به یاد مارک اسموژینسکی
یادداشتی از علیرضا دولتشاهی، دوست دیرینهی مارک
در دهم ماه ژوئن سال 1954 میلادی، در شهر ووج پسران بسیاری چشم بر این جهان گشودند. جهانی که در سالهای آغازین جنگی دیگرگون ایستاده بود: جنگ سرد. یکی از آن نوزادان، اما پلی گشت میان دو فرهنگ و دو ملت نشسته در بُعد جغرافیا: لهستان و ایران. آن کودک دیروز: مارک اسموژینسکی.
کودکی دلباختهی ادبیات که ادبیات لهستانی تحصیل کرد. رشتهی ادبیات لهستانی با گرایش نقد ادبی را با پایاننامهای با عنوان «جریان دگرگونی معنایی ـ زیباییشناختی ترجمههای لهستانی سرودههای گئورگ تراکل» به پایان برد. در میانهی تحصیل ادبیات لهستانی، اما بر آن شده بود که در رشتهی هندشناسی نیز تحصیل کند. از سر حادثه اما، سر از رشتهی ایرانشناسی درآورد. ایرانشناس شد، مسلمان گشت و به نام حسین نامدار. پساز دریافت درجه کارشناسی ارشد در ایرانشناسی از دانشگاه ورشو، بهعنوان مترجم در ایران کاری یافت، به اصفهان رفت، شهری که به شهر کودکان لهستانی نامدار است ـ و این به روزگار سالهای دههی بیست خورشیدی بازمیگردد و حضور پناهجویان لهستانی در ایران آن سالهای خون و قحطی و جنون جهان.
سالها بعد، توانست از دولت ایران بورسی برای تحصیل در مقطع دکتری در دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران بهدست آورد. پایاننامهی دکترای خود را با دکتر شفیعی کدکنی گذراند. سالهای آخر دههی شصت و آغازین سالهای دههی هفتاد را در تهران سپری کرد. ازدواج کرد. همسری ایرانی، رشتههای پیوند عاطفی او را با ایران استحکام بخشید. این ارتباط عاطفی تا جایی بود که در یکی از شبگردیها با نگارنده، او گفت که دیگر بهراستی نمیداند که ایرانی است یا لهستانی!
در همین شبگردیها بود که برای نخستبار از نقش نقیضنماها در فرهنگ ایران سخن گفت، از حضور دو فرهنگ ایرانی، از دو تاریخ ادبیات، از باباطاهر و خیام.
در همان سالهای پیش از ازدواج و در روزگاری که به تحصیل در دورهی دکتری در دانشگاه تهران اشتغال داشت، به ترجمهی شعری بلند از سهراب سپهری، «صدای پای آب»، به زبان لهستانی همت کرد. این ترجمه طراحیهایی از سپهری را نیز در بر داشت. کتابی که در سال 1993 میلادی در زادگاهش ووج منتشر شد و لهستانیان امکان آشنایی با منظری دیگر از شعر فارسی را یافتند. اما این نخستین اثر او در مورد ایران نبود، که پیشتر و در پایان دورهی کارشناسی ارشد، پایاننامهای در مورد دکتر علی شریعتی با عنوان «کارکرد الگوهای اساطری در تعریف مفهوم حرکت در آثار علی شریعنی» تألیف کرده بود. در همان سالهای پایانی دههی شصت نیز به سفارش «موسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی» وصیتنامهی آیتالله خمینی را به زبان لهستانی ترجمه کرد. او شاید یکی از نخستین کسانی بود که در مورد پیشینهی مسلمانان در لهستان به زبان فارسی سخنانی جامع بیان کرد. این سخنان در دانشگاه امام صادق ایراد شد. سخنانی در مورد گروهی از مسلمانان که سابقهی سکونت آنان در لهستان به حدود 600 سال پیش بازمیگردد.
