انسان بر لبهی پرتگاه خویش
مجله زمان: مارک اسموژینسکی، ایرانشناس لهستانی که اکنون پایاننامهی دورهی دکتری ادبیات فارسی را دربارهی سنائی غزنوی زیر عنوان تصحیح انتقادی سیرالعباد الی المعاد و شرح آن در دانشگاه تهران میگذراند، مطلب زیر را دربارهی خانم شاعر لهستانی برندهی جایزهی ادبی امسال (1996) نوشته است.
در آغاز جنگ جهانی دوم که اشغالگران آلمانی، لهستان را تحت حملات وحشیانهی خود قرار دادند، ویسواوا دختری شانزدهساله بود. او دوم جولای ۱۹۲۳ در شهرک «کورنیک» در استان پزنان واقع در غرب لهستان به دنیا آمد و از سال ۱۹۳۱ در شهر «کراکوف» سکنا گزید. ویسواوای نوجوان بهخاطر هجوم آلمان نازی به مراکز فرهنگی لهستان، ناچار شد همچون دیگر نوجوانان لهستانی در دورههای درسی که مخفیانه، دور از چشم دشمن، تشکیل میشد، شرکت کند. پساز گذراندن این دورههای زیرزمینی در شرایطی بسیار سخت موفق به دریافت دیپلم شد و بهعنوان کارمند ساده به استخدام راهآهن درآمد.
پساز جنگ بین سالهای ۴۸ ـ ۱۹۴۵، در دانشگاه «یاگلونیان» کراکوف، همزمان، در دو رشتهی زبان و ادبیات لهستانی و جامعهشناسی مشغول به تحصیل شد. نخستین شعرش، در سال ۱۹۴۵، وقتیکه ۲۲ساله بود در یکی از روزنامههای لهستان چاپ شد. هنوز ۳۰ سال نداشت که اولین مجموعهی شعرش در سال ۱۹۵۲ با نام «برای این است که زندهایم» به طبع رسید. بعد ویسواوا شیمبورسکا در سیسالگی عضو هیأت تحریریهی هفتهنامهی ادبی ـ فرهنگی «Zycie Literackie»(زندگی ادبی) شد و تا سال ۱۹۸۱ با آن همکاری کرد. «کتابهای اختیاری» عنوان مقالات مسلسلی بود که شیمبورسکا از سال ۱۹۶۸ برای این هفتهنامه مینوشت. این مقالات در سال ۱۹۷۳ با همان عنوان بهصورت کتابی مستقل انتشار یافت. در میان مجلههایی که شیمبورسکا با آنها همکاری میکرد، میتوان از مجلهی لهستانیزبان «KULTURA»(فرهنگ) نام برد که از زمان استقرار کمونیسم در لهستان در پاریس منتشر میشد.
شیمبورسکا وابسته بههیچیک از گروههای ادبی نبود. اشعار او که به ۳۶ زبان در ۱۸ کشور ترجمه شده، از سالها پیش شهرت جهانی یافته است. یوسیپ برودسکی، شاعر روسی و برندهی جایزهی نوبل ادبیات سال ۱۹۸۷، برای هنر شعر شیمبورسکا و عمق فکری آن ارزش ویژهای قایل بود.
شیمبورسکا در پایان یکی از آخرین شعرهایش به نام «انقراض قرن» گفته است:
دوباره و مثل همیشه
(...)
سوالهایی ضروریتر
از سوالهای سادهلوحانه
وجود ندارد.
در شعرهای شیمبورسکا از پندواندرزهای جاوید و سیستم فکری پایداری که بتواند انسان را خوشبخت کند، اثری نیست مگر اینکه حکمت هراکلیتوس که میگفت: «همهچیز سیال و متغیر است و نمیتوان دو بار در یک رودخانه پای نهاد» راهنمای انسان در هزارتوی سوالات شیمبورسکا باشد.
شعر شیمبورسکا با هرگونه آیین، چه آیین شکلگرایی، چه آیین متکی بر حقایق عالمانه یا آرمانهای عقیدتی بیگانه است. از دید او، تنها چیزیکه میتواند آرزوی دستیافت به آرامش مدام را که از دلبستگیهای همیشگی بشر است برآورده کند ـ بهطور استهزا ـ قرص مسکن است. در شعری بهنام «دستور مصرف» از زبان قرص مسکن میگوید:
من قرص مسکنم
در خانه عمل میکنم
در اداره اثرم پیداست
سر امتحانات مینشینم
در محاکمه حاضر میشوم
با دقت تکههای لیوان شکسته را بههم
میچسبانم
فقط مرا بخورزیر زبان حلم کن
فقط قورتم بده
بعد فقط آب بخور
میدانم با بدبختی چکار باید کرد
(...)
