گفت‌وگوی روزنامه شرق با هایده وامبخش‌اسموژنسکا به‌مناسبت نخستین سالگرد درگذشت مارک اسموژینسکی

گفت‌وگو: پژمان موسوی

زندگی و کارنامه‌ی فرهنگی «مارک اسموژینسکی» ایران‌شناس شهیر لهستانی در گفت‌وگو با همسرش

اشاره: مارک اسموژینسکی و همسرش هایده وامبخش اسموژنسکاشايد كمی عجيب به‌نظر برسد كه يك شهروند لهستانی كه پايان‌نامه مقطع كارشناسی ارشد خود را با عنوان «جريان دگرگونی معنايی ـ زيبايی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگ تراكل» انتخاب كرده باشد، ناگهان به ايران علاقه‌مند شده و در دانشگاه ورشو دومين مدرك كارشناسی ارشد خود را در رشته‌ی ايران‌شناسی و اين‌بار با موضوع پايان‌نامه «كاركرد الگوهای اساطيری در تعريف مفهوم حركت در نوشته‌های دكتر علی شريعتی» اخذ كند. اما اين موضوعی است كه درباره «مارك اسموژينسكی» ايران‌شناس شهير لهستانی اتفاق افتاده است؛ فردی كه به‌دليل علاقه زياد به شرق‌شناسی، در نهايت پس‌از كلنجارهای مختلف با خود، از ميان هند‌شناسی و ايران‌شناسی، دومی را برمی‌گزيند و با پذيرفته‌شدن در دوره دكترای زبان و ادبيات فارسی دانشگاه تهران به آرزوی ديرينه خود دست يافته و موفق می‌شود این‌بار بی‌هيچ واسطه‌ای از نزديك در جایی‌كه «شيفته‌اش» بوده است تحصيل و پژوهش كند. بخت هم يارش می‌شود و موفق می‌شود دكترايش را با راهنمايی استاد شفيعی‌كدكنی به‌عنوان استاد راهنمای پايان‌نامه‌اش به پايان برد. اغراق نيست اگر بگوييم لهستانی‌ها در زمينه‌ی شناخت تاريخ و فرهنگ ايران بيش‌از همه به «اسموژينسكی» مديونند زيرا هم او بود كه آثار ارزنده‌ای از سهروردی، مولانا، سهراب سپهری و برخی ديگر از شاعران ايرانی را به لهستانی برگرداند و از آن‌طرف هم با ترجمه‌هايی چند از زبان لهستانی به فارسی، خدمت كم‌نظيری در جهت ‌شناسايی فرهنگ و تاريخ لهستان به ايرانيان از خود بر جای گذاشت. او حتی پا را از اين‌هم فراتر گذاشت و پس‌از بازگشت به لهستان نه‌تنها به تدريس تاريخ و ادبيات ايران، كه به ادامه‌ی تحقيق و تحصيل در حوزه ايران‌شناسی پرداخت. اين‌بار تز فوق دكترايش را نه درباره‌ی ادبيات كلاسيك ايران، كه «پست‌مدرنيسم در ايران» برگزيد. به مناسبت سالمرگ اين ايران‌شناس شهير، با ‌هايده وام‌بخش‌اسموژنسكا همسر وی كه اتفاقا ايرانی‌است و هم‌اكنون مقيم لهستان، گفت‌وگويی ترتيب داده‌ايم كه در زير می‌آید.

ـ برای آغاز بحث كمی از دوران كودكی «مارك اسموژينسكی» ايران‌شناس شهير لهستانی برايمان بگوييد. اين‌كه تا چه حد فضای كودكی ايشان در گرايش‌های بعديی‌شان موثر بود و منجر به انتخاب اين مسير از سوی ايشان شد.