سابقهی آشنایی نگارنده با مارک، به اواخر دههی شصت خورشیدی میرسد. آن روزگار که وی در بلوک 23 خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد شمالی سکونت داشت. آشنایی ما از آنجا شروع شد که من از دیرباز به فرهنگ لهستان علاقه داشتم و آموختن زبان اسپرانتو نیز به این علاقهمندی چیزهایی افزود. آشنایی من با مارک توسط یک دوست انجام گرفت که نامش را از یاد بردهام. دوستی که در دانشگاه تهران عکاسی میخواند و در خوابگاه با مارک آشنا بود. در آن روزها مقالهای در مورد گرابوفسکی، پدر شعر اسپرانتو، که لهستانی نیز بود، مینوشتم و برای خوانش درست چند نام از مارک کمک گرفتم. این آغاز دوستی ما شد. مارک به تعبیری یکی از اعضای خانوادهی ما شد. رابطهای که پساز رفتنش از ایران نیز ادامه یافت. در چرخش روزگار، اما دیگربار، همشهری او شدم و اینبار، او بود که به دیدار من میآمد؛ به خوابگاه شمارهی چهارده دانشگاه ووج.
تو گویی آن عصر پاییزی، دیروز بود که خیابان پیترکفسکا را، که شاید قلب ووج بود، با هم میپیمودیم. با او که با موهایی به سپیدی گراییده، و کلاه افغانی بر سر و شالگردنی نارنجی، همهی نگاهها را به خود میکشید. ان عصر در گوشهی یکی از کافههای پیترکفسکا، در همهمهی حرفها و موسیقی سنتی جنوب لهستان، در تکلم لیوانها و بشقابها، ما چون جزیرهای بودیم و از سهروردی میگفتیم و از تاریخ روشنفکری.
دوستی ما تا امروز نیز ادامه دارد و بیشک تا زمانی که ذهنم بیدار باشد و در حیات، مارک و دوستی میان ما، در من و با من ادامه خواهد یافت.
جریان ایرانیشناسی در لهستان بسیار به خود ستم کرد. این ستم از آنجا شروع شد که در برابر حضور مارک در فضای دانشگاهی، بهویژه در دانشگاه ورشو، گروهی جبهه گرفتند. شاید حضور پر قدرت مارک در فضای دانشگاهی، دیگر رنگ و درخششی برای آنان باقی نمیگذاشت. هنوز از یاد نبردهام آوریل 1998 در خانهی او در شهر کراکوف، وقتی سخن از سنگاندازیهایی شد که در راه تدریس او اعمال میشد، چهگونه بغض در گلو و چشم خانهی او نشست. چه تلخ بود دیدن بغض اویی که همیشه چهرهای خندان داشت. همیشه امید داشت و از کارهای آینده میگفت.
مارک را شاید آن گوهری میبایست دانست که بر زمین افتاده بود. همان گوهری که بیدل دربارهاش سروده است: «دست خود بوسد هر آنکس کز زمین برداردم.» و در روزگار ما، در جریان ایرانشناسی در لهستان، این کراکوف بود که با پذیرفتن مارک در حقیقت دست خود را بوسید.
در آوریل 2008 برای واپسینبار او را در کراکوف دیدم. برای تجدید شیمیدرمانی باید به بیمارستان بازمیگشت. اما پیش از این دو روزی فرصت باهمبودن را داشتیم. بسیار لاغر شده بود. از مویهای بلند او دیگر خبری نبود و از سبیل پر پشت او نیز. هرگز او را بیسبیل ندده بودم. آن دو روز باهم بسیار سخن گفتیم، از سخنرانی من که چند روز پیشتر در ورشو انجام شده بود و به مارک اهدا کرده بودم. سخنانی که پیرامون وامداری سهروردی از اندیشههای مانی بود. با اویی که نام میاناش بوگومیل است. نامی که خود پیوندی ناگسستنی با مانویت در اروپا دارد. به یاد آوریم که نخستین مترجم سهروردی به زبان لهستانی نیز بود. او با ترجمهی درخشان عقل سرخ به زبان لهستانی، مرزهای نوینی در جغرافیای سهروردیشناسی گشود: لهستان.
