نقدی از مارک اسموژینسکی بر کتاب «بدرود ای سرزمین مقدس»

مشخصات کتاب:
بدرود ای سرزمین مقدس
رومن براندزتی‌تر
ترجمه‌ی کمال بهروزکیا
نشر آهنگ/ چاپ اول 1372
251 صفحه/ 1500 ریال


مارک اسموژینسکینشر «آهنگ» مجموعه داستان‌های لهستان را تحت‌عنوان «بدرود ای سرزمین مقدس» به‌دست علاقه‌مندان ادبیات ناشناخته رسانید. مجموعه‌ای که زحمت ترجمه‌ی آن‌را آقای «کمال بهروزکیا» کشیده است، ما را با 22 داستان از 22 نویسنده‌ی لهستانی آشنا می‌سازد. افزون براین، مترجم ایرانی (یا ناشر) صلاح بر این دانسته‌اند که در همین مجموعه، مقدمه‌ای گنجانده شود به قلم خانم «گردا هاگنا»، مترجم به احتمال قریب‌به‌حقیقت اتریشی (شاید هم آلمانی). گرچه مترجم و ناشر مشخصات و نشانی متن اصلی را که از روی آن ترجمه صورت گرفته ذکر نکرده‌اند، از نشانه‌های گوناگون پراکنده در جای‌جای متن ترجمه مانند اسم آلمانی خانم گردا هاگنا که در پایان مقدمه به‌چشم می‌خورد و شناسه‌ی نگاشتن این مقدمه «وین ـ ورشو ـ اکتبر 1990» که در کنار اسم خانم هاگنا قرار دارد، می‌توان این فرضیه را پذیرفت که مجموعه‌ی ایرانی برگردان همان مجموعه‌ای است که خانم هاگنا 33 سال پیش برای خواننده آلمانی‌زبان تهیه کرده است. منتها آن‌زمان، زمان دیگری بوده است.

آقای «چسلاف میلوش»(CZESŁAW   MIŁOSZ) که یکی از داستان‌های کوتاهش در مجموعه‌ی مورد بحث نیز پیدا می‌شود، هنوز از جایزه‌ی نوبل که 20 سال بعد، آکادمی ادبیات در نروژ به وی اختصاص می‌دهد، خبری نداشت، آقای «مارک هلاسکو» غافل از این بوده است که یک‌روز در آلمان خودکشی خواهد کرد و خانم «کونسه ویچووا» چند سال بعد تصمیم می‌گیرد از نیویورک به لهستان کمونیستی برگردد که تا روز وفاتش در زادگاه خود به‌سر ببرد. بنابراین ما درحال‌حاضر در ایران از دوره‌ی 50‌ساله‌ای در تاریخ ادبیات معاصر لهستان با نویسندگان و سبک‌هایی در داستان‌نویسی این کشور آشنا می‌شویم که در دوره‌ای از پایان جنگ جهانی دوم تا 1960 که تاریخ تدوین مقدمه‌ی خانم هاگناست، رایج بوده است. افسوس که مترجم یا ناشر سعی نکرده‌اند که این فاصله‌ی 30ساله در داستان‌نویسی و شرح احوال نویسندگان را با پانویس‌ها و اطلاعات جدید پر کنند تا خواننده‌ی ایرانی به تصویر و تصوری مطابق وضع واقعی در سیر و تحول ادبیات معاصر لهستان دست یابد.

