پایان‌نامه‌ای در مورد دکتر علی شریعتی با عنوان «کارکرد الگوهای اساطری در تعریف مفهوم حرکت در آثار علی شریعنی» تألیف کرده بود. در همان سال‌های پایانی دهه‌‌ی شصت نیز به سفارش «موسسه‌ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی» وصیت‌نامه‌ی آیت‌الله خمینی را به زبان لهستانی ترجمه کرد. او شاید یکی از نخستین کسانی بود که در مورد پیشینه‌ی مسلمانان در لهستان به زبان فارسی سخنانی جامع بیان کرد. این سخنان در دانشگاه امام صادق ایراد شد. سخنانی در مورد گروهی از مسلمانان که سابقه‌ی سکونت آنان در لهستان به حدود 600 سال پیش بازمی‌گردد.

سابقه‌ی آشنایی نگارنده با مارک، به اواخر دهه‌ی شصت خورشیدی می‌رسد. آن روزگار که وی در بلوک 23 خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد شمالی سکونت داشت. آشنایی ما از آن‌جا شروع شد که من از دیرباز به فرهنگ لهستان علاقه داشتم و آموختن زبان اسپرانتو نیز به این علاقه‌مندی چیزهایی افزود. آشنایی من با مارک توسط یک دوست انجام گرفت که نامش را از یاد برده‌ام. دوستی که در دانشگاه تهران عکاسی می‌خواند و در خوابگاه با مارک آشنا بود. در آن روزها مقاله‌ای در مورد گرابوفسکی، پدر شعر اسپرانتو، که لهستانی نیز بود، می‌نوشتم و برای خوانش درست چند نام از مارک کمک گرفتم. این آغاز دوستی ما شد. مارک به تعبیری یکی از اعضای خانواده‌ی ما شد. رابطه‌ای که پس‌از رفتنش از ایران نیز ادامه یافت. در چرخش روزگار، اما دیگربار، همشهری او شدم و این‌بار، او بود که به دیدار من می‌آمد؛ به خوابگاه شماره‌ی چهارده دانشگاه ووج.

تو گویی آن عصر پاییزی، دیروز بود که خیابان پیترکفسکا  را، که شاید قلب ووج بود، با هم می‌پیمودیم. با او که با موهایی به سپیدی گراییده، و کلاه افغانی بر سر و شال‌گردنی نارنجی، همه‌ی نگاه‌ها را به خود می‌کشید. ان عصر در گوشه‌ی یکی از کافه‌های پیترکفسکا، در همهمه‌ی حرف‌ها و موسیقی سنتی جنوب لهستان، در تکلم لیوان‌ها و بشقاب‌ها، ما چون جزیره‌ای بودیم و از سهروردی می‌گفتیم و از تاریخ روشن‌فکری.

دوستی ما تا امروز نیز ادامه دارد و بی‌شک تا زمانی که ذهنم بیدار باشد و در حیات، مارک و دوستی میان ما، در من و با من ادامه خواهد یافت.

جریان ایرانی‌شناسی در لهستان بسیار به خود ستم کرد. این ستم از آن‌جا شروع شد که در برابر حضور مارک در فضای دانشگاهی، به‌ویژه در دانشگاه ورشو، گروهی جبهه گرفتند. شاید حضور پر قدرت مارک در فضای دانشگاهی، دیگر رنگ و درخششی برای آنان باقی نمی‌گذاشت. هنوز از یاد نبرده‌ام آوریل 1998 در خانه‌ی او در شهر کراکوف، وقتی سخن از سنگ‌اندازی‌هایی شد که در راه تدریس او اعمال می‌شد، چه‌گونه بغض در گلو و چشم خانه‌ی او نشست. چه تلخ بود دیدن بغض اویی که همیشه چهره‌ای خندان داشت. همیشه امید داشت و از کارهای آینده می‌گفت.

مارک را شاید آن گوهری می‌بایست دانست که بر زمین افتاده بود. همان گوهری که بیدل درباره‌اش سروده است: «دست خود بوسد هر آن‌کس کز زمین برداردم.» و در روزگار ما، در جریان ایران‌شناسی در لهستان، این کراکوف بود که با پذیرفتن مارک در حقیقت دست خود را بوسید.

در آوریل 2008 برای واپسین‌بار او را در کراکوف دیدم. برای تجدید شیمی‌درمانی باید به بیمارستان بازمی‌گشت. اما پیش از این دو روزی فرصت باهم‌بودن را داشتیم. بسیار لاغر شده بود. از موی‌های بلند او دیگر خبری نبود و از سبیل پر پشت او نیز. هرگز او را بی‌سبیل ندده بودم. آن دو روز باهم بسیار سخن گفتیم، از سخنرانی من که چند روز پیشتر در ورشو انجام شده بود و به مارک اهدا کرده بودم. سخنانی که پیرامون وامداری سهروردی از اندیشه‌های مانی بود. با اویی که نام میان‌اش بوگومیل است. نامی که خود پیوندی ناگسستنی با مانویت در اروپا دارد. به یاد آوریم که نخستین مترجم سهروردی به زبان لهستانی نیز بود. او با ترجمه‌ی درخشان عقل سرخ به زبان لهستانی، مرزهای نوینی در جغرافیای سهروردی‌شناسی گشود: لهستان.