 «مارك» در خانواده‌ای پرناز و نعمت بزرگ نشده بود. پس‌از يك برادر و دو خواهر، فرزند آخر خانواده بود. پدر و مادرش در جوانی در زمان جنگ سختی‌های زيادی كشيده بودند و بعداز ازدواج هم برای اداره‌ی خانواده، مادر در يك شيفت و پدر در دو شيفت كار می‌كرد. زندگی در خانه‌ای كوچك با جمعيتی نسبتا زياد، مشكلات خاص خود را داشت. «مارك» تعريف می‌كرد كه برای درس‌خواندن مجبور بود در گوشه‌ای از اتاق طوری چراغ مطالعه را قرار دهد كه مزاحم خواب ديگران نشود و تا ديروقت درس بخواند. وضع خانواده را به خوبی درك می‌کرده و در حد توان خانواده، يعنی بسيار كم، از آن‌ها انتظار داشت. مادرش را بسيار دوست می‌داشت و برخی از خصلت‌های خوبش را از مادر گرفته بود. پدرش را نديدم. وقتی مارك 25 سال داشت او را از دست داده بود و هميشه افسوس اين را می‌خورد كه چرا سرگرمی‌های مختلف، او را از برقراری ارتباط پدر و فرزندی غافل كرده بوده است. شايد همين تجربه بود كه باعث شد در همين مدت كوتاه 9‌ساله، همه توجه و عشق لازم را نثار فرزندمان كند به‌طوری‌كه فكر می‌‌كنم اين سرمايه‌ی گران‌قيمت برای همه‌ی عمر الياس‌مان كافی باشد. روح حساس و جست‌وجوگری كه داشت، عشق فراوانش به دانستن، شايد محروميت‌های مادی كه در آن زمان در لهستان فراگير بود، عوارض ناشی از جنگ و... به احتمال، او را به يافتن چرايی آن‌چه «هست» سوق می‌‌داده و در گرايش او به علوم انسانی بی‌تاثير نبوده است.

ـ از مراحل مختلف تحصيل همسرتان بگوييد، از تحصيلات مقدماتی تا تحصيلات دانشگاهی.

 آن‌طوركه خود «مارك» تعريف می‌‌كرد تا كلاس سوم دبستان دانش‌آموزی بسيار معمولی و بسيار خجالتی بود ولی در كلاس سوم ناگهان تمام استعدادش شكوفا می‌شود و می‌شود دانش‌آموزی فعال و نمونه كه معلمان و پرسنل مدرسه را جذب خود می‌كند. ديگران او را دوست می‌داشتند و روی او حساب می‌كردند. در رياضی دانش‌آموز بسيار خوبی بود و تاريخ و ديگر مواد درسی را با علاقه بسيار می‌خواند. بسيار كنجكاو بود و علاوه‌بر درس به‌لحاظ اخلاقی هم مورد علاقه‌ی اوليای مدرسه. دوران دانشگاه، دوره‌ی تجربه‌های مختلف بود. به‌جز تجربه‌های علمی، فعاليت‌های هنری و سياسی هم داشت. با يك گروه تئاتر به‌طور جدی كار می‌كرد و دوران خوبی را با آن‌ها گذراند. نتيجه‌ی اين تجربه، تصميم برای انتخاب بازيگری تئاتر به‌عنوان شغل دائمی بود كه البته بعدتر‌ها از اين تصميم منصرف می‌شود. در همان دوران با يك گروه باستان‌شناس هم برای حفاری به مناطق مختلف می‌رفت. هم‌چنين همراه بعضی از دوستان ديگر فعاليت‌های زيرزمينی ضدحكومتی داشت كه خوشبختانه به‌جز محروم‌ماندن از دريافت پاسپورت برای خروج از لهستان و دلهره‌های خاص اين‌گونه فعاليت‌ها، صدمه ديگری نديده بود. 

 ـ چه‌گونه شد كه ايشان به ايران و مطالعه فرهنگ آن علاقه‌مند شدند؟ آيا رويداد خاصی اين واقعه را باعث شد؟ آيا دغدغه‌های اجتماعی و فرهنگی ايشان منجر به علاقه وافر همسرتان به حوزه‌ی ايران‌شناسی شد يا اين‌كه انگيزه‌های ديگری منجر به گرايش وی به اين سمت شد؟

به‌دليل علاقه‌ای كه به شرق و به‌خصوص به عرفان و فلسفه هند داشت با گروهی از دانشجويان علاقه‌مند، كمی سانسكريت خواند و با همان‌ها به تحقيق گروهی در اين زمينه پرداخته بود ولی بين انتخاب ايران‌شناسی و هند‌شناسی مردد بود، اما سرانجام ايران‌شناسی را انتخاب می‌كند. من فكر می‌كنم اين يك احساس درونی است كه گاه نمی‌شود ريشه‌ی آن را پيدا كرد. همين حالا هم ما دانشجويانی داريم كه شيفته ايران‌اند و برای سفر به ايران بسيار تلاش می‌كنند. وقتی دليلش را می‌پرسيم، معلوم می‌شود عشقی است كه در وجودشان نهاده شده. چه‌گونه و چرا؟ كسی نمی‌داند. 