جایگاه ادبیات لهستان خواه کلاسیک، خواه مدرن و معاصر در میان ادبیات اروپا به لحاظ بار تاریخی و معنوی خود، شناخته‌شده تلقی می‌شود. این‌که در سده‌ی جاری آقایان «شنکیویچ» و «ریمونت» در آغاز آن و آقای «میلوش» در پایان آن موفق به گرفتن جایزه‌ی ادبی نوبل شده‌اند تا اندازه‌ای اصالت و قوت بیان ادبی نویسندگان لهستان را به اثبات می‌رساند. نه‌تنها ادبیات لهستان، بلکه ادبیات کشورهایی مانند سوئد، سوئیس، اتریش، اسپانیا، صرب، کروات و چک در ایران هنوز ادبیات‌های غریب جلوه می‌کنند، اگرچه در اروپا مترجمان و خوانندگان وفاداری پیدا کردند. از این‌جاست که معرفی ادبیاتی نادر در بازار کتاب مسئولیت خاصی را بر دوش مترجم می‌گذارد. موقعیت حساس مترجم در روند دادوستد میان فرهنگ‌ها امری مسلم است. در واقع مترجم کسی است که دنیاهای خیالی متفاوت و غریبه را به جریان عاطفی و معنوی خواننده‌ی بومی به‌گونه‌ای وارد می‌کند، که آن توارد مسبب شکل‌گیری تصورات و تصاویر ذهنی خواننده درباره‌ی چگونگی بروز تخیل بیگانه و طیف مطالبی می‌شود که در جوامع دیگر غم و شادی را برمی‌انگیزانند. علاوه‌براین، در مواردی که خواننده با کمبود منابع اطلاعاتی مواجه است کتابی که مترجم در اختیار وی قرار می‌دهد با توضیحاتی که همراه آن درج می‌شود تنها منبع معتبر درباره‌ی آن مورد خاص می‌ماند.

یکی از قدیم‌ترین و موجزترین ارزیابی‌های کار مترجم در ضرب‌المثل لاتینTRADUTTORE TRADITTORE  تعریف شده است. بر طبق این ضرب‌المثل «مترجم خیانت‌کار است.» عمل ترجمه از دو حرکت تشکیل می‌گردد که درعین‌حالی‌که متضادند، مکمل هم هستند. این دو حرکت عبارتنداز کشف معنا و دوباره‌پوشاندن آن یا به‌عبارت دیگر درآوردن اثر ادبی از حالت خاموشی و برگرداندن آن به‌همان حالت. درباره‌ی مترجمی که معناهای اثر ادبی را کشف کرده تا آن‌ها را از طریق سوءاستفاده‌ها یا قصور در ادای کامل حق اثر اصلی منحرف سازد، همان ضرب‌المثل لاتین مبتنی بر «خیانتکاری مترجم» حکم می‌کند. بالطبع حرکت کشف معنا که نخستین حرکت در روند درازمدت ترجمه عنوان می‌شود، جنبه‌ی تحقیقی دارد. در همین مرحله است که سؤالات هم در خصوص ابهامات معنی‌شناسی متن اصلی و هم در مورد آوانویسی اسم‌های خاص و عناصر برون متن ادبی، مانند:  آداب و رسوم محلی تضمین‌شده در اثر ادبی و جغرافیا و فضاسازی اماکن، به‌وقوع‌پیوستن حوادث باید از سوی مترجم به‌دقت مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد تا متن مادر هویت اصلی خود را که در ویژگی‌های محلی‌اش خلاصه می‌گردد، حفظ کند.

متأسفانه در جای‌جای ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا قرائن و شواهدی به‌چشم می‌خورد که لهستانی‌بودن داستان‌های مجموعه را زیر سؤال می‌برد. این قرائن و شواهد یا شبهات نادرست متن ترجمه‌شده در دو بعد متن مشاهده می‌گردد.

اولا در بعد آوانویسی اسم‌های خاص، از اسامی نویسندگان گرفته تا اسامی اماکن جغرافیایی چه در درون داستان‌ها و چه در شرح حال نویسندگان.

ثانیا در بعد روابط معنی‌شناسی بین عناصر درونی داستان مانند خصوصیات محیط زندگی شخصیت‌های داستان، بازخوانی نادرست منظور نویسنده، ترتیب حوادث و گونه‌ی استحالات در شخصیت‌های داستان. شگفتا در بعضی موارد مترجم نام آلمانی خانوادگی را بر نام کوچک یک شخصیت می‌افزاید که چنین نامی در متن اصلی موجود نیست و لزومی هم ندارد که اضافه گردد. مثلا: در داستانی تحت عنوان «عروسی در اتم‌آباد» نام یکی از شخصیت‌هایش «یوزوای پیر» است و در متن ترجمه‌شده می‌خوانیم: «یک‌ربعی باهم نشستیم. جوان‌ها از دانشگاه می‌آمدند و یوزابرنستف می‌خواست به انبار غله برود، بعد خداحافظی کرد و رفت.» (ص: 100)

حال آن‌که متن اصلی بدین‌قرار است:

POSIEDZIELIŚMY JESZCZE KWADRANS, POPATRZYLI, JAK DZIECI WRACAJĄ DROGĄ Z UNIWERSYTETU, JAK STARY JÓZWA ZWOZI DO STODOŁY PALIWO, A POTEM POŹEGNAŁ SIĘ I POSZEDŁ.

