دو شعر از زیبگنیف هربرت، شاعر لهستانی، به ترجمهی مارک اسموژینسکی
زیبگنیف هربرت
ترجمه: مارک اسموژینسکی
زیبگنیف هربرت(1998ـ1924) یکی از برجستهترین شاعران نیمهی دوم قرن بیستم لهستان است. شعر هربرت دقت شکاکیون یونان کلاسیک و لحن خردمندانهی سخنوران روم را در شعر لهستانی دورهی زمختی و صراحت کاذب ایدئولوژی مارکسیستی احیا کرده است. هربرت این تدبیر خلاقه را در روزگار آشفتگی ارزشها و سرگردانی اذهان بهمنظور بازخوانی و بازیابی گنجینهی آرمانهای کلاسیک فرهنگ اروپا، اندیشید. این تدبیر خلاقه بر سه عنصر جاوید تفکر یونان کلاسیک، راستی و نیکویی و زیبایی استوار است. باوجود اینکه شعر اسباب شهرت زیبگنیف هربرت در لهستان و خارج از آن شده است در سیاههی آثارش نمایشنامههایی از نوع درام شاعرانه(Poetic DRAMA) و یک جلد نثر تحت عنوان «یک بربر در باغ» که در واقع یادداشتی از سیروسفر حقیقی و معنوی شاعر در گذشته و حال کشورهای حوزهی مدیترانه است، جایگاه مهمی دارد. ترجمههای انگلیسی و آلمانی اشعار هربرت باعث شهرتش در خارج از لهستان شد و امیدی برای بهبودی وضع مالی شاعر که بهدلیل مخالفتش با نظام کمونیستی در موقعیت معیشتی نامناسبی قرار گرفته بود، بهوجود آورد. علاوهبر کارهای خلاقه در رشتهی زبان و ادبیات اسلاو، هربرت در دانشگاههای آمریکا تدریس و در آلمان و فرانسه و آمریکا سخنرانیهایی راجع به ادبیات و شعر لهستان ایراد میکرد. شعر «پیام آقای کوگیتو» که برگرفته شده از
مجموعه شعر «آقای کوگیتو» است، چکیدهی عقاید اخلاقی هربرت تلقی میشود. آقای
کوگیتو ـ قهرمان انتزاعی مجموعهی
نامبرده ـ که به معنی «آقای میاندیشم» است، یکی از ارکان اصلی فرهنگ مدرن اروپا را که در جملهی معروف دکارت COGITO ERGO SUM(میاندیشم پس هستم) خلاصه میشود، مورد تأمل شاعرانه قرار میدهد.
شعر «گزارشی از شهری در محاصره» هم یکی از مهمترین اشعار هربرت بهشمار میرود که در روزهای برقراری حکومت نظامی در لهستان در 1981 سروده شده است.
مارک اسموژینسکی، استاد ادبیات و زبان فارسی دانشگاه یاگلونی کراکوف لهستان، فارغالتحصیل دورهی دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران و صاحب مقالات نظریهپردازی و تاریخ ادبیات فارسی و ترجمههایی از ادبیات عرفانی و معاصر ایران به زبان لهستانی است.
در سال 1378 گزیدهیی از اشعار ویسواوا شیمبورسکا، شاعرهی لهستانی و برندهی جایزهی ادبی نوبل 1997، به نام «آدمها روی پل» به ترجمهی مارک اسموژینسکی در انتشارات نشر مرکز به چاپ رسیده است.
پیام آقای کوگیتو
برو تا آنجاییکه دیگران رفتهاند تا انتهای تاریک
برای پیوستن زرین نیستیای که آخرین جایزهی تو است.
ایستاده راه برو در میان آنهایی که روی زانوانند
در میان آنهایی که به تو پشت کردهاند
در میان آنهایی که پشتشان به خاک مالیده شده
نجات یافتهای اما نه برای زندگی
وقتت کم است، باید شهادت بدهی
با شهامت باش هنگام سستی عقل باشهامت باش
در واپسین کارنامهات تنها شهامت ارزنده است
و خشم ناتوانت مثل دریا باشد
هروقت صدای آدمی خوارشده و شلاقخورده به گوشات میرسد
خواهرت که نفرت از جاسوس و جلاد و ترسو باشد
هرگز ترکت نکند ـ آنها برنده خواهند شد
در تشییعجنازهات شرکت خواهند کرد و سبکبار مشتی خاک روی تابوتت خواهند ریخت
موریانه از روی زندگیت شرح حالی به خورد آنها خواهد داد
و نبخشای، بهراستی بخشیدن از طرف آنهایی که
دم سحرگاه به آنها خیانت شده در دست تو نیست
ولکن از غرور بیهوده بر حذر باش
چهرهی دلقکی خود را در آیینه نگاه کن و
مرور کن: از فراخواندهشدگانم من ـ آیا کسانی
بهتر از من نبودند؟
از سنگدلی بر حذر باش، چشمهی سپیدهدم را دوست بدار
پرندهی گمنام و بلوط زمستانی را
درخشش نوری روی دریا و ابهت آسمان را
آنها گرمای نفست را لازم ندارند
رمز حضورشان این است تا بگویند:
کسی نیست تو را دلداری دهد
هوشیار باش ـ هنگامیکه نوری بالای کوهها علامت میدهد ـ بخیز و برو
تا ستارهی تیرهات را خون در سینهات میغلتاند
وردهای کهن بشریت و افسانهها و اساطیر را مرور کن
اینسان خوبیایی را بهدست میآوری که بهدستآوردنی نیست
کلمات فاخر را مرور کن، با اصرار مرور کن
مثل آنهایی که از بیابان رفته و در میان شنوماسه گم شدهاند
در برابر آن، جایزهی دمدستشان را به تو خواهند داد ـ
تازیانهی خنده و قتلی در زبالهدان
برو چون تنها اینسان به محفل جمجمهها پذیرفته خواهی شد
به محفل نیاکانت: گیلگمش و هکتور و رولان
مدافعان سلطنت بیکران و شهر خاکسترها
وفادار باش برو

گزارشی از شهری در محاصره
برای منِ پیر که نمیتوانم اسلحه به دوش بیندازم و پابهپای دیگران
بجنگم
از روی ترحم نقش فرعی تاریخنویس را تعیین کردهاند.