ـ همسر جنابعالی يكی از معدود افرادی است كه اشعار مولانا و سهراب سپهری و برخی ديگر از اشعار شاعران برجسته‌ی ايران را به لهستانی برگردانده است. فكر می‌كنيد چه عاملی منجر به آشنايی ايشان با اين شعرا و نهايتا ترجمه آثار اينان شد؟

«مارك» 32 غزل از مولانا را به لهستانی ترجمه كرده است و دو شعر بلند «صدای پای آب» و «مسافر» سهراب سپهری را. او هم زبان و ادبيات فارسی می‌خواند، هم علاقه‌ی بسيار زيادی به ادبيات، شعر، فلسفه و عرفان داشت و همه‌ اين عناصر در مولانا جمع بود. علاوه‌بر اين مولانا انسانی آزادانديش و عاشق بود و در جهان‌بينی «مارك» اين دو عنصر نيز جايگاه مهمی داشت. اگرچه اين عوامل ممكن است در شعر شاعران قبل از مولانا نيز يافت شوند، ولی اضافه‌شدن شور عرفانی و ريتم و فضای خاصی كه مولانا ساخته است، به «غزليات شمس» چنان قابليتی می‌بخشد كه قرن‌ها پس از آفرينش آن، زبان حالِ نه تنها فارسی‌‌زبانان، بلكه بسياری از مردم جهان با زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف می‌شود. اين قابليت از هر جنسی كه هست، همان‌چيزی است كه با روح «مارك» هماهنگ بود. در مورد اشعار سهراب سپهری هم كمابيش همين‌طور است: مضامين عرفانی و فلسفی كه احساسات انسانی در آن لحاظ شده به اضافه توجه به طبيعت، كه باز دو عنصر يعنی طبيعت و زيبايی جايگاه خاص خود را در تفكرات «مارك» داشت. مطلب ديگری كه می‌توانم اضافه كنم اين است كه شايد يكی از دلايل ترجمه «مسافر» سهراب كه در همين اواخر و با اشتياق فراوان صورت گرفت، به‌جز حضور فراوان عناصر عرفانی و فلسفی هند كه زمانی مورد علاقه‌ «مارك» بود، يك عامل مشترك بود: سهراب با همان بيماری‌ای رفت كه «مارك» به آن مبتلا بود و اين ـ شايد ـ نقطه مشترك ديگری بود كه «مارك» بين خود و سهراب سپهری احساس می‌كرد. 

ـ از اولين ترجمه سهروردی به زبان لهستانی برايمان بگوييد؛ شناخت ايشان از سهروردی تا چه ميزان بود و به چه دليل سهروردی را برای معرفی به جامعه لهستان برگزيدند؟

اين‌كه «مارك» اين كتاب را برای ترجمه انتخاب كرده فكر می‌كنم معنی‌اش اين است كه احساس می‌كرده آثار وی برای مخاطب‌های خاص لهستانی، مفيد يا دست كم جالب است. من نه فلسفه می‌دانم و نه زبان لهستانی و نمی‌دانم اين ترجمه چه‌طور از آب درآمده است. به‌نظر من اصولا ترجمه‌هايی مانند ترجمه مولانا، حافظ و حتا خيام كار بسيار سختی است و شجاعت می‌خواهد. ترجمه‌ی «عقل سرخ» سهروردی كه جای خود دارد. فكر می‌كنم در اين ترجمه به واقع مشكل، «مارك» چه حق مطلب را ادا كرده باشد. او اين شهامت را به خرج داده و با نور بضاعت علمی خود وارد تاريكی‌ای شده كه می‌تواند راه نيم‌كوبيده‌ای باشد برای ديگر روندگان اين راه، يعنی وادی ترجمه‌ی آثار فلسفی ايران به زبان لهستانی. 