و ترجمه‌ی قطعه‌ی مذکور باید بدین‌ترتیب باشد:

«یک‌‌ربعی باهم نشستیم و به بچه‌هایی که از دانشگاه می‌آمدند نگاه کردیم، به یوزوای پیر نگاه می‌کردیم که در تدارک سوخت طویله بود. و بعدش خداحافظی کرد و رفت.»

از عیوب آشکار دیگر این ترجمه از آلمانی به فارسی اگر چشم‌پوشی بکنیم، سؤالی که این‌جا مطرح می‌شود این است که از لحاظ درک و ادای درست متن اصلی و فرضیه‌های زیباشناسی چه لزومی داشت که یوزوای پیر از داستان‌ لهستانی، آلمانی‌تبار معرفی شود؟

در مورد نگارش درست اسامی خاص در متن ترجمه دو راه مرسوم است، یا این‌که عین صورت لغت خارجی وارد متن ترجمه شود که بین زبان‌هایی امکان‌پذیر است که الفبای‌شان یکی‌ست یا اسم خاص خارجی را با به‌کارگیری حروف زبان ثانی به آواشناسی زبان ثانی از یک‌سو یا تلفظ مرسوم‌شده در این زبان از سوی دیگر وفق دهیم.

در شرح حال خانم «کونسه ویچووا» می‌خوانیم که این نویسنده‌ی لهستانی در محلی به‌نام خوش‌آهنگ آلمانی «کازمیراندر واکسل» به دنیا آمد. کازمیراندر واکسل ترجمه‌ی آلمانی اسم مرکب توصیفی است که صورت لهستانی آن KAZIMIERZ NAD WISŁĄ است و ترجمه‌ی درست فارسی که در ضمن برای خواننده‌ی ایرانی قابل فهم و تشخیص صحیح در نقشه‌ی اروپا به‌نظر می‌رسد «کاژمیژ کنار، ویستولا» است. تا آن‌جا که بنده اطلاع دارم در کتاب‌های درسی جغرافیای اروپا که به زبان فارسی انتشار یافته و مورد تدریس قرار گرفته برای رودخانه‌ای که از وسط کشور لهستان از جنوب به‌طرف شمال عبور می‌کند نام لاتین «ویستولا» یا لهستانی «ویسوا» مرسوم است. بنابراین حفظ ترجمه‌ی آلمانی نام یک شهرک لهستانی علی‌رغم رسمی رایج در اسم‌گذاری‌های جغرافیایی در زبان فارسی ابتکاری غریب و ناموجه تلقی می‌گردد.

در مورد محل تولد آقای «گمبرویچ» می‌خوانیم که در «ویوشافت‌کیل» چشم به دنیا (لابد از شگفتی!) گشود. باز هم «ویوشافت» اسم آلمانی است که در لهستان وجود ندارد و اما با توجه به این‌که در زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی لهستانی آمده، خواننده‌ی ایرانی حق دارد فکر بکند که این یک اسم خاص لهستانی است. و بدین راه و بی‌راه است که اشتباهات و شبه‌حقیقت‌ها به ذهن خواننده رخنه می‌کند. «ویوشافت» همان استان «فارس» و «کیل» صورت شکسته‌ی آلمانی برای شهر که «کلتسه» پایتخت استان است. همان‌طوری‌که بعید به‌نظر می‌رسد که خواننده‌ی ایرانی در داستان «زوفیا کوسّاک» به‌نام «قربانی» که در جای‌جای داستان نامی از شخصیت‌های «کتاب‌المقدس» برده می‌شود در نوآ نوح را و در آبلز، هابیل را و در کینز قابیل را تشخیص بدهد. در داستان آقای «براندشته‌تر» تحت عنوان «بدرود ای سرزمین مقدس» یک‌دفعه به کوهستانی برمی‌خوریم به نام «سیون» که در هیچ‌کدام از نقشه‌های فارسی جهان پیدا نمی‌شود زیراکه این همان کوهی است که هم در «قرآن کریم» و هم کتاب‌های جغرافیای سینا آمده است.

