روایتهای کلیتگرا در رمانهای ابوتراب خسروی
نوشتهی دکتر مارک اسموژینسکی
ترجمهی مهدی صداقتپیام
علاقهی ویژهی من به مفهوم کلیتگرایی در آثار خسروی دو دلیل عمده دارد. دلیل اول هوشنگ گلشیری و رویکردش به سنتروایی ایرانی است. او در مقالهاش با عنوان «چشماندازهای داستان معاصر ایرانی» بهدنبال معیار و روشی کاملا ایرانی برای تحلیلکردن داستان میگردد. هفت تکنیک بومی ایرانی را معرفی میکند که در بین آنها تکنیک کلیتگرایی بهعنوان دومین تکنیک معرفی شده است. درعینحال هیچ شکی دربارهی منابع اصیل اسلامی ـ ایرانی این نوع قصهگویی ندارد. «اوستا» و مخصوصا «گاتها»، قرآن و تفاسیر و شرحهایش هم بدینگونهاند. از نظر او روایت کلیتگرایی خالص، معادل ایرانی روایت خطی تورات است که این روایت خطی به معیاری روایی در سنت روایی ایرانی را مرور کنم تا بتوانم به تأیید یا ردشان بپردازم. از اینرو بار دیگر به شکلی دقیقتر و قاعدهمندتر تأثیرگذارترین و برجستهترین روایتها از جمله، «بوف کور» صادق هدایت، «آینههای دردار» هوشنگ گلشیری، داستانهای تمثیلی سهرهوردی و برخی از روایتهایی که از پهلوی به فارسی مدرن ترجمه شده بود، از قبیل «بندهش» و «یشت اوستا» را خواندم. متأسفانه معلوم نیست که منظور گلشیری از روایتهای کلیتگرا دقیقا چه چیزی بوده است، اما تحقیق مختصر من نشان داد که شهود گلشیری درست و نظریهاش هم مؤثر بوده است.
دلیل دیگر علاقهی من به خسروی، رمانهایش بود. اگر روند فکری و انسجام تدبیر و ایدههای کلیتگرایش را که دربردارندهی کندوکاوی گسترده و تعمدی است در نظر بگیرید، متوجه میشوید که آثار او پیچیدهتر از سایر رمانهای همدورهشان هستند و تنوع منابع و همچنین تنوع شخصیتهای کلیتگرا در قصهگویی ایرانی را نشان میدهند. آثار خسروی را باید با توجه به پسزمینهای از تغییرات بنیادی در فرهنگ ایرانی و اروپایی در قرن گذشته بررسی کرد. در طی چهلسال گذشتهی قرن بیستم سبکهای فکری خردگریزی در پارادایمهای رسمی و غیررسمی فرهنگ اروپایی بهوجود آمدهاند. این عرفان جدید دوران ما به همراه مفهوم حیاتیاش دربارهی کلیتگرایی معنای جدیدی به مفهوم اول اضافه کرد. پسامدرنیسم که قدرت خردگرایی را زیر سؤال میبرد بر مفهوم دوم احاطه یافت و بازی آزاد و بیواسطهای از نشانهها و همچنین احیای شگفتانگیزی از مذهبگرایی و شکلهای آیینی آنرا به جریان انداخت. این گرایشهای معنوی و حتی بیمارگونه در فرهنگ غربی بر فرهنگهای پسااستعماری یا حاشیهای تأثیر گذاشت و فرهیختگان روشنفکر آن فرهنگها که در غرب تحصیل و زندگی میکردند، ناظران هشیار این رخداد بودند. انقلاب اسلامی ایران را در زمینهی این تغییر ایدئولوژیک پارادایم، باید بهعنوان مکمل مختوم ازهمگسیختگی معنوی غرب در نظر گرفت. عواقب نهایی این تغییر ایدئولوژیک پسزمینهای برای رمان جدید خسروی، «رود راوی» است که همزمان با استفاده از روش کلیتگرای تفسیر داستان، جهان را که بر پایهی مفوم کلیت ساخته شده است، زیر سؤال میبرد. مفهوم کلیت بر خلاف تاریخ طولانیاش که از دههی بیست در قرن بیستم شروع میشود، همواره بهعنوان ایدهی مرکزی معنویت دوران جدید مطرح بوده و نقشی متحیرکننده داشته است. همچنین این مفهوم منجر به پدیدآمدن نظریههای متعددی در زمینهی زبانشناسی، جامعهشناسی، فلسفه، طب، ارتباطات و غیره شده است. البته منظورم این نیست که ذهنیت عصر جدید بر اندیشههای خسروی تأثیری داشته است. بلکه بر عکس این امر بهخاطر تأثیرات عمیق برخی مفاهیم معنوی شرقی از جمله تصوف اسلامی ـ ایرانی بر گفتمان عصر جدید است. کلیتگراهای غربی و نویسندهی متافیزیکی معاصر ایرانی، ابوتراب خسروی، با اینکه بحثهایشان را از موقعیتهای متفاوتی آغاز کردهاند، اما هر دو به دیدگاههای مشابهی دربارهی درباره پیچیدگی وجود انسان میرسند.
کلیتگرایی تعاریف و استنادهای متعددی دارد، اما همهی آنها به ساختار خاصی از کلیت بر مبنای تعامل بین کل و اجزایش اشاره میکنند. علاوهبراین، کلیتی که آنها میسازند چیزی بیشاز مجموع نهاییشان است. در واقع این مفهوم، مفهومی غیر دموکراتیک، تبعیضآمیز و ظالمانه میشود و بر عکس. من در تحلیل این مشکل علاوهبر رویکرد عصر خود خسروی را که در رمانش به آن اشاره کرده است، و همچنین تدابیرش در آفرینش داستان را مد نظر خواهم داشت. من از برخی پیشنهادهای ند بلاک(Ned Black) در مقالهاش دربارهی کلیتگرایی ذهنی و معنایی استفاده خواهن کرد.
باوجود اینکه گلشیری پدیدهی کلیتگرایی در ادبیات فارسی را زیر ذرهبین گذاشت، اما حق تقدم به صادق هدایت تعلق دارد، چون او تلاش زیادی کرد تا بهطور خودآگاه بخش عمدهای از هستیشناسی باستانی و غیر اسلامی ایران را به دنیای ادبیات داستانی کلیتگرا منتقل کند. بهنظر میرسد که شخصیت و راوی اصلی «آینههای دردار» که از یکسو همزاد گلشیری هم بهحساب میآید، در گفتوگویی با دوستش دربارهی ایرانیان و مخصوص روش ایرانیان برای ساختن یک دنیا توصیفی کلی از آنچه گلشیری «روایت کلیتگرا» مینامد، ارائه میدهد.