ـ جامعه ايران، جامعه ‌‌‌پیچيده‌ای است كه با مسائل و معضلات متفاوتی درگير است. در اين ميان بسياری از مسائل به‌دلايلی خاص مورد توجه بيشتری از سوی استادان و پژوهشگران مختلف قرار می‌گيرد و برخی مسائل كمتر. همسر جنابعالی از جمله اساتيدی بودند كه راهی متفاوت با بسياری از ايران‌شناسان طی كردند و دغدغه‌هايی خاص داشتند. از دغدغه‌های ايشان برايمان بگوييد. در حوزه‌ی ايران‌شناسی ذهن ايشان بيشتر درگير چه مسائلی بود؟

نمی‌دانم سوال شما را خوب فهميده‌ام يا نه. درهرصورت شناخت «مارك» از ايران به دانشش در مورد فرهنگ، تاريخ، جغرافيا، ادبيات و... خلاصه نمی‌‌شد. «مارك» با ايران و مسائلش زندگی می‌كرد. او فقط ايران‌پژوه نبود، بلكه ايران‌فهم و ايران‌دوست بود. «مارك» ايران را وطن دوم خود می‌دانست. همه‌ خوبی‌هايش باعث افتخار او و همه‌ بدی‌‌هايش مايه‌ رنج او بود. به اين مفهوم، اجازه بدهيد بگويم «مارك» از بعضی ايرانی‌ها، ايرانی‌تر بود. برای پاسخی مشخص به سوال شما، بايد بگويم به‌نظر من خلاصه و چكيده‌ درگيری ذهنی او، مسائل فرهنگی بود. او فرهنگ را يكی از مهم‌ترين عوامل موثر در پيشرفت، پسرفت يا درجازدن يك جامعه می‌دانست. 

ـ برخلاف بسياری از ايران‌شناسان خارجی، همسر شما هم به معرفی ايران با همه‌ی ابعادش به جامعه لهستان پرداختند و هم به معرفی لهستان و ابعاد مختلفش به جامعه ايران. از اين وجه شخصيتی ايشان برايمان بگوييد. 

اگر اين فرض را بپذيريم كه ايران برای «مارك» وطن دوم بود، آن‌چه بايد گفته شود گفته شده است. «مارك» هر دو وطن را دوست داشت و سعی در ‌شناساندن هرچه بيشتر اين دو به يك‌ديگر داشت، به‌خصوص به جوانان هر دو كشور كه در واقع اطلاعات چندانی از يك‌ديگر ندارند. شخصی را فرض كنيد كه دو دوست عزيز دارد و می‌‌داند دوستی آن دو، پيامدهای مثبت و مباركی خواهد داشت و همه‌ی تلاش خود را در آشناكردن اين دو دوست باهم به‌كار می‌‌گيرد. 

ـ به‌عنوان يك ايران‌شناس، ارتباط همسر شما با ساير ايران‌شناسان ايرانی و خارجی چه‌گونه بود؟

«مارك» چه در ايران و چه در لهستان، وقتی آگاه می‌شد كه يك ايران‌شناس چه ايرانی و چه غيرايرانی، در زمينه‌های مورد علاقه‌ی او كار می‌كند با تلاش فراوان سعی می‌كرد با او تماس پيدا كند. در كنفرانس‌های بين‌المللی ايران‌شناسی تا آن‌جا كه مقدور بود و امكانات اجازه می‌داد، به‌صورت فعال شركت می‌كرد و با ايران‌شناسانی كه نمی‌شناخت خيلی زود آشنا می‌شد. «مارك» با وسواس و شوق فراوان خود را برای اين كنفرانس‌ها آماده می‌كرد و اغلب هم مطالبی كه مطرح می‌كرد مثبت ارزيابی می‌شد.

ـ جنابعالی به‌عنوان همسر يك ايران‌شناس بزرگ كه سال‌ها در اين حوزه به تحقيق و پژوهش مشغول بوده‌اند، امروزه ديدگاه جهانيان را به ايران و ايرانی چه‌گونه ارزيابی می‌‌كنيد؟ آيا ايران آن‌گونه كه از تاريخش پيداست، نزد مردمان جهان جايگاه دارد؟

من در مورد جهانيان نمی‌توانم نظری بدهم اما آن‌چه در اطراف خودم می‌بينم به من می‌گويد كسانی‌كه با تاريخ و فرهنگ ايران آشنايی دارند و هم‌چنين كسانی‌كه با ايرانيان ارتباط نزديك دارند، هم به ايرانی و هم به فرهنگ ايران با ديده‌ی احترام نگاه می‌كنند. امروزه سينما، ادبيات، موسيقی، صنايع‌دستی و هنر آشپزی ايران در دنيا طرفدار دارد و بر ماست كه از اين رويكرد استفاده كنيم و آن‌چه در چنته داريم عرضه كنيم. و اين همان كاری است كه «مارك» و كسانی مانند او انجام دادند و هنوز انجام می‌دهند تا وجهه مثبت ايران و ايرانی به‌رغم همه‌ی مشكلات، نزد مردم دنيا حفظ شود. 