اشتباهات و سهل‌انگاری‌هایی از این دست در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا فراوان است و قصد بنده این نیست که تمام اشتباهات آن‌را برملا و فهرست بکنم. صرفا به نوع این اشتباهات اشاره می‌کنم تا این حقیقت پیش پاافتاده را یادآور شوم که کار ترجمه شاید قبل‌از این‌که نمایاندن آشنایی عالی با زبان خارجی باشد، نوعی پیشه است که تواضع نسبت به مواد اولیه‌ی کار، که زبان خارجی است، از ویژگی‌های مهم آن به‌شمار می‌آید.

چنان‌چه در مورد اسامی خاص اماکن و شخصیت‌های اساطیری و تاریخ باستان شاید در بیشتر موارد، رسمی جاری در زبان ثانی ارجحیت داشته باشد، اما در مورد اسامی افراد زنده یا افرادی که متعلق به دوره‌ی تسلط وسایل پیشرفته اطلاع‌رسانی و تابع قانون مؤلف باشند آوانویسی به استناد زبان مبداء صحیح‌تر به‌نظر می‌رسد. طبق عقاید ودایی به‌جاآوردن درست هجاهای کلمه اهمیت بنیادی دارد. چنان‌چه کلمه را در ادای آواها منحرف سازیم شیئی کج و ناهموار به‌وجود خواهد آمد یا اصلا شکل هستی‌ای خود را پیدا نخواهد کرد. اگر به‌جای «میز» بگوییم «مز» شیئی که مورد دلالت این کلمه قرار می‌گیرد انگار به حوزه‌ی وجود فراخوانده نشده است. مثلا اگر بگوییم که فلان کتاب را آقای «کیام» تألیف کرده شخصی به نام «خیام» مختار است در مقابل چنین دعویی هیچ واکنشی از خود نشان ندهد، زیرا نامی به‌صورت «کیام» هیچ مصداقی ندارد. از این‌جاست که صورت اسامی نویسندگان لهستانی که در مجموعه‌ی مورد بحث پذیرفته شده عامل دیگری است بر غیر لهستانی‌بودن آن.

آقای رودنیکی باید رودنیتسکی باشد، ایواسکیویچ ـ ایواشکیویچ، سوفیا نالکوسکا ـ زوفیا نالکوفسکا، تدیوز بروسکی ـ تادئوش بروفسکی، گوستاو مورسنیک ـ گوستاو مورچینک، بودان چسکو ـ بوهدان چشکو، استانیلاو دیجت ـ استانیلاف دیگات، واسی ژو کروسکی ـ وایچخ ژوکروفسکی، رومن براندزنی‌تر ـ رومان براند شته‌تر، ژان پاراندوسکی ـ یان پاراندوسکی، یزری اندرز یوسکی ـ یژی اندژه یونسکی، ولوزیمیرادیوسکی ـ ولاجیمیژ ادویفسکی، ماریا دبروسکا ـ ماریا دامبروفسکا، تدیوز نوواکوسکی که باید تادئوش نوواکوفسکی باشد.