و در پایان همین شعر:
جان خود را به من بفروش
خریدار دیگری نصیبت نخواهد شد
شیطانی دیگر هم، وجود ندارد.
در آهنگ شعرهای شیمبورسکا صدای دو نسل لهستانی طنین انداز است؛ صدای والدین او که با جنگ جهانی اول آرزوها و نظام فکری رمانتیسم را وداع گفتند و صدای خود شیمبورسکا که در آستانهی هفدهسالگی باورهای دخترانه و شگفتآور پیشرفت صنعتی را ترک گفت و از ظلمات جنگی گذشت که بساط آنرا در لهستان، متجاوز خداشناس و متمدن آلمانی دست در دست متجاوز خداناشناس و غیر متمدن روسی پهن کردند. در این بساط جنگ، انسان، شمارهای در فهرست محکومان به اعدام یا حیوانی درخور شکار در کوچهپسکوچههای شهرها و آبادیهای لهستان، بیش نبود. از اینجاست که برای شیمبورسکا، کلمهی «انسان» هیچ آهنگ افتخارآمیزی ندارد و تنها صورت توجیهکنندهی جهان استهزا و پارادوکس است.
انسانی که از پشت پردهی شعرهای شیمبورسکا با خواننده ارتباط برقرار میکند، بیشتر شبیه به جاندار ناطق است تا اشرف مخلوقات؛ و چنانچه احیانا تاجی بر سر این جاندار پدیدار شود، بهزودی به کلاه زنگولهدار دلقکان تبدیل خواهد شد. از دید شاعر، انسان در برنامهریزی کل کائنات هیچ امتیازی نسبت به یک بلور یا یک آمیب ندارد و تازه در مقایسه با بعضی مخلوقات مثل پیاز ناقصبودنش آشکار میگردد:
پیاز که چیز دیگری است
او امعاء و احشاء ندارد
پیاز، تا مغز مغز، خود خودش است
تا حد پیاز بودن
پیازی از بیرون
پیازی تا ریشه
او میتواند خویشتن خود را نگاه کند
بدون دلهره
در ما بیگانگی و وحشیگریست
به زحمت پوشیده با پوست
دوزخ اندرون در ماست
آناتومی غریب
اما در پیاز، پیاز است
بهجای رودههای پیچدرپیچ
او چند برابر عریان است
تا عمق شبیه به خودش
(...)و در پایان شعر:
در ما ـ چربی و اعصاب و رگها،
مخاط و اسرارجات! است.
و حماقت کامل شدن را.
از ما دریغ کردهاند.
اعتقاد شیمبورسکا به اهمیت کلام و نقش شعر در تعریف صادقانهی دنیایی که انسان را احاطه میکند؛ قلمش را از پذیرفتن کلیشههای فرهنگی در مورد انسان و مقام والای وی، عشق و راز ماوراءالطبیعهی آن و دیگرپدیدههای واقعیت بشری، بازمیدارد. این چند قطعه شعر نشان میدهد که برای خانم شیمبورسکا قابل اعتمادترین وسیلهی وصف انسان متناقض در دنیایی استوار بر تناقض، طنز و استهزاء است که چون تازیانهای بر سر آدم از خودراضی قرن بیستم فرود میآید. شیمبورسکا، مجهز به طنز گزندهی فلسفی در برخورد با انسان ایستاده بر سر دوراهی چرخش ناگهانی زمان و ادعاهای پرطمطراق خویش، وارث متمایزترین تجارب ادبی لهستان بهشمار میآید؛ وارث طنز فلسفی نوروید (NORWID شاعر رمانتیک قرن ۱۹ لهستان) از یکسوی، و وارث حق سنتشکنی «گومبروویچ»ـ نویسندهی قرن ۲۰ لهستان ـ در برابر هر نوع قالب دروغین در زندگی اجتماعی و روابط انسانی، از سوی دیگر.