ـ همسرتان به‌عنوان يك انسان‌شناس، فلسفه زندگی انسان‌ها را چه می‌دانست؟ زندگی از نگاه ايشان چه معنا و مفهومی داشت؟

«مارك» عاشق زندگی بود. چيزی‌كه برايم جالب است اين است كه خيلی زياد تكرار می‌‌كردم «مارك ببين زمان چه زود می‌گذره»، هميشه يك جواب می‌شنيدم: «خوبه كه می‌گذره». حالا پس‌از رفتنش می‌‌فهمم كه واقعا چه خوب است كه زندگی ايستا نيست. فكر می‌كنم «مارك» زندگی را يك مرحله از سفر دراز انسان می‌دانست شايد برای همين هم خوشحال بود كه از اين مرحله عبور می‌كنيم و به‌مرحله‌ی بعدی كمال می‌رسيم. می‌توانم بگويم «مارك» به‌نوعی عارف بود نه به مفهوم رايج آن. تفكرش نوعی تفكر عارفانه بود. 

ـ سبك زندگی ايشان چه‌گونه بود؟ كمی از روحيات شخصی و نوع تعاملات ايشان با شما و ساير اعضای خانواده‌اش برای خوانندگان‌مان بگوييد.

در اين مورد قصه سر دراز دارد. «مارك» آدم خاصی بود. آن‌چه می‌خواهم بگويم يك‌سری الفاظ و صفات نيستند كه معمولا بعداز رفتن كسی به او نسبت می‌دهيم بلكه عين واقعيت‌اند. «مارك» انسانی شاد، سرزنده و بسيار شوخ‌طبع بود. علاوه‌بر دانش تخصصی كه بايد می‌داشت، اطلاعات عمومی زيادی در زمينه‌های مختلف مثل جغرافيا، تاريخ، روانشناسی، تاريخ هنر، اديان، سينما، مكاتب سياسی و هنری، آيين‌های مذهبی و فرهنگی، فلسفه و موسيقی حتا در زمينه‌ بهداشت داشت. بسيار راحت با تيپ‌های مختلف ارتباط برقرار می‌كرد و با هر كسی با هر روحيه‌ای حرفی برای گفتن داشت. روحيه‌ای حساس داشت. زيبايی‌گرا بود به‌همين دليل بود كه به همه‌ی هنر‌ها علاقه داشت. خلاف حوزه‌های علمی كه در آن‌ها وسواس خاصی داشت و سخت‌گير بود، در زندگی بسيار آسان‌گير بود و با شرايط مختلف كنار می‌آمد. در حوزه‌ی اخلاق، قوانين خاص خودش را داشت كه آن‌ها را رعايت می‌كرد. عاشق خانواده‌اش بود. آدمی متعادل كه نه زندگی خانوادگی را فدای زندگی علمی كرد و نه برعكس. به تربيت فرزندمان بسيار اهميت می‌داد. بسيار با‌ نظم و ترتيب و تميز بود. از آدم‌های متظاهر و دورو به‌شدت بدش می‌آمد. هرگز هيچ‌كدام از خواسته‌ها و نظراتش را بر من يا ديگر اعضای خانواده تحميل نكرد و اين ارزش بزرگی است در وجود يك شخص. من و «مارك» با دو فرهنگ و زبان متفاوت از دو نقطه مقابل هم شروع كرديم و در مسير زندگی به‌هم نزديك و نزديك‌تر شديم. شايد همين خصيصه بود كه زندگی را با همه فراز و نشيب‌هايش برايمان شيرين كرده بود؛ شيرينی‌ای كه انصاف نبود به اين زودی به تلخی نشيند؛ تلخی‌ای در نهايت تلخی. اجازه بدهيد بگويم كه ما يك‌ديگر را بسيار دوست می‌داشتيم.

منبع: روزنامه شرق، سال پنجم، شماره ۱۱۵۰، یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