می‌توان پذیرفت که نویسندگان نام‌برده در یک عالم الاسامی المکسر!! به‌سر می‌بردند که جایگاهش هر جایی باشد، لهستان‌نامی نیست! ظاهرا در دنیایی زندگی می‌کنیم که سفارت‌خانه‌ها و انواع نمایندگی‌ها و سازمان‌های بین‌المللی ما را به هم‌دیگر نزدیک‌ می‌کنند و گریبان‌گیر اشتباهات پیشینیان که اسم‌ها را از نقل‌قول‌های دیگران به زبان خودشان تطابق می‌دادند نیستیم. خوشبختانه شناختمان از هم‌دیگر می‌توانند از روی قرائن و شواهد اصیل شکلی قریب‌به‌اصالت و حقیقت پیدا کند، اما با توجه به این‌که اسامی لهستانی و کلا اسامی اسلاو در نشریات ایرانی نادرست و با احترام به رسم خاص آوانویسی در ایران مبنی بر این‌که برای تمامی اسامی خارجی از یونان باستان گرفته تا اروپای شرقی و افریقا و امریکای لاتین‌ تلفظ انگلیسی (و به‌ندرت فرانسوی) به‌عنوان یگانه صورت قابل قبول و به اصطلاح صحیح ترویج شده در مقابل «زبان پیشرفته» انگلیسی (یا فرانسوی و آلمانی) می‌توان کوتاه آمد و از ظواهر دروغین حقیقت چشم پوشید.

در فن ترجمه‌، تواضع امر واجبی است. زیرا مترجم بدون این‌که در بزند و اجازه‌ی ورود از نویسنده بگیرد در خصوصی‌ترین و در بعضی موارد حیرت‌انگیزترین حرکات فکر و عواطف نویسنده شریک می‌شود. مترجم اگر به صلاحیت نویسنده و تمامیت زیبایی‌شناسی متن مادر اعتماد نداشته باشد بهتر است به کار ترجمه دست نزند چراکه باید این را قبول بکند که هر کاربردی در متن مادر تمام‌شده تلقی می‌گردد و به نیت خاصی صورت گرفته و هر نوع تغییراتی در فعل دنیایی که نویسنده ساخته تحریف آن دنیا و متن ـ که وسیله‌ی نمایاندن آن است ـ دانسته می‌شود. در مباحثی که میان مترجمان جریان دارد می‌توان در صفات دنیای برگردانده‌شده اختلاف نظر داشت اما هرگز بر سر افعالی که در دنیای نویسنده اتفاق می‌افتد. مثلا: قهرمان داستان در خانه بود یا بیرون از خانه، نشست یا ایستاد و در اخباری از این دست اختلاف روا نیست.

همان‌طوری‌که یادآور شدیم وضع نابسامانی در آوانویسی اسامی خارجی به‌عنوان یکی از اسباب غیر لهستانی‌بودن داستان‌های ترجمه‌شده، مورد بحث و بررسی قرار گرفت و اما اگر کسی بعد از سال‌های سال علاقه‌مند شد هویت و مبادی این داستان‌ها را تعیین نماید به مشکلی مهم‌تر از آوانویسی که شاید از دید بعضی‌ها طوفانی در لیوانی آب بیش نیست، برخواهیم خورد. متاسفانه ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا روابط معنی‌شناسی را که به‌عنوان شناسه‌ی دنیای تخیلی نویسنده برقرار گشته به‌هم می‌زند تا حدی که به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان داستان را به اسم همان نویسنده منتشر نمود.

و اما خود داستان‌ها:

از کل داستان‌های «ایواشکیویچ» (در مجموعه‌ی آقای بهروزکیا، ایواسکیویچ ‌نامی) که نویسنده‌ی پرکاری بوده است، خانم گردا هاگنا در سال 1960 و به پیروی از وی آقای بهروزکیا در سال 1993 داستانی برگزیدند تحت عنوان ایکارس. ایواشکیویچ، راوی این داستان جنب‌وجوش و بی‌قراری خیابان را در شهر اشغال‌شده در زمان جنگ جهانی دوم به‌هنگام غروب آفتاب و لحظاتی چند قبل ‌از فرا رسیدن ساعت منع عبورومرور توصیف می‌کند: در همین موقع است که بر حسب تصادف شاهد اتفاقی می‌شود که از دید و توجه دیگر عابران خیابان به دور می‌ماند. ناگهان نگاه راوی به پسری می‌افتد که در میان آدم‌های آشفته و شتاب‌زده، قدم‌زنان کتاب می‌خواند. پسر وقتی به کنار خیابان می‌رسد تراموا می‌آید و او بی‌اختیار و بدون این‌که موقعیت خود را متوجه بشود در پیاده‌رو وسط خیابان که اسم لهستانی‌اش «جزیره» است، منتظر حرکت تراموا می‌ایستد. مردم بدون این‌که نگاهی به پسر جوان بکنند، سوار تراموا می‌شوند و وقتی‌که قطار شهری می‌رود پسر بی‌اختیار و درحالی‌که ذهنش متمرکز روی کتاب است به قصد رفتن به‌طرف مقابل خیابان، حرکت می‌کند. در همین هنگام از یکی از کوچه‌های فرعی، ماشین گشتاپو از راه می‌رسد و اگر راننده‌ی ماشین جهت را عوض نمی‌کرد، حتما با پسر جوان که غرق مطالعه بود برخورد می‌کرد. ماشین گشتاپو کمی دورتر از پسر متوقف می‌شود و لحظه‌ای بعد، دو مأمور نظامی پلیس مخفی از ماشین پیاده می‌شوند و به‌طرف پسر می‌آیند، بدون هیچ چون‌وچرایی و با خشم و خشونت پسر مات‌زده را سوار ماشین می‌کنند و می‌برند به زندان.