مثلا فرض کن اگر هر بار ما به جزئی از این فنجان اشاره کنیم که عینا خود آنهم نباشد، لامحال خود فنجان یا بهتر وجود فنجان را بیدار میکند، نتیجه این است که از اینهمه منظرهای گوناگون یا حتا همگون چیزی در ذهن ما بیدار میشود که وجود است یا چیزی است که نه وابسته به نگرنده است و نه قیم به مکان و زمان خودش. (ص 135)
و بعد:
در معرق هر جزء فقط قسمتی است از کل، برای منهم هر بخش روایت دیگری است از همهی آنچه باید باشد. (ص 143)
با اینهمه بر خلاف احترام خسروی نسبت به گلشیری که از او با عنوان «پیونددهندهی نهال نازک دشتهای کودکیاش با قلم» یاد میکند، فلسفهی خودش در آفرینش ادبی بهخصوص در «رود راوی» بیشتر شبیه هدایت بهنظر میرسد تا گلشیری؛ چون در روش کلیتگرای آفرینش داستان «بوف کور» نمونهای بینظیر بهشمار میرود.
روایت در «بوف کور» از دو تکگویی تشکیل میشود که از لحاظ سبکی متفاوتاند ولی از لحاظ معنایی معادل یکدیگرند و قوانین زمان و فضا را نادیده میگیرند. آنچه که آنها را بههم ربط میدهد، رویایی ناشی از مصرف تریاک است که راوی را در انتهای تکگویی اول اسیر خود میکند و او را به دوران کودکیاش میبرد. او پساز بیداری همهچیز را آشناتر، طبیعیتر و همچنین باستانیتر مییابد. او از چیزی که میبیند و احساس میکند با عنوان تولد دوباره یاد میکند.
در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملا به من آشنا و نزدیک بود [...] مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقیام بود [...] به نظرم میآمد در محیط اصلی خودم برگشتهام ـ در یک دنیای قدیمی اما درعینحال نزدیکتر و طبیعیتر متولد شده بودم. (ص 65)
از اینرو راوی در تکگویی دوم سلفش را دنبال میکند که طراح سنتی قلمدان است و خودش را به خواست خود در اتاقش زندانی کرده است. تفاوت اصلی بین این دو توالی روایی طول آنها و درجهی پیچیدگیشان است. تکگویی اول کوتاهتر و شبیه به اعترافی خلاصهشده و خوابگردانه است که بر دو انگیزه تأکید دارد، یکی زن زیبای اثیری است که راوی در ابتدای داستان از شکافی در دیوار اتاقش به آن مینگرد و دیگری زنی سیاهپوش است که یکشب پیش او میآید و در سکوتی غیر طبیعی میمیرد. هویت هستیشناسانهی این زنان نامشخص است. زن اول را فقط برای لحظهای کوتاه میبینیم، او در وسط صحرا روبهروی پیرمردی ایستاده است که زیر درخت سروی نشسته و ناخن انگشت سبابهاش را میمکد. بین آنها جویی کوچک جریان دارد و دختر در حالتی شبیه به رقص نیلوفر کبودی را به او تعارف میکند. راوی تلاش میکند که این پدیده را بهخوبی بفهمد و احساس میکند که اسم آن زن را میداند. او وجود زن را به جهان کهنالگوها پیوند میدهد. او مینویسد:
در اینوقت از خودبیخود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا میدانستم، شرارهی چشمهایش، رنگش، بویش، حرکتش همه به نظر من آشنا میآمد. مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده، از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که بههم ملحق شده باشیم.
موتیف زن دوم حتا از اینهم مبهمتر است. چیزیکه ما دربارهاش میدانیم این است که آن زن زندگی راوی را نابود کرده است. بدنش بهقدری نامشخص است که راوی را با بدن زن زیبایی ملکوتی که قبلا او را محسور کرده است، اشتباه میگیرد. هویت زنی که زندگی راوی را نابود کرده، در روایت دوم آشکار میشود. این روایت طولانیتر است و جزئیات دقیقتر از گذشتهی نامعلومش و وضعیت فعلی نابسامانش را آشکار میکند. در این روایت به قول معروف نظم مادی وقایع بهچشم میخورد که این نظم تصاویر کهنالگویی بخش اول را کامل میکند. در بخش اول راوی برحسب اتفاق یا قسمت، بغلی شراب کهنه و فراموششدهای را پیدا میکند و تا آنجاکه بهخاطر میآورد، بهمناسبت تولدش این شراب را انداختهاند. در بخش دوم این نظر مطرح میشود که این شراب باید همان شراب زهرآلودی باشد که مادر هندیاش وقتی او و خالهاش را در ری ترک میکرده به او داده است.
ساختار دوقلوی «بوف کور» به رویکرد هرمنوتیکیتری نیاز دارد چون دو قطب روایی تعیینکنندهی چیزی هستند که از آن با عنوان روایت کلیتگرا یاد میکنیم. برای اینکه بهخوبی بفهمیم این دو قطب چهچیزهایی هستند، باید به خاطر داشته باشیم که در بخش دوم «من»روایی از متعلقبودنش بهواقعیت قبلی آگاه نیست و از این جهت بهواقعیتی موازی یا مجزا تبدیل میشود، مثل رویارویی جادویی با یک طرح کلی. میتوان گفت در اینمورد روایت قدمبهقدم آفریده میشود تا بسط مییابد.
دنیایی که نویسنده از تاریکی ناشی از زنستیزی و تنهاییاش پدید آورده، در هر دو بخش روایی، از تکرارهای موازی و متعددی خلق شده است؛ این تکرارهای موازی از رنگها، گلها، تصاویر، رفتارها و حرکات همیشه در صورتهای مختلفی از زمان و فضا جایشان را باهم عوض میکنند. این ایده که همهچیز صرفا تکراری از یک طرح کلی خاص است، یکی از دلایلی است که او از زندگی روزمره کناره میگیرد: «احتیاجی به دیدن آنها نداشتیم. چون یکی از آنها نمایندهی باقی دیگرشان بود.» (ص 102)
درونمایهها نیز در دو سیر بنیادی جریان مییابند. صحنهای گزمهها که مرتب به ذهن راوی بازمیگردند و او را وادار میکنند بارها و بارها همین آهنگ را بشنود؛ «بیا بریم تا میخوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم؟» و صحنهای که او و برادرزنش بر پلههای جلوی خانهی پدرزنش نشستهاند، توالیای از صحنههای کامل را پدید میآورد که مرتبا بدون هیچ تغییری در بعد مادی دنیای داستانی دوم تکرار میشوند. شکل دیگری از این توالی با استفاده از تساویها پدید میآید که این تساویها چون از محدودیتهای داستان روایتشده عبور میکنند، به جا و مکان دیگری برمیگردند و مرجع آنها میتواند واقعیتی باشد که خارج از متن مکتوب وجود دارد. بهعنوان مثال زن زیبای پریمانند که به عالمالمثال یا واقعیت جادویی بخش اول روایت تعلق دارد، جزو این دسته است. توازیهایی که از هر دو روایت فراتر میروند، ویژگی دو قسمتیبودن کل داستان روایتشده را به تصویر میکشند و جهانی را بهوجود میآورند که ذرات آن بدلهایی از یکدیگر است، گویی که هر دو از یک چیز بهوجود آمده باشند. بهاین مثالها دقت کنید. اول از همه، نقطهی تأکید کل روایت تصویری است که در بالا به آن اشاره شد و نویسنده تا پیشاز اینکه آنرا لحظهای کوتاه از درز دیوار اتاقش ببیند، تلاش میکرد تا این صحنه را روی قلمدان بکشد. اگر چه از دلایلش آگاه نیست، اما بر اساس گفتههایش در بخش انتهایی روایت، احساس میکند که آن تصویر برای کل روایتش اهمیتی حیاتی دارد و میتوان گفت که این تصویری از مادر یا کهنالگویی برونمتنی از فرایند آفرینش ادبی است.