روند بهمحاصرهافتادن را مینویسم ـ معلوم نیست برای چه کسی
قرار است دقیق باشم اما نمیدانم تهاجم کی آغاز شده
دویست سال پیش در دسامبر سپتامبر شاید دیروز دمدمههای صبح
در اینجا همه مبتلا به فرسایش درک زمانند
برای ما فقط مکان و دلبستگی به آن مانده
ویرانههای معابد، کابوس باغها و خانهها هنوز در تملک ماست
اگر ویرانهها را از دست بدهیم چیزی نخواهد ماند
همانطور که بلدم مینویسم، در ریتم هفتههای ناتمام
دوشنبه: انبارها خالیند، واحد رایج پول، موش شده
سهشنبه: شهردار توسط افراد ناشناس کشته شده
چهارشنبه: مذاکراتی دربارهی آتشبس، دشمن نمایندگان پارلمان را
بازداشت کرده
محل اقامتشان را نمیدانیم یعنی محل شکنجه را
پنجشنبه: پساز جلسه پر هیجان
درخواست بازاریان در مورد تسلیمی بدون قیدوشرط
با اکثریت آرا رد شده است.
جمعه: اولین علائم طاعون: شنبه: N.N.،
مدافع شکستناپذیر خودکشی کرده
یکشنبه: آب نیست، حملهی دروازهی شرقی
معروف به دروازهی پیمان را عقب راندهایم
میدانم: اینها همه کسلکننده است
نمیتواند کسی را برانگیزد.
از شرح و تفسیر به دورم، لگام احساسات را نگه میدارم
خود وقایع را ثبت میکنم
میگویند که در بازارهای خارجی فقط آنها ارزش دارند
اما با افتخار میخواهم دنیا را بیاگاهانم
که بهخاطر جنگ نوع جدید کودکان را پروراندهایم
کودکانمان قصه دوست ندارند کشتن را بازی میکنند
در خوابوبیداری به فکر سوپ و نان و استخوانند
کاملا مثل سگ و گربه
هنگام شب دوست دارم حوالی شهر را بگردم
مرزهای آزادی ناپایدارمان را
از بالا لشکریان بیشمار و چراغهاشان را نگاه میکنم
سروصدای طبلها و هیاهوی بربریشان را گوش میدهم
بهراستی عجیب است که شهر هنوز از خود دفاع میکند
محاصره به درازا میکشد دشمنان مجبورند عوض شوند
آنها هیچ هدف مشترکی جز سربهنیستی ما ندارند
گوتها و تاتارها و سوئدیها و لشکریان قیصر و
هنگهایی به نام شام آخر
که میتواند آنها ر ا بشمارد؟
پرچمها مثل جنگلی در افق رنگبهرنگ میشوند
از زردی لطیف قناری در فصل بهار تا رنگ سبز و قرمز و سیاهی زمستان
پس هنگام شب رها شده از وقایع میتوانم در قضایای گذشته و دور
مثلا در هوادارانمان که پشت دریایند تأملی کنم
میدانم که از صمیم قلب همدردی میکنند
آرد و گونیهای دلداری و روغن و پند و اندرزهای خوب میفرستند
حتا نمیدانند که پدارنشان به ما خیانت کردهاند
متفقین زمان آپوکالیپسیس دوم ازآن ما بودند
پسرانشان تقصیری ندارند و شایسته سپاسگزاریند، پس سپاسگزاریم
آنها محاصرهی درازی را همچون ابدیت پشت سر نگذاشتهاند
کسانیکه بدبختی بر سرشان آمده همیشه تنهایند
مثل مدافعان دالایلاما و کردها و چوپانان افغان
اکنون که اینها را مینویسم طرفداران سازش
بر جناح شکستناپذیران استیلا پیدا کردهاند
اینها نوسانهای عادی اوضاعواحوالند و سرنوشتها هنوز روی ترازویند
گورستانها گسترش مییابند و تعداد مدافعان کم میشود
ولی دفاع همچنان ادامه مییابد و تعداد مدافعان کم میشود
ولی دفاع همچنان ادامه دارد و تا پایان خود ادامه خواهد داشت
اگر شهر تسلیم شود و دستکم یکنفر نجات یابد
او شهر را در خویش به تبعید خواهد برد
او خود شهر خواهد بود
چهرهی گرسنگی و چهرهی آتش و چهرهی مرگ را نگاه میکنیم
بدتر از همه چهرهی خیانت است
و تنها خوابهایمان تحقیر نشدهاند.
منبع: ماهنامهی فرهنگی، اجتماعی، ادبی کارنامه، شمارهی 31، آبانماه 1381، ص 59 ـ 57
مارک اسموژینسکی Marek Smurzyński