یکی از حوزههای مطالعاتی او نقش روشنفکران در حوزهی تمدن ایرانی بود. به باور او سهروردی نیز یکی از روشنفکران تاریخ ایران است. او بر این باور بود که باید تاریخ روشنفکری ایران را دوباره بازنویسی کرد و اینبار، از زاویهای دیگر.
واپسین کار او ترجمهی 32 غزل مولانا به زبان لهستانی بود. ترجمهای که چه بههنگام انتشار یافت! در سال مولانا، در واپسین روزهایی که مارک هنوز توان کار و ترجمه داشت. هرچندکه تا واپسینروزها، پیش از بستریشدن نهاییاش در بیمارستان، هنوز در دانشگاه درس میداد و سمینارهایی پیرامون ایران برگزار میکرد. اما افسوس که فارسیزبانان، بخت مطالعهی پایاننامهی دکتری او با عنوان «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعباد الی المعاد» را ندارد. پایاننامهای که اگرچه به زبان فارسی تألیف شده است اما هنوز در انتظار انتشار است. کاش پیش از رفتن، به دوستانش، به ایرانیان و ایرانپژوهان دیگر، این امکان را میداد تا از نگاه او، که بیشک با نگاه ما ایرانیان تفاوت دارد، این اثر سنایی را بازخوانی کنند.
مارک در شناساندن ادب لهستانی نیز در ایران گامهایی برداشت. گذشته از ترجمههایی که از شعر لهستانی در چند نشریه منتشر کرد، از او برگردان دفتر شعری از شیمبورسکا، به زبان فارسی وجود دارد. دفتری که با همکاری شهرام شیدایی، که دیری نیست تا او نیز با سکوت رفته است، و چوکا چکاد انتشار یافت.مارک برای آشناسازی ایرانیان با فرهنگ لهستان، سردبیری شماره سیزده نشریهی پل فیروزه را بر عهده گرفت. شمارهای که ویژهنامهی فرهنگ لهستان محسوب میشد. قرار بود با او روی ترجمهی «گلچین شعر لهستانی» از قرن پانزدهم تا امروز کار کنیم. کار مشترکی که آغاز نشده پایان یافت.
گذشته از ایران، او به دیگر حوزههای جهانی ایرانی نیز علاقه داشت. او که پساز اقامت چندماهه در افغانستان به نقش روحانی زیارتگاه در فکر ایرانی میاندیشید، در سومین همایش انجمن جوامع فارسیزیان که در سال 2007 در گرجستان برپا بود در اینباره سخن گفت. عنوان سخنرانی او «شیوهی نمادین زیارتهای کابل؛ در چهارراه اسلام و جادوگری» بود.
هنوز باور ندارم که او این جهان را واگذاشت و رفت. مگر بهراستی رفته است؟ به کجا؟ نه! دوستتر دارم که باور نکنم که او دیگر نیست. هنوز گفتوگوهای بسیاری میان ما انجام نشده مانده است. هنوز حرفهای ناتمام بسیاری مانده است. مانده است، تا همیشه و هنوز نیز خواهد ماند. تو گویی همیشه حرفی ناگفته میماند.
در این شامگاه آخرهای پاییز، که واپسین شامگاههای سال میلادی نیز هست، در سکوت کرکنندهی این اتاق، دو لیوان چای میریزم. یکی با شکر بسیار برای مارک و دیگری بیشکر برای خودم. بر یکی از واپسین عکسهای او خیره میشوم. به چشمهای او. خدای من! چه پیر شدهاند و چه خسته، این چشمهای آبی. در سکوت، تو گویی گفتوگوی ما جاری خواهد بود. تا هستم و میاندیشم. زود بود رفتن!
باد که الیاس او، فردای ناتمامش باشد.
منبع: مجله جهان کتاب سال چهاردهم، شمارهی ۱۲-۱۰(پیاپی: ۲۵۰)
دی و اسفند ۱۳۸۸. صص: ۸۲ و ۸۱
مارک اسموژینسکی Marek Smurzyński