زندگی من بهنظرم همانقدر غیر طبیعی، نامعلوم و باورنکردنی میآمد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم [...] اغلب به این نقش که نگاه میکنم مثل این است که بهنظرم آشنا میآید. شاید برای همین نقش است... شاید مین نقش منرا وادار به نوشتن میکند. (ص 144)
بهخاطر اهمیت این قسمت باید بهطور دقیق و کاملتر به آن اشاره کنم. در این صحنه پیرمردی قوزی با عبایی روی شانهاش و شالمهای که دور سرش یسته، زیر درخت سروی نشسته است و انگشت سبابهاش را میمکد. او شبیه جوکیهای هندی است و روبهرویش دختری جوان و بسیار زیبا با لباس سیاه ایستاده است و گل نیلوفری را به او تعارف میکند.
در طول روایت نسخهی دیگری از این صحنه یا صحنهی دیگری از مؤلفههای اصلی این صحنه مثل گل نیلوفر، دختری با لباس سیاه و غیره را داشته باشد وجود ندارد. بهعنوان مثال نسخههای بدلی کل صحنه، در بخش دوم داستان، جاییکه راوی در یک شب زمستانی با دایه و همسرش زیر کرسی دراز کشیدهاند تکرار میشود. او ناگهان به گلدوزی جلوب چشمانش نگاه میکند. تفاوت بین نسخهی اولیه و این نسخهی تصویر که در گلدوزی نقش بسته، آن است که پیرمردی در حال سهتار زدن است و دختری جوان که شبیه مادر راوی رقاصی هندی است، در جلوی او میرقصد.
تصاویری که راوی در موقع قدمزدنش در همین بخش روایت میبیند، زمانیکه تصویر مادر به توالی از تصاویر تجزیه میشود، معنی پیدا میکند. در ابتدا او جایی را میبیند که پر از گلهای نیلوفر است، سپس زیر درخت سرو مینشیند و بعد در دوردست دختری را با لباس ابریشمی بسیار ضخیم میبیند که به یک بارو میرود و مثل زمانیکه همسر راوی بچه بود، انگشتش را میمکد. سپس راوی متوجه میشود که اینجا همانجایی است که او لباس ابریشمی و بسیار نازک همسرش را در دوران کودکیشان دیده است. راوی احساس میکند که او را جایی دیده است، همانطور که در بالا بهآن اشاره شد، راوی دانش گذشتهی قبلا روایتشدهاش را پس میزند. در این موقعیتها هم تصور زن مثل گذشته، زودگذر است. او ناگهان ناپدید میشود و دوباره در مکانی دیگر ظاهر میشود. برخی از رفتارها و حرکات مثل عادت مکیدن انگشت یا آنرا نزدیک دهان گرفتن در بین شخصیتهای مختلف رواج پیدا میکند. پیرمرد در تصویر مادر، همسرش و برادر همسرش همهی آنها انگشتشان را میمکند. این شخصیتها ویژگیهای مشترکی دارند، انگار که از یک طرح مشترک از جهان کهنالگویی آمده باشند. خندهی پیرمرد که در نیمهی اول داستان زیر درخت سرو نشسته است در خندهی عموی راوی یا خندهی پدرش پساز مار گزیدهشدن تکرار میشود. این خنده ویژگی اصلی شخصیت پدرزنش هم هست. در پایان خود راوی هم به نسخهی بدل دیگری از این شخصیت کهنالگویی بدل میشود. چهرهی قصاب که پنجرهاش روبهروی پنجرهی اتاق راوی است، نسخهی بدلی از چهرهایست که در دوران کودکی و در یکی از شبهای طولانی بیماریاش دیده است. راوی او را سایهی همزاد خودش میداند: «گویا این سایه همزاد من بود و در دایرهی محدود زندگی من واقع شده بود.» (ص 128)
حتی چند عدد خاص هم همواره در متن تکرار میشوند. عدد 2 برای شکلهای مدور و 4 برای کوچکترها. این اعداد هم برای اندازهگیری زمان و هم برای شمارش پول بهکار میروند. بهعنوان مثال جستووی دختر اثیری که راوی او را در بخش اول داستان دیده بود، دوماهوچهار روز طول کشید و راوی بخش دوم همین مدت را روی زمین و دور از همسرش خوابیده است. رابطهاش با همسرش دوسالوچهار ماه طول کشید. حتا او گلدانی از فروشندهی مسن کالاهای عتیقهی دست دوم به دو درهموچهار پشیز میخرد.
کلیتگرایی در روایت «بوف کور» از چندین طرح هستیشناسانه بهوجود میآید.
1. عمل آفرینش بهعنوان فرایندی تدریجی در نظر گرفته شده است.
2. کل وجود به دست مجموعهای از قیاسهای همشکل در سطوع متعدد آفرینش اداره میشود.
3. تصویر بیعیبونقص کلیت جهان یک کره است.
من با خواندن «بوف کور» بهاین نتیجه رسیدم که تحلیلکردن عمل آفرینش منجر به پدیدآوردن چیزی میشود که از آن با عنوان کلیتگرایی روایی یاد میکنم. در فرهنگهایی که متون مقدس، چه متونی که سینهبهسینه و بهطور شفاهی و چه بهصورت مکتوب به نسلهای بعدی رسیدهاند و در شکلگیریشان نقش داستهاند، این متون موقعیتهایی بینظیر برای فهمیدن طرح کلی تجربهی انسانی دارند. ساختار دوقلوی روایت هدایت مانند گفتوگوهای آزاد روایتهای بندهش دربارهی کل آفرینش است. بر طبق روایت «بندهش»:
(نخست) آفرینش را بهحالت مینویی گویم، سپس با (حالات) مادی. (ص35)
بههمین دلیل است که وقتی دو بخش متوالی روایت را توضیح میدادم بین دنیای کهنالگویی رویاهای هراسانگیز و غیر قابل توضیح و همچنین دنیای واقعی تمایز قائل شدم.