چه تلخ است طنزی که شیمبورسکا در شعر «انقراض قرن» بهکار برده است:
قرار بود خدا سرانجام به آدم نیکو و توانمند ایمان بیاورد
اما تابهحال نیکو و توانمند
دو آدم بودهاند
برای تعریف و توجیه فلسفهی خلاقهی خانم شیمبورسکا و وظیفهی نویسندگی میتوان از گفته سنائی غزنوی یاری جست که:
هزل من هزل نیست تعلیم است
بیت من بیت نیست اقلیم است.
دربارهی ویسواوا شمبورسکا Wisława Szymborska
آکادمی سوئد اعلام کرد که جایزهی نوبل ادبیات سال ۱۹۹۶ به شاعر ۷۳سالهی لهستانی، خانم ویسواوا شیمبورسکا بهخاطر نکتهسنجیها، بیان واقعیات و زیبایی شعرهایش اهدا شده است. او دومین زن لهستانی و نهمین زن در سرتاسر جهان است که موفق به دریافت نوبل شده است. شیمبورسکا که جز شاعری بهعنوان مترجم اشعار فرانسه نیز شهرت دارد همچنین ششمین شخصیت لهستانی برندهی نوبل است. او پیشاز این نیز در طول زندگی خلاقهاش جوایز ارزندهی دیگری ـ چه در لهستان و چه خارج از کشور ـ دریافت کرده است. از جمله:
جایزهی شهر کراکوف (۱۹۵۴)، جایزهی وزیر فرهنگ و هنر برای کتاب (۱۹۶۳) SOL، جایزهی زیگمونت کالنباخ (۱۹۹۰)، جایزهی گوته (۱۹۹۱)، جایزهی هردر (۱۹۹۵) در آلمان، دکترای افتخاری دانشگاه آدام مینسکویچ در
شهر پزنان لهستان، جایزهی شعبهی لهستانی اتحادیهی بینالمللی نویسندگان پنکلاب.
اشعار شیمبورسکا تاکنون در مجموعههای متعددی به چاپ رسیده است که عبارتنداز:
برای این است که زندهایم (۱۹۵۲)، سوالاتی مطرح در خویش (۱۹۵۴)، ندایی خطاب به آدم برفی (۱۹۵۷)، نمک (۱۹۶۲)، بازیگوش طفلکی (۱۹۶۷)، بههرحال (۱۹۷۲)، عدد بزرگ (۱۹۷۶)، آدمها روی پل (۱۹۸۶)، آغاز و پایان (۱۹۹۳).
ماری کوری نخستین زن لهستانی بود که در سال ۱۹۰۳ به همراه همسرش پیر کوری، نوبل فیزیک را بهخاطر کشف توریوم و پلونیوم بهخود اختصاص داد. ماری کوری بار دیگر در سال ۱۹۹۱، و اینبار در رشتهی شیمی، بهخاطر تجزیهی رادیوم از کلرور آن به نوبل دست یافت.
پساز او، هنریک شنکموویچ، اولین شخصیت ادبی لهستانی بود که جایزهی نوبل سال ۱۹۰۵ را بهخاطر رمان «کووادیس» ازآن خود کرد.
نوبل ادبی سال ۱۹۲۴ به ولادیسلاو ریموند برای رمان «رعیتها» اهدا شد.
پساز آن لهستان برای دریافت جایزهی نوبل ۵۵ سال انتظار کشید تا در سال ۱۹۸۰ که آکادمی سوئد چسلاو میلوش را برای مجموعهی اشعارش برنده اعلام کرد.
در سال ۱۹۸۳ جایزهی صلح نوبل برای اولینبار به یک شخصیت سیاسی لهستان، لخ والسا، تعلق گرفت. و سرانجام شیمبورسکا، چهارمین شخصیت ادبی برندهی جایزهی نوبل ادبیات را نصیب لهستان کرد.
منبع: ماهنامهی علمی ـ پژوهشی زمان؛ نشریهای برای سفر، ایرانگردی، جهانگردی، شماره ۱۲، آبانماه ۱۳۷۵، صص: ۵۲ و ۵۳
مرتبط: مقدمهی مارک اسموژینسکی بر کتاب آدمها روی پل؛ مجموعهای از اشعار شیمبورسکا در اینجا
مارک اسموژینسکی Marek Smurzyński