این ترتیب حوادثی است که نویسنده‌ی لهستانی به نیروی خلاقه‌ی خاص خود در کمال زیباشناسی به نام ایکارس به‌وجود آورده است. حال ببینیم این ریزه‌کاری‌ها در حادثه‌پردازی ایواشکیوبچ چه بازتابی در ترجمه‌ی فارسی (شاید هم آلمانی) پیدا کرده‌اند:

«آن‌وقت پسر جوانی را دیدم که از خیابان «بدنارسکا» می‌آمد. تعجب کردم که چنین بی‌ملاحظه داخل تراموای قرمزرنگ نشسته است[!] کسانی که تراموا را نگاه می‌کردند می‌دیدند که چه‌طور او در جزیره‌ی آرامش نشسته[!] و نگاهش را از روی کتاب برنمی‌دارد[!!!] جوان، لحظه‌ای در جزیره‌ی آرام خود در لابه‌لای ورق‌های کتاب(!) فرورفت[!!] شاید درحالی‌که کتاب را جلو بینی‌اش گرفته بود به جزیره‌ی آرام خود[!]، به تراموا، به ماشین پر سروصدا داخل شده بود. ناگهان صدای دل‌خراش(!) ترمزها به گوش رسید، چرخ‌هایی روی آسفالت زوزه می‌کشیدند. اتومبیل تلاش می‌کرد از تصادم با بچه‌ها جلوگیری کند[!!]. در کوچک عقب باز شد و دو نفر شخصی با علامت مشخص جمجمه، توی تراموا پریدند[!] و یک‌راست به سراغ پسر جوان رفتند[!] و او را دستیگر کردند[!]. (ص 45)»

یکی دیگر از داستان‌هایی که در مجموعه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا درج شده داستان «اسلاوومیر مروژک» است تحت عنوان «عروسی در اتم‌آباد». در این مقاله یک‌بار به داستان مروژک اشاره کردیم، آن‌جا که درباره‌ی اسم آلمانی افزوده‌شده بر اسم لهستانی یک شخصیت داستان بحث می‌کردیم. حالا در همین داستان به‌دلایلی که برای من مبهم می‌ماند مترجم این داستان برای محل به‌وقوع‌پیوستن حوادث اسم آلمانی را منظور کرده است. در آغاز داستان می‌خوانیم: «داماد در والدراند آزمایشگاه بزرگی داشت (...)»

شکی نیست که والدراند یک اسم آلمانی است. من زبان آلمانی بلد نیستم، اما از دوره‌ی دبستان در کلاس‌های جغرافیا این‌را می‌دانم که در آلمان کوهستانی قرار دارد به نام شوراتس والد (SCHWARZ WALD) که در این اسم شوارتس به معنی «سیاه» و والد به معنی «جنگل» است ولی خوب، به علت این‌که اسم‌های خاص را برنمی‌گردانیم پس در کلاس‌های جغرافیا با همان شوارتس والد بایستی کنار می‌آمدیم.