در روایت «کتاب مقدس» عمل آفرینش تا ابد عملی لحظهای و کامل است. وقتی در تورات گفته میشود که خداوند چیزی را آفریده این اطلاعات در جای دیگری از متن تکرار نمیشود. در واقع این امر همانند سکونت آفریدههها در تنها بخش ممکن در زمان و مکان است. درحالیکه در روایت «بندهش» آفرینش در سطوح متعددی از عبارات آن تکرار شده و عناصر جدید و غیر منتظرهای را شامل میشود. بهعنوان مثال در چندین موقعیت در «بندهش» به آفرینش آب اشاره میکند. در ابتدا چنین میخوانیم:
«هرمزد آفریدگان را بهصورت مادی آفرید، از روشنی بیکران آتش، از آتش باد، از آب زمین [...]». اما این فقط طرحی ابتدایی از آفرینش یا حلقهای مقدماتی است، چون کمی بعد چنین میخوانیم: «او نخست آسمان را آفرید برای بازداشتن(اهریمن و دیوان) باشد که(آن آفرینش را) آغازین خواند: دیگر آب را آفرید برای از بینبردن دروج تشنگی؛ سهدیگر زمین را آفرید، همه مادی. چهارم گیاه را آفرید [...]» و چرخهی یوم این معرق آفرینش بهاینصورت است: او آب و آتش را با یاری گیاه آفرید [...]. حالا این پرسش مطرح میشود که چیزیکه آفریده شده بود، چیزی یکدست و منسجم با عنوان آب است و در یک عمل کامل آفرینش آفریده شده، یا ویژگیهای متعددی از آب در عملهای تکرارشوندهی آفرینش است. جدا از تغییرهای «بندهش» از گزارش خلقت و طرحهایی که در بالا به آنها اشاره شده، این جابهجایی در برخی از باورهای زرتشتیان هم وجود دارد که بر طبق آن کره شکل بیعیب و نقص و کاملی از آفریدگان و وجود روحیات جمعی موجودات گوناگون است.
کلیتگرایی روایی «بوف کور»، علاوهبر ویژگیهای ساختاری که در بالا به آن اشاره شد، بر مفاهیم دیگری نیز تأکید میکند، که میتوان آنها را پیشبینی رازآمیز و کلیتگرایی از مفاهیم بنیادی از قبیل مفهوم معنویت در برابر دنیای غیر ارگانیک و خویشاوندی بین بدن و تمام مسایل مرتبط با آن مثل پزشکی و بیماری از یکسو و نوشتار از سوی دیگر بهحساب آورد. با توجه بهاین امر میتوان دربارهی فیزیولوژی و آسیبشناسی واژه و نوشتار صحبت کرد. این مسایل بهطور کامل در داستانهای ابوتراب خسروی مورد بررسی قرار خواهند گرفت. مسئلهی دیگری که در رابطه با داستان «بوف کور» و روش کلیتگرایی روایت مطرح میشود، بالقوهبودن خلاقانهی انکار واقعیت و تقسیمبندیهای مورد پذیرش همگان است. «بوف کور» داستانی است که در آن انکار بهعنوان قانونی هستیشناختی و جهانی از وجود خودش عمل میکند و بهاین دلیل قاطعانه در کنار هستیشناختی سازگاری و هماهنگی قرار میگیرد.
راوی با توجه به کیهانشناسی زرتشتی، خودش را در لبهی تاریک و اهریمنی دنیای خلقشده قرار میدهد که معنای آن ویرانی و پوچی کامل است. او با ماندن در تاریکی میخواهد عمل تناقضآمیز خلقت را تکرار کند. با اینهمه همانطور که او در بخش دوم روایتش، وقتیکه بیمار میشود، میگوید میخواهد تاریکی را رام کند. او در آن وضعیت با استقلالی هستیشناسانه جذابیتهای دنیای دیگر را مورد بررسی قرار میدهد، «دنیای رویاهای شادیبخش بین خواب و بیداری: بهمن نیاموخته بودند که به شب نگاه کنم و شب را دوست داشته باشم.» در واقع برای راوی «بوف کور»، نوشتن تنها نیاز مثبت و موجود است و این تنها راه برای خودشناسی یا تولد دوبارهی واقعی است.
دیدگاه هدایت نسبت بهویژگی چندبعدی و کلیتگرای وجود انسانی که در تکرار تصویرها و موقعیتها و همچنین قدرتش در انکار خلاقانه نمود پیدا میکند، کلیدی برای آثار خسروی بهشمار میآید. داستانهایی که او در مجموعهی داستانهای کوتاهش و همچنین در دو رمان «اسفار کاتبان» و «رود راوی» خلق میکند، مرز بین ابعاد متفاوت زمانی و هستیشناختی واقعیت را از بین میبرد. در دنیای خسروی، آنچه که با زادهشدن یا نوشتهشدن بهوجود میآید برای همیشه تبدیل بهموجودی زنده میشود. شخصیتهای مرده در دنیای زندگان دخالت میکنند و مایهی تعجبشان نمیشوند، گویی که چرخهی طبیعی بیپایانی، مرگ و زندگی، حضور و غیاب، موجود و سایهاش را بههم پیوند میدهد. چنین چیزی را بهخوبی میتوان در داستان «برهنگی و باد» مشاهده کرد. شخصیت اصلی این داستان رانندهی آمبولانس است و مردهها را به غسالخانه میبرد. او طبق معمول همیشه پیشاز آنکه به سردخانه برود، به خانهاش میرود و صبحانه میخورد. او همانطور که منتظر است تا صبحانهاش آماده شود، هوس سیگار میکند. وقتی به گاراژ برمیگردد، یکی ازمردهها را میبیند که بر بدنش نشانههای کالبدشکافی است و روی صندلیای نشسته و سیگار میکشد. راننده و همسرش دلشان به حال او میسوزد و او را از پلهها بالا میبرند تا در آشپزخانه برایش صبحانه آماده کنند. تمام اعضای خانواده هم رضایت میدهند که او در خانه بماند و استراحت کند و راننده او را بعدا به سردخانه تحویل بدهد. در دنیای خسروی، همزیستی مردگان و زندگان طبیعیتر از چیزی است که در دنیای واقعی وجود دارد. سیروس م. قهرمان داستان «حرکت زیبا و آسان» قادر نیست که بهطور هماهنگ بین دو قسمت بدنش، سمت راست و سمت چپ تعادل برقرار کند. از اینرو نمیتواند دلیل اهمیت توازی اعضای بدن را درک کند چون عملکرد هر کدام بهطور تعمدی با دیگری متفاوت است. یکروز که او برای کوهنوردی بیرون رفته است، یکی از پاهایش را به کوهنوردی فلج میدهد. پساز این قضیه او برای مادرش و پلیس، و در گزارش مادر دربارهی گمشدن پای پسرش برای تحقیق دربارهی این پرونده، این قضیه را برآیند سادهی سه عامل میداند: خودش، کوهنورد معلول و پا. توصیف خسروی ازملاقاتشان به این صورت است:
«چونانکه آنروز، روی صخرهای نشسته بود که آن مرد سر میرسد، کولهپشتی بر پشت داشته و بر تنها پایش ایستاده بوده، به او میگوید اجازه میدهید کنارتان بنشینم؟ سیروس م. اظهار میدارد که خواهش میکنم و همانجا روی آن صخره پلکها را برهم میگذارد و میخوابد ولی در واقع خواب نبوده است.