یکی از حوزه‌های مطالعاتی او نقش روشن‌فکران در حوزه‌ی تمدن ایرانی بود. به باور او سهروردی نیز یکی از روشن‌فکران تاریخ ایران است. او بر این باور بود که باید تاریخ روشن‌فکری ایران را دوباره بازنویسی کرد و این‌بار، از زاویه‌ای دیگر.

واپسین کار او ترجمه‌ی 32 غزل مولانا به زبان لهستانی بود. ترجمه‌ای که چه به‌هنگام انتشار یافت! در سال مولانا، در واپسین روزهایی که مارک هنوز توان کار و ترجمه داشت. هرچندکه تا واپسین‌روزها، پیش از بستری‌شدن نهایی‌اش در بیمارستان، هنوز در دانشگاه درس می‌داد و سمینارهایی پیرامون ایران برگزار می‌کرد. اما افسوس که فارسی‌زبانان، بخت مطالعه‌ی پایان‌نامه‌ی دکتری او با عنوان «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعباد الی المعاد» را ندارد. پایان‌نامه‌ای که اگرچه به زبان فارسی تألیف شده است اما هنوز در انتظار انتشار است. کاش پیش از رفتن، به دوستانش، به ایرانیان و ایران‌پژوهان دیگر، این امکان را می‌داد تا از نگاه او، که بی‌شک با نگاه ما ایرانیان تفاوت دارد، این اثر سنایی را بازخوانی کنند.

مارک در شناساندن ادب لهستانی نیز در ایران گام‌هایی برداشت. گذشته از ترجمه‌هایی که از شعر لهستانی در چند نشریه منتشر کرد، از او برگردان دفتر شعری از شیمبورسکا، به زبان فارسی وجود دارد. دفتری که با همکاری شهرام شیدایی، که دیری نیست تا او نیز با سکوت رفته است، و چوکا چکاد انتشار یافت.مارک برای آشناسازی ایرانیان با فرهنگ لهستان، سردبیری شماره سیزده نشریه‌ی پل فیروزه را بر عهده گرفت. شماره‌ای که ویژه‌نامه‌ی فرهنگ لهستان محسوب می‌شد. قرار بود با او روی ترجمه‌ی «گلچین شعر لهستانی» از قرن پانزدهم تا امروز کار کنیم. کار مشترکی که آغاز نشده پایان یافت.

گذشته از ایران، او به دیگر حوزه‌های جهانی ایرانی نیز علاقه داشت. او که پس‌از اقامت چندماهه در افغانستان به نقش روحانی زیارتگاه در فکر ایرانی می‌اندیشید، در سومین همایش انجمن جوامع فارسی‌زیان که در سال 2007 در گرجستان برپا بود در این‌باره سخن گفت. عنوان سخنرانی او «شیوه‌ی نمادین زیارت‌های کابل؛ در چهارراه اسلام و جادوگری» بود.

هنوز باور ندارم که او این جهان را واگذاشت و رفت. مگر به‌راستی رفته است؟ به کجا؟ نه! دوست‌تر دارم که باور نکنم که او دیگر نیست. هنوز گفت‌وگوهای بسیاری میان ما انجام نشده مانده است. هنوز حرف‌های ناتمام بسیاری مانده است. مانده است، تا همیشه و هنوز نیز خواهد ماند. تو گویی همیشه حرفی ناگفته می‌ماند.

در این شامگاه آخرهای پاییز، که واپسین شامگاه‌های سال میلادی نیز هست، در سکوت کرکننده‌ی این اتاق، دو لیوان چای می‌ریزم. یکی با شکر بسیار برای مارک و دیگری بی‌شکر برای خودم. بر یکی از واپسین عکس‌های او خیره می‌شوم. به چشم‌های او. خدای من! چه پیر شده‌اند و چه خسته، این چشم‌های آبی. در سکوت، تو گویی گفت‌وگوی ما جاری خواهد بود. تا هستم و می‌اندیشم. زود بود رفتن!
باد که الیاس او، فردای ناتمامش باشد.

منبع: مجله جهان کتاب سال چهاردهم، شماره‌ی ۱۲-۱۰(پیاپی: ۲۵۰)
دی و اسفند ۱۳۸۸. صص: ۸۲ و ۸۱