جمله‌ی مورد بحث در متن لهستانی بدین‌ترتیب است:

PAN MŁODY MIAŁ POD LASEM NIEZŁY KAWAŁ LABORATORIUM

و ترجمه‌ی آن از این قرار است:

«داماد یک شش‌دانگ آزمایشگاهی را کنار جنگل نگاه داشت که بدک نبود.»

در داستان طنزآمیز آقای مروژک هیچ جایی‌که آزمایشگاه در آن‌جا قرار داشته باشد مشخص نیست، چه برسد به مکانی خاص به نام «والدراند» که ممکن است جایی در آلمان یا اتریش باشد. به‌هرحال جای سؤال است که چه‌طور اسم عام جنگل(والد) در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا به اسم خاص آلمانی «والدراند» تبدیل شده است.

به‌علت ساخت طنزآمیز در داستان‌های مروژک، مترجم در کار برگردان آن‌ها با دشواری‌های خاصی مواجه می‌شود. در بیشتر موارد طنز این نویسنده عبارت است از برخورد واقعیت‌هایی به‌ظاهر مطمئن و انکارناپذیر.

معمولا زیان راوی در زبان یکی از شخصیت‌های داستان درآمیخته می‌شود و از این‌جاست که بیان وی از خصوصیات گویش فردی مانند اشتباهات لفظی، خلاصه‌ساختن گفتار و ایجاد محدودیت در ادراک وقایع برخوردار است.

ترتیب روایت حوادث داستان «عروسی در اتم‌آباد» از شیوه‌ی بیان مردم دهاتی الگوی زیبایی‌شناسی خود را می‌گیرد که متأسفانه در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا حتا ته‌رنگی از این‌گونه بیان باقی نمانده است. افزون‌بر نکات زبان‌شناسی مذکور در عروسی در اتم‌آباد، مروژک عناصری از مراسم محلی عروسی را وارد داستان نموده که بی‌توجهی مترجم آلمانی/ ایرانی به کارکرد واقعی این‌ها متنی بی‌رنگ و بی‌ربط به خواننده عرضه کرده است.

در یک‌جای داستان مروژک از قول راوی می‌خوانیم که هنگام آمدن راوی به خانه‌ای که جشن عروسی در آن برگزار شد، ساق‌دوش‌های عروس می‌خوانند:

اگر به خود اعتماد کنی
به پشت‌بام نگاه کنی
چشم‌های بچه‌هایت
می‌شود سیاه، سیاه

و اما مشکل اصلی تصنیف:

JAK CIĘ BĘDĄ CZEPIĆ,
SPOJRZYJ DO POWAŁY,
 ŻEBY TWOJE DZIECI
CZARNE OCZKA MIAŁY

درصورتی‌که معنی ترانه‌ی ساق‌دوش‌ها از این قرار است

وقتی تاج تو را وردارند
به‌سوی سقف نگاه کن
تا چشم‌های بچه‌هایت
سیاه باشند سیاه

حتی اگر از مراسمی که ترانه با آن مرتبط است اطلاعی نداشتیم، به‌نظر می‌رسید که رابطه‌ی معنی‌شناسی بین برداشتن تاج از سر عروس، نگاه‌کردن او به‌سوی سقف تیره‌رنگ و چشم‌های بچه‌های آتیه‌اش واضح‌تر است تا روابط کلمات ترکیبات در مثال فوق در ترجمه‌ی آلمانی/ ایرانی.

حالا مراسم عروسی سنتی بدین‌ترتیب است که به‌هنگام نیمه‌شب، دو دوشیزه بالای سر عروس می‌ایستند و مراسمی را به نام «کشف تاج عروس» به‌جا می‌آورند. ساق‌دوش‌های عروس درحالی‌که تزئینات تاج و خود تاج را از سر عروس برمی‌دارند ترانه‌های مختلفی را ادا می‌کنند. از این پس عروس از حالت دوشیزه‌گی بیرون می‌آید و با لباس معمولی به جمع زنان شرکت‌کننده در جشن می‌پیوندد.