درهمانحال صدای نجوای عضو خطاکار را میشنود که به مرد میگوید که به کوهنوردی علاقه دارد و آرزو میکند که در اوقات فراغت به این ورزش بپردازد. مرد کوهنورد هم میگوید چهقدر خوب، کاش همسفر علاقهمندی چون شما داشتم. «عضو خطاکار میگوید اگر به او کمک کند تا از شر این ابله راحت شود، همیشه پا به پای او خواهد آمد.»
این رمان یکی از ویژگیهای اصلی دنیای خسروی یعنی نارضایتی قهرمانانش از بدن طبیعی را نشان میدهد. آنها در کشمکش با بدنشان تلاش میکنند تا آن را اصلاح کنند. این مطلب تماتیک به یک موتیف مناسب در «رود راوی» تبدیل میشود. در داستان «و من زنی بودم به نام لیلا که زیبا بود»، ما با اعترافات زنی روبه رو میشویم که خودش را با نامهای گوناگون معرفی میکند و هویت واقعیاش را انکار کرده یا زیر سؤال میبرد. این نوع بارز از هویت چندگانه، درد و مشکل مخصوص او نیست. تمام اعضای جامعهای که او در آن زندگی میکند تابع همین قانون هستند. در واقع همهی آنها غیرقابل شناسایی هستند. ما با خواندن داستانهای خسروی در فضای وقایعی یکسان حرکت میکنیم. «دیوان سومنات» ویژگیای بنیادی از روایت کلیتگرا و روایت خسروی را نشان میدهد. این ویژگی تلاش نویسنده برای تعیینکردن کلیت داستانش با استفاده از هستیشناسی انکار است.
«رود راوی» جامعترین و اساسیترین رویکرد به میراث ادبی و فکری هدایت در ادبیات فارسی پساز انقلاب اسلامی است. این رمان محور اصلی جلسهی منتقدان ایرانی با ابوتراب خسروی در فصلنامهی ادبی و فلسفی «کتاب ماه» در دو سال قبل بود. در این میز گرد ادبی بلقیس سلیمانی پرسشهای هوشمندانهای را مطرح کرد که بهنظر من میتوانند نقطهی آغازی برای تحلیل «رود راوی» در آینده باشند. یکی از پرسشهای او به اهمیت تعریف پیوندهای بین «بوف کور» و «رود راوی» اشاره میکرد. او گفت: این اثر تا چه اندازه وامدار «بوف کور» است؟ آیا گایتری رقاص خواهر بوگام داسی، رقاص معبد لینگام نیست که راوی «بوف کور» از او بهوجود آمده، با نطفهی مردی که نمیداند کیست؟ [...] آیا راوی تنها و مالیخولیایی «بوف کور» که روایتگر رجالههای بیمقدار زمانهاش بود، در کسوتی تازه سیر رجالهشدن خود را باز نمیگوید؟
در واقع شباهتهای بین این دو رمان فراتر از چند موتیف عادی است و ما میتوانیم به غیر از موتیف رقاص و مادر هندی شخصیت اصلی که در بالا به آن اشاره شد موتیف مشترک سفر به هند، تصویر متکثر زن ـ و ـ فاحشه که بر مبنای بوطیقای هدایت یا بوطیقای ایران باستان از نمونههای بدل کهنالگویی بهوجود آمده است و در نهایت موتیف پدر نامعلوم را ببینیم. برابری دقیقی بین هر دو رمان در سطح ساختاری داستان و اصول هستیشناسی درونی آنها وجود دارد. «رود راوی» مانند «بوف کور» ساختار دوگانهای دارد که بههمینصورت عمل میکند. اتفاقهایی که روایت میشوند، در دو بخش هستیشناختی و زمانی متفاوت اتفاق میافتند. بخش اول توسط تجربیات بیواسطهی راوی تعریف میشود که از زندگی ایدئولوژیک کشورش با عنوان مفتاحیه یاد میکند و بخش دوم که با بخش اول تداخل پیدا میکند و با آن عجین است شامل اتفاقی میشود که به گذشتهی تاریخی و اسطورهای کشورش برمیگردند. این اتفاقات بهتدریج از اسناد و مدارکی که کیا، شخصیت اصلی و راوی رمان و به احتمال زیاد پسر حضرت مفتاح پس از بازگشتن از هند بر اساس دستور رئیس مفتاحیه، حضرت مفتاح میخواند آشکار میشوند. راوی با سخنرانیهایش قدمبهقدم برای ما و خودش رازهای قدرت سیاسی در کشورش را آشکار میکند. این قدرت بهدست مجموعهای از اتفاقات کهنالگویی و متافیزیکی مشروعیت مییابد. این مرکز ثقل ارتباط کلیتگرا بین دو بخش روایت است.
ساختار دوگانه در سطح اتفاقات همزمان هم تکرار میشود. این اتفاقات از لحاظ فضایی بین مفتاحیه که در استان فارس واقع شده و لاهور در هند تقسیم شدهاند. این تمایز از لحاظ ساختاری کاملا متناسب است چون فضای فکری لاهور به عنوان دشمن ابدی مفتاحیه معرفی میشود.
رابطهی اخلاقی و هستیشناختی این دو رمان را هم میتوان بهصورت تأکید اگزیستانسیالیستی داستان خلقشده و مفهوم کلیتگرای واقعیت متعین بررسی کرد. پیوند مهم دیگر بین دو رمان به زمان واقعی اتفاقات هر دو رمان برمیگردد. با اینکه راوی بهروشنی تاریخ دقیق را مشخص نمیکند، در قسمت آخر نکاتی وجود دارد که بر مبنای آنها میتوانیم تاریخ تقریبی را سال ۱۳۰۴، سالی که رضاخان بهعنوان شاه ایران تاجگذاری کرد بیابیم. از اینرو میتوانیم «رود راوی» و «بوف کور» را که در اواخر دوران رضاشاه نوشته شده است از لحاظ زمانی همعصر بدانیم و بیشک هر دو از جو بدبینی و دلمردگی آن دوره الهام میگیرند.
با توجه به ویژگیها و قوانین بوطیقای فارسی کلاسیک میتوان گفت که «رود راوی» پاسخ یا استقبالی از «بوف کور» با تک گویی زیر آغاز میشود:
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموما باور دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند.
این تشریح ادبی درد به همراه مدیوم نوشتن با توضیحات کیا، راوی و شخصیت اصلی دربارهی دلیل تغییر موضوع مطالعاتاش مطابقت دارد. با اینکه او به لاهور میرود تا طب بخواند، اما پساز چند سال تحصیل در دورهی مقدماتی، کلا نظرش تغییر میکند و در جلسات علم کلام و خداشناسی در مکتبهالقشریه شرکت میکند. مینویسد:
میپرسید چه اتفاقی افتاده که آدمی مثل منکه تربیتی مفتاحی دارد، اصول خود را زیر پا گذاشته و بر سر درس معاندان مفتاحیه مینشیند(...) بهاین نتیجه رسیدم که محصل طب نمیتواند عمق اجساد را نبیند، چون باید حداقل علت صوری درد را که علت مرگ هست در نسوج بهعینه ببیند. و حالآنکه درد ماهیتی تجریدی دارد که تنها رد عبورش را در اجساد میگذارد. و در واقع آدمی مثل من بهدنبال کشف ماهیت درد در کلاف سردرگمی از بو و رنگ و غرابت تن آدمی گم میشود و رد درد در جابهجای نسوج جسد مانده بود و لکن عین درد هیچجا نبود. برای همینچیزها بود که میباید رد درد را در جایی دیگر میزدم تا در مکانی دیگر بهغیر از تن آدمی به ملاقاتش میرفتم. مثلا در مکانی بهعین کلام. درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمیزند. گاهی هم ساکن اشیاء میگردد.
تحصیل در رشتهی طب انتظارات کیا را برآورده نمیکند. چون او میخواهد نشانههای واضح رنج و درد انسان را ببیند. او در نهایت چنین مکانی را واژه میداند. کیا پس از بازگشتاش از لاهور که اولیای مفتاحیه آن را جامعهای متخاصم به جامعهی خودی بهحساب میآورند، ناچار است مراسم تسعیر را به جزای دانشی که در مکتب قشریه فراگرفته است طی کند. کل مراسم بهنوعی مراسم تشرف شبیه است که روی صحنه در برابر اعضای ممتاز جامعهی مفتاحیه انجام میشود. عموی کیا خطابهی حضرت مفتاح را بلندبلند میخواند و کیا را راهنمایی میکند که در طول مراسم چه کاری باید انجام دهد. از این رو عموی کیا استاد و مجری مراسم است درحالیکه حضرت مفتاح بهعنوان تماشاگر خاموش آن به مجری معنوی آن شبیه است. کیا با کنار گذاشتن حس شرمساری باید همانند روزی که متولد شده است، در برابر حضار برهنه بایستد.
«صدا از سمت غرفهها میآمد که میگفت، کیا شرم نکن، تو هیچ اسراری نداری که پنهان کنی، مؤمنان دارالمفتاح همه محرم تواند. اسرار تن تو اسرار آنهاست[...] همهی مؤمنان حاضر محرم اسرار دارالمفتاح هستند [...] مؤمنین به عین دیوارهای خلوت تواند.»
او سپس به کیا دستور میدهد که خودش را در اختیار صحابهی تسعیر بگذارد. آنها به او میگویند که روی تخت بر شکمش دراز بکشد «بهعین آنکه خود را برای همخوابگی آماده میکنی» و دست و پاهایش را با تسمههای چرمی میبندند. از این لحظه بهبعد بخش اصلی مراسم تسغیر که شامل شلاق زدن است، آغاز میشود. این یکی از تکان دهندهترین صحنههای «رود راوی» خسروی است که درجهی اعلای ستایش درد و رنج و بیرحمی و ملایمت را نشان میدهد. بر طبق فلسفه مفتاحیه که بهتدریج با روایت بخشهای انتهایی رمان جزئیاتش آشکار میشود، این مراسم برای گشودن بعد جدیدی از درد است، درد بهعنوان وفادارترینِ رعایا و صحابه و قاصد حضرت مفتاح. از این رو دردی که انسانها متحمل میشوند، از ویژگیهای شاخص آن محروم است چون سیستم آن را تصرف میکند؛ و همین نظام یا سیستم قدرت درد را هویتی جاندار و مجزا بهحساب میآورد که میتواند بر طبق خواستهی آنها رفتار کند. چیزیکه آنها میخواهند، این است که انسانها به کمال برسند و رویایشان را دربارهی بهشتی که در ذهن دارند، فراموش کنند. این همانچیزی است که امالصبیان، فاحشهی مقدس و تنها معشوق بنیانگذار مفتاحیه، ابودجانه اکبر، بهعنوان پیغام برای او و مردمش پساز رفتنش به آسمان برای او به یادگار گذاشته است. در یکی از رسالههایی که کیا میخواند چنین آمده است:
«گویا بر مفتاح اول آشکار میکند که کافی است درد را جزو اصحاب مؤمن خود درآورد تا به فرمان او باشد. در آنصورت دارالمفتاح فرمانروای زمین خواهد شد. سربازان تو باید هیئتی از صورتهای گوناگون درد و زخم و جنون باشند و از برای استقرار آن و جسم رعایای نافرمان باید اسباب لازم برای حلول آنها در جسم رعایا فراهم آید.»
وقتی کیا مجازات میشود، او از مکانیسم این سازوکار آگاه نیست، او دربارهی امالصبیان و تعلیمهای مخفیانهاش و همچنین چیزهای دیگری که به میراث مذهبی و سیاسی مفتاحیه مربوط میشود اطلاعی ندارد. اما پساز مراسم وقتیکه سرتاسر بدنش را زخمهای چرکین میپوشانند، به او میگویند که همهی آنها خادمان و جاسوسان حضرت مفتاح هستند و اختیارشان دست خودشان نیست. «حضرت مفتاح فرمودهاند تا روزیکه حتی یکی از گناهان کیا هم باقی مانده باشند زخمها حق ندارند مواضعشان را ترک کنند.»
در کشور کیا درد متعلق بهکسی نیست که درد میکشد، بلکه به دیگران و مجموعه تعلق دارد. غیرممکن است که بتوانیم معنی درد را خارج از آنها درک کنیم. این نوع اقتضای حسی استراتژیای کلیتگرا از تحلیل روابط درون داستان است.
مفهوم دشمن هم شامل همین فرایند کلیتگرای معناست. لاهور از همان ابتدا بهعنوان شهری متخاصم معرفی میگردد، مخصوصا پیشاز آنکه کیا دانشجوی علمالهیات شود، میداند تعلیماتی که به آنها گوش میدهد با اصول مفتاحیه متناقض است. جلسات مولوی عبدالمحمود استاد هندی او در مکتبالقشریه، نکات اصلی این تناقضها را نشان میدهد و تمرکز اصلی آنها بر ذات کلمه است.
استادِ کیا:
«از سیالیت نحو صحبت میکرد و این سیالیت را از وجوه حضرت حق که در کلام متجلی گشته است میدانست [...] مفتاحیه را متهم مینمود که جسم کلمه را تهی از حقیقت نمودهاند تا خفیهگاه شیطان رجیم کنند و از این ترفند شعر حاصل نمایند که از جنس همان آتش است.»
کیا در نامههایش به عمو دیدگاههای استادش را گزارش میکند و بهخاطر پاسخهای عمو میتوانیم تصور کنیم که دیدگاه یک مؤمن مفتاحی نسبت به کشور متخاصم چیست و همزمان میتوانیم نتیجهگیری کنیم که مفتاحیه چهجور کشوری است. عمو اتهامهای زیر را به مکتبالقشریه وارد میداند.
1. آنها زیبایی را خفیهگاه شیطان میدانند وتلاش میکنند تا زیبایی را از زندگیشان بیرون کنند درحالیکه جد اکبر مفتاحیه از اصل لذت که به گناه منتهی میشود و به زندگی معنا میدهد دفاع میکند. عمو پیروان مکتبالقشریه را دشمنان موسیقی و شعر میداند و توضیح میدهد که: «ولی اولیای ما میفرمایند که مطربان و شاعران جهان را آذین میبندند و شعر و موسیقی را از اجداد خود که در زمین و آسماناند، آموختهاند.»
2. آنها خودشان را کاملکنندهی خلقت میدانند و تلاش میکنند تا رفتار طبیعی همهی مخلوقات را تغییر دهند. بههمیندلیل عمو نگران است مبادا آنها ذهنیات طبیعی کیا را تغییر دهند. او اضافه میکند: «در مقابل آنها این جنود مفتاحی هستیم که ایمان به صلاحیت آدمی مثل تو به دلیل رفتار دادهایم.»
در این سطح روایت کشور مفتاحیهای که در ذهن داریم از مردمش حمایت میکند تا استعدادهایشان را شکوفا کنند، از زندگی لذت ببرند. بااینوجود، تجربیات فردی کیا و شغلش در بیمارستانی که هدف اصلی آن درمان بیماران از بیماریهایی مثل سیاهزخم و غیره است، بهما اینطور میفهماند که این جامعه، جامعهای تاریک و عمیقا اسیر تشریفات است و ما از یکطرف با حلقهای بسیار کوچک و از طرف دیگر اکثریتی از جامعهی بیمار مواجهیم.
بیمارستان را بر خلاف اسمش، دارالشفاء باید زندانی در نظر گرفت که مسئول تدارکدیدن ابزار شکنجه است و کیا پس از قبولشدن در امتحانی که برای اثبات وفاداریاش بهمرام مفتاحی تدارک دیده شده از این ابزار سیاههای تهیه میکند. ما مطمئن میشویم چیزیکه عموی کیا در نامههایش دربارهی دشمنان مفتاحیه به مکتبالقشریه نسبت میدهد، در واقع به خود مفتاحیه بازمی گردد. علاوهبراین، ما میدانیم که کیا با زندگی در لاهور با مکتبالقشریه آشنا شده است و بازگشتن به مفتاحیه نشان میدهد که این سیستم چگونه فعالیت میکند. ما از نامهی عمو میفهمیم که حضرت مفتاح اطلاعات کاملی دربارهی لاهور و مردمش دارد. اما او بهزعم این آشنایی، کیا را برای ادامهی تحصیل به آنجا میفرستد. علاوهبراین راوی بهما میگوید که نام مادرش نام رقاصهای که او در لاهورعاشقش میشود، گایتری بوده است. اگر پدر کیا حضرت مفتاح باشد، این بدان معناست که خود حضرت مفتاح هم همین شور و اشتیاق را در جوانی و پیشاز آنکه رهبر مفتاحیه شود تجربه کرده است. نکتهی مهم و جالب توجه این است که ما در خود روایت پس ازمراسم تعزیر، چه از لحاظ همزمانی و چه در زمانی میبینیم که غیر از یک مورد، هیچ نشانهی مشخصی که بتواند دشمنی بین مفتاحیه و لاهور را تأیید کند، وجود ندارد. آن یک مورد هم دستنوشتهی الیاس ابومقصود از مصر است که منبع اصلی اطلاعات راوی دربارهی گذشتهی مفتاحیه است. این دستنوشته دربارهی «النوبغ» اثر ابنالقرد نویسندهی نسخهی خطی اصول رفتاری مفتاحیه بر مبنای اصول اباحیه است. او مینویسد:
«و بدانای پسر منشأ حیات بر ارض بر اصل تنازع استوار است [...] در بینابین جمعین آدمیان هر آدمی باشد از برای دیگری. هیچکس فینفسه در امن نیست. الا ما که ایمان به اصول اباحیه از مشایخ بهما رسید. که میبایستی متنفر به اهالی ارض از هر نوع ازجمله انس و جن و پرنده و کلهم اشیاء فیالارض بود. زیراکه از برای تنازع حتا بدون ادله باید متنفر بود از هیمنهی این تنفر هیچ مجالی از برای تقرب و در دامشدن نباشد.» (ص112)
حکومت مفتاحیه که برای تبلیغ شیوهی نگرششان در سایر مخلوقات از انسانها گرفته تا حیوانات و هویتهای معنوی است، حکومتی کاملا دفاعی است چون بر این اصل استوار شده است که دشمنان و نیروهای منفی تو را احاطه کردهاند و بههمیندلیل است که دیگران را خوار و ذلیل بهحساب میآورند. جامعهای که روابطش را با جهان خارج بهاینصورت تعریف میکند، قادر نیست که برمبنای ارزشهای اصیل، چه منفی باشند و چه مثبت، با دیگران تعامل داشته باشد. مهمترین اصل این جامعه، رویارویی با دشمنان است، بدون توجه به اینکه ممکن است چه بهایی داشته باشد. از اینرو میتوان چنین تصور کرد که هیچ دلیل موجهی برای دشمنی مفتاحیه با لاهور وجود ندارد. تنها دلیل این دشمنی لزوم داخلی «در مبارزهبودن» است. مفهوم دشمن هم مثل مفهوم درد جذب سیستم میشود تا ذات کلیتگرای آن را حفظ کند.
منبع: نقد آگاه در بررسی آراء و آثار، پاییز 1388، صفحههای 295 تا 316
اگر آنها مدام آمادهی دیدن فراخوانهای تازهای در کارشان باشند، کار آنها بیوقفه غافلگیرانه خواهد بود. باوجود سختیها و شکستها کنجکاویشان فرونمینشیند. برای آنها از هر مسئلهای که شکافته و حلشده تلقی میشود، انبوهی از پرسشهای جدید به پرواز درمیآید. شهود شاعرانه، هرچه باشد، از «نمیدانم» بیوقفهای زاده میشود.
شیوهی در برابر هم قراردادن دنیاهای متفاوت ـ دنیای آدمی بالفعل در برابر دنیای آدمی بالقوه از یکسو و دنیای اشیاء و جانداران در برابر دنیای ارواح و مردگان از سوی دیگر ـ و تلاش برای برقراری معناهایی بین آنها، شکل کاملی را در شعر «گربهای در خانهی خالی» پیدا کرده است. در این شعر گربهای را میبینیم که پس از مرگ صاحباش، در نهایت سرگشتکی نمیتواند به غیاب دایم او پیببرد، هرچند احساس میکند که یک چیزهایی، دیگر مثل سابق نیست. لطف بیان شیمبورسکا در این است که توصیف رفتار گربه، از چهارچوب واکنشهای طبیعی یک جاندار در برابر غیاب(مرگ) صاحباش خارج نمیشود. شیمبورسکار از متوسلشدن به صنعت تشخص ـ که ممکن است در چنین شرایطی بر شاعر تحمیل شود ـ اجتناب کرده است. گربه بهعلت بیحاصلماندن شیطنتها، در انتظار بازگشت صاحباش به خواب میرود. پایان شعر، بهعلت بهکارگیری فعلهای مجهول، همزمان دو فاعل فرضی را ـ «من» گوینده در موضع گربه، و خود گربه ـ تداعی میکند. نتیجهی این بههمتنیدن دنیای آدمی و دنیای گربه، شگفتانگیز است. وفاداری هستیشناسانهی شیمبورسکا، مبنیبر اینکه گربه، گربه مانده و در واکنشهایش در برابر مرگ، ادای آدمی را درنیاورده، موجب شده که پدیدهی مرگ، از نشانههای قراردادی دنیای آدمی چون گریه و زاری و شیون بر خاکبرسرپاشیدن و غیره خارج شده، و در ابهام محض راز خود ظاهر شود.

نشر «آهنگ» مجموعه داستانهای لهستان را تحتعنوان «بدرود ای سرزمین مقدس» بهدست علاقهمندان ادبیات ناشناخته رسانید. مجموعهای که زحمت ترجمهی آنرا آقای «کمال بهروزکیا» کشیده است، ما را با 22 داستان از 22 نویسندهی لهستانی آشنا میسازد. افزون براین، مترجم ایرانی (یا ناشر) صلاح بر این دانستهاند که در همین مجموعه، مقدمهای گنجانده شود به قلم خانم «گردا هاگنا»، مترجم به احتمال قریببهحقیقت اتریشی (شاید هم آلمانی). گرچه مترجم و ناشر مشخصات و نشانی متن اصلی را که از روی آن ترجمه صورت گرفته ذکر نکردهاند، از نشانههای گوناگون پراکنده در جایجای متن ترجمه مانند اسم آلمانی خانم گردا هاگنا که در پایان مقدمه بهچشم میخورد و شناسهی نگاشتن این مقدمه «وین ـ ورشو ـ اکتبر 1990» که در کنار اسم خانم هاگنا قرار دارد، میتوان این فرضیه را پذیرفت که مجموعهی ایرانی برگردان همان مجموعهای است که خانم هاگنا 33 سال پیش برای خواننده آلمانیزبان تهیه کرده است. منتها آنزمان، زمان دیگری بوده است.
«یکربعی باهم نشستیم و به بچههایی که از دانشگاه میآمدند نگاه کردیم، به یوزوای پیر نگاه میکردیم که در تدارک سوخت طویله بود. و بعدش خداحافظی کرد و رفت.»
چرا بهنظر مترجم آلمانی/ ایرانی «حوزهی رادیواکتیو» بهجای بیم عنکبوتها باید بهتر باشد!!! بهخصوص که تصویر اصیل آقای مروژک معنی محوری برای کل داستان دارد و دلخواه نیست که بتوان آنرا حذف یا اصلا ندیده گرفت و آن تصاویر به استناد منطق و منظور مشخصی در داستان جای گرفتهاند. برای موجودی که تحولات بنیادی و ژنتیکی در آن بهوقوع پیوسته و از انسان به یک حشره تبدیل شده، فیالواقع خطر عنکبوت بیشتر است تا خطر تشعشعات رادیواکتیو. علم زیستشناسی این واقعیت تلخ را به ما میآموزد که مقاومت سوسک در مقابل تشعشعات هستهای بیشتر از مقاومت انسان است. و بر اساس این شواهد و قرائن است که نویسنده بشر را مورد طنز و استهزاء قرار میدهد.
در آغاز جنگ جهانی دوم که اشغالگران آلمانی، لهستان را تحت حملات وحشیانهی خود قرار دادند، ویسواوا دختری شانزدهساله بود. او دوم جولای ۱۹۲۳ در شهرک «کورنیک» در استان پزنان واقع در غرب لهستان به دنیا آمد و از سال ۱۹۳۱ در شهر «کراکوف» سکنا گزید. ویسواوای نوجوان بهخاطر هجوم آلمان نازی به مراکز فرهنگی لهستان، ناچار شد همچون دیگر نوجوانان لهستانی در دورههای درسی که مخفیانه، دور از چشم دشمن، تشکیل میشد، شرکت کند. پساز گذراندن این دورههای زیرزمینی در شرایطی بسیار سخت موفق به دریافت دیپلم شد و بهعنوان کارمند ساده به استخدام راهآهن درآمد.
در آهنگ شعرهای شیمبورسکا صدای دو نسل لهستانی طنین انداز است؛ صدای والدین او که با جنگ جهانی اول آرزوها و نظام فکری رمانتیسم را وداع گفتند و صدای خود شیمبورسکا که در آستانهی هفدهسالگی باورهای دخترانه و شگفتآور پیشرفت صنعتی را ترک گفت و از ظلمات جنگی گذشت که بساط آنرا در لهستان، متجاوز خداشناس و متمدن آلمانی دست در دست متجاوز خداناشناس و غیر متمدن روسی پهن کردند. در این بساط جنگ، انسان، شمارهای در فهرست محکومان به اعدام یا حیوانی درخور شکار در کوچهپسکوچههای شهرها و آبادیهای لهستان، بیش نبود. از اینجاست که برای شیمبورسکا، کلمهی «انسان» هیچ آهنگ افتخارآمیزی ندارد و تنها صورت توجیهکنندهی جهان استهزا و پارادوکس است.
اعتقاد شیمبورسکا به اهمیت کلام و نقش شعر در تعریف صادقانهی دنیایی که انسان را احاطه میکند؛ قلمش را از پذیرفتن کلیشههای فرهنگی در مورد انسان و مقام والای وی، عشق و راز ماوراءالطبیعهی آن و دیگرپدیدههای واقعیت بشری، بازمیدارد. این چند قطعه شعر نشان میدهد که برای خانم شیمبورسکا قابل اعتمادترین وسیلهی وصف انسان متناقض در دنیایی استوار بر تناقض، طنز و استهزاء است که چون تازیانهای بر سر آدم از خودراضی قرن بیستم فرود میآید. شیمبورسکا، مجهز به طنز گزندهی فلسفی در برخورد با انسان ایستاده بر سر دوراهی چرخش ناگهانی زمان و ادعاهای پرطمطراق خویش، وارث متمایزترین تجارب ادبی لهستان بهشمار میآید؛ وارث طنز فلسفی نوروید (NORWID شاعر رمانتیک قرن ۱۹ لهستان) از یکسوی، و وارث حق سنتشکنی «گومبروویچ»ـ نویسندهی قرن ۲۰ لهستان ـ در برابر هر نوع قالب دروغین در زندگی اجتماعی و روابط انسانی، از سوی دیگر.
شهر پزنان لهستان، جایزهی شعبهی لهستانی اتحادیهی بینالمللی نویسندگان پنکلاب.
مارک اسموژینسکی Marek Smurzyński