یکی از نکات مهم هر داستان پایان آن است. راوی بعد از درگیری هسته‌ای در عروسی به خانه‌اش برمی‌گردد. خواننده، شاهد تغییرات ژنتیکی است که در بین راه در ساخت جسمانی راوی به‌تدریج صورت می‌گیرد. در متن آقای بهروزکیا/ خانم گردا هاگنا می‌خوانیم: «از میان چارچوب پنجره به داخل خزیدم، پشت قفسه، بیرون از حوزه‌ی رادیواکتیو جای امنی پیدا کردم. چنان خسته بودم که دیگر به عروسی باشکوه فکر نکردم و راحت خوابیدم.» (ص 103).

و متن لهستانی بدین‌ترتیب است:

JAKOŚ JEDNAK DOBRNĄŁEM DO CHAŁUPY, PRZELAZŁEM PRZEZ SZPARĘ W RAMIE OKIENNEJ, ZNALAZŁSZY SOBIE ZACISZNE MIEJSCE NA LISTWIE ZA SZAFĄ, Z DALA OD PAJĄKÓW-ZASNĄŁEM SPOKOJNIE, ROZPAMIĘTUJĄC JAK TO BYŁO NATYM HUCZNYM WESELISKU.

حال آن‌که ترجمه‌ی آن از این قرار است:

«یک‌جوری خودم را به کلبه‌ام رساندم. از روزنی در چارچوب پنجره به داخل خزیدم و وقتی بر روی کنگره چوبی پشت کمد جای امنی پیدا کردم دور از عنکبوت‌ها، در خاطرات شیرین عروسی پر جاروجنجال فرورفته، راحت خوابیدم.»

چرا به‌نظر مترجم آلمانی/ ایرانی «حوزه‌ی رادیواکتیو» به‌جای بیم عنکبوت‌ها باید بهتر باشد!!! به‌خصوص که تصویر اصیل آقای مروژک معنی محوری برای کل داستان دارد و دل‌خواه نیست که بتوان آن‌را حذف یا اصلا ندیده گرفت و آن تصاویر به استناد منطق و منظور مشخصی در داستان جای گرفته‌اند. برای موجودی که تحولات بنیادی و ژنتیکی در آن به‌وقوع پیوسته و از انسان به یک حشره تبدیل شده، فی‌الواقع خطر عنکبوت بیشتر است تا خطر تشعشعات رادیواکتیو. علم زیست‌شناسی این واقعیت تلخ را به ما می‌آموزد که مقاومت سوسک در مقابل تشعشعات هسته‌ای بیشتر از مقاومت انسان است. و بر اساس این شواهد و قرائن است که نویسنده بشر را مورد طنز و استهزاء قرار می‌دهد.

شکی نیست که اختلاف بین دو داستان برگزیده‌ی لهستانی و ترجمه‌ی فارسی آن‌ها به‌حدی است که هویت ادبی این داستان‌ها دچار یک اختلال جدی و اسف‌بار شده است. بر اثر آن جلوی چشم خواننده ایرانی یک تصویر کاذب و دور از واقعیت از داستان‌نویسی لهستان در 15ساله اول بعداز جنگ ظاهر می‌شود.

درصورتی‌که ارزش‌ها و هویت زیبایی‌شناسی متن ادبی را واقعیتی مستقل و غیرقابل تقلیل بپذیریم، بدون تردید ترجمه به‌وسیله زبان واسطه به کمال ساختاری زیباشناسی اثر ادبی لطمه می‌زند و باید غیرحرفه‌ای تلقی گردد. علاوه‌بر این مسئله‌ای که در مورد ترجمه‌ی واسطه اهمیت زیادی دارد معتبر بودن متن واسطه‌ی ترجمه است. گمان می‌رود که برخی اشتباهات و نواقص در ترجمه‌ی آقای بهروزکیا از ترجمه‌ی آلمانی به ترجمه‌ی فارسی سرایت کرده است. بااین‌حال بعضی از تصمیم‌گیری‌های مترجم ایرانی مانند انتقال تلفظ آلمانی به ترجمه فارسی اسامی‌ای که در سنت ادبی ایران به‌صورت دیگری مرسوم شده است کاری حیرت‌انگیز و غیرقابل توجیه به نظر می‌رسد.

منبع: مجله‌ی تکاپو، اردیبشهت ۱۳۷۳، دوره‌ی نو، شماره‌ی نه، صص: ۶۸